{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

می دانی؟

می دانی؟

از خستگی دستهایمان نیست

که به هم نمی رسیم

من و تو

صبوری را خوب یاد گرفته ایم

آنقدر که این فاصله های نفس گیر هم دیگر

تکانمان نمی دهند.. ما دایره ی مرگ را

بارها دور زده ایم

هر دو خوب می دانیم

که این زخم های مشترک

چه بر سر آسمان آرزوهایمان آورد

شاید هیچکس نداند اما من

می دانم که حسرت آغوش یک زن

با خوابهای هر شب یک مرد چه می

کند.. حریم تنهایی جای خود اما

بیا پایمان را کمی

فقط کمی

از گلیم اش درازتر کنیم

می دانم.. دیگر نیازی به اعتراف های

شبانه نیست اما

می نویسم تا باز هم بدانی.. در خرابه

های آخرین ایستگاه دلتنگی

ناباورانه من

هنوز

هنوز

هنوز

عاشق تو ام!!!!!!!!!
دیدگاه ها (۱)

گاهی از خودم می پرسم اگر همه‌ چیز را می‌دانستم، باز هم همین‌...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷①⑦ _بخش اول_ حالا وقتش نیست که ب...

خیلی ذوق دارمشبیه همان شوقی که بارها در نگاهت دیده بودم.می‌د...

نقد و تخریب از نگاه رهبر شهید

مدنی‌زاده: در حوزه اقتصادی هم مثل برخی مسائل نظامی برخی مسائ...

⁨⁨تو نقطه‌ضعفم را نمی‌شناختی؛ سال‌ها نگهبانش بودیاجازه بدهید...

جونگ‌کوک عزیز،امروز، اول سپتامبر، روزی است که جهان یک هدیه گ...

پروانه جان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط