🔹 #او_را ... (۶۶)

🔹 #او_را ... (۶۶)





ترجیح دادم به مرجان زنگ بزنم !

هرچند این وقت صبح ، حتما خواب بود

طول کشید تا جواب بده ...



- الو؟؟ 😴



- مرجان 😢



این دفعه مثل برق گرفته ها جواب داد !

شاید فکرکرد اشتباه شنیده !!

- الو؟؟؟؟ 😳



زدم زیر گریه



- ترنم 😳

تویی؟؟؟؟


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-شصت-و-ششم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۲۸)یه لحظه از خودم بدم اومد ...احساس کردم خیل...

🔹 #او_را ... (۲۴)تو راه خونه بودم که عرشیا زنگ زد .- سلاااا...

🔹 #او_را.... (۹۱)حرف‌های مرجان دوباره پتک شده بود و به سرم ...

🔹 #او_را... (۱۳۱) (آخر)زهرا با ماشین اومده بود دنبال من !-...

🔹 #او_را ... (۸۲)وقتی برای تلف کردن نداشتم .ممکن بود جایی ب...

🔹 #او_را ... (۲۷)چند ثانیه با تعجب فقط نگاه میکردم که کم کم...

🔹 #او_را... (۱۲۴)- فکر نمیکنی این ظلمه؟!- اگر جز این باشه، ...

🔹 #او_را ... (۹۰)با تعجب بهم خیره شد و سرش رو تکون داد !- ش...

🔹 #او_را ... (۸۱)فردا جمعه بود و این به معنی این بود که احت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط