🔹 #او_را... (۱۳۱) (آخر)

🔹 #او_را... (۱۳۱) (آخر)





زهرا با ماشین اومده بود دنبال من !



- خوشحالم برات ترنم 😉

برای اینکه پا پس نکشیدی !



- راست میگفتی زهرا ...



بعد از توبه، تازه امتحان‌های خدا شروع میشه!

تازه سخت میشه، ولی همین که میدونی خدا رو داری و اون مواظبته، قوت قلبه!



میدونی؟

هیچکس نتونست به مرجان کمک کنه!

وقتی آدما اینقدر ناتوانن ،چرا باید خودم رو معطل خواسته هاشون کنم؟



سرش رو آروم تکون داد .

نمیدونستم کجا میره !



تو سکوت به خیابون ها نگاه میکردم.

دلم آروم نبود.

نمیدونستم چمه!


- ترنم؟؟



💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-صد-و-سی-و-یکم-آخر/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۶۶)ترجیح دادم به مرجان زنگ بزنم !هرچند این وق...

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را.... (۹۱)حرف‌های مرجان دوباره پتک شده بود و به سرم ...

🔹 #او_را... (۱۲۴)- فکر نمیکنی این ظلمه؟!- اگر جز این باشه، ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط