{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🔹 #او_را.... (۹۱)

🔹 #او_را.... (۹۱)





حرف‌های مرجان دوباره پتک شده بود و به سرم میکوبید .



راست میگفت !



آرامش داشته باشم که چی بشه !؟



آخرش که چی؟؟؟!



رفتم سراغ دفترچه های روی میز .



دوباره باید سوالی رو که سعی داشت مغزم رو منفجر کنه ، مینوشتم .



« آرامش!؟ »



به دنبال جوابش تو نوشته های قبلیم گشتم ، چندتا جمله پیدا کردم !

« آرامش نداشته باشی ، نمیتونی به هدفت برسی! »



💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-نود-و-یکم/گ
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۶۶)ترجیح دادم به مرجان زنگ بزنم !هرچند این وق...

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۱۸)دفترچه رو باز کردم و نوشته هامو خوندم ،آخر...

🔹 #او_را ... (۴۰)با صدای گوشی چشمامو باز کردم،مرجان بود !سع...

🔹 #او_را ... (۴۸)تو این حال ، تنها کسی که میتونست حرفمو بفه...

🔹 #او_را ... (۲۲)بعد شام و صحبتای معمولی با مامان و بابا ، ...

🔹 #او_را ... (۲۶)- برو اونور عرشیا ...درو قفل کرد و کلیدو گ...

🔹 #او_را ... (۳۷)اما گوشی که روشن شد قبل اینکه بخوام هرکار...

🔹 #او_را ... (۵۶)داشتم در ماشینو باز میکردم که صدام زد !- خ...

🔹 #او_را ... (۸۲)وقتی برای تلف کردن نداشتم .ممکن بود جایی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط