{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

اورا

🔹 #او_را.... (۹۱)





حرف‌های مرجان دوباره پتک شده بود و به سرم میکوبید .



راست میگفت !



آرامش داشته باشم که چی بشه !؟



آخرش که چی؟؟؟!



رفتم سراغ دفترچه های روی میز .



دوباره باید سوالی رو که سعی داشت مغزم رو منفجر کنه ، مینوشتم .



« آرامش!؟ »



به دنبال جوابش تو نوشته های قبلیم گشتم ، چندتا جمله پیدا کردم !

« آرامش نداشته باشی ، نمیتونی به هدفت برسی! »



💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
http://az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-نود-و-یکم/گ
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را... (۹۲)صبح با صدای آلارم گوشی با نارضایتی چشم هام ...

🔹 #او_را.... (۹۳)حرف‌هاش دلم رو یه‌جوری میکرد ولی نمیفهمیدم...

🔹 #او_را ... (۹۰)با تعجب بهم خیره شد و سرش رو تکون داد !- ش...

🔹 #او_را ... (۸۹)" جلسه پیش راجع به هدف خلقت کمی صحبت کردیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط