من به تو خندیدم چون که میدانستم تو به چه دلهره از باغچه ی
من به تو خندیدم چون که میدانستم تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی..
پدرم از پی تو تند دوید و نمیدانستی باغبان باغچه ی همسایه پدر پیر من است!
من به تو خندیدم تا که با خنده ی خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم...بغض چشمان تولیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک....دل من گفت برو!
چون نمیخواست بخاطر بسپارد گریه تلخ تو را...!
ومن رفتم و سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان میدهد آزارم!!!!
ومن اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه میشد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت...
(فروغ فرخزاد)
پدرم از پی تو تند دوید و نمیدانستی باغبان باغچه ی همسایه پدر پیر من است!
من به تو خندیدم تا که با خنده ی خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم...بغض چشمان تولیک لرزه انداخت به دستان من و سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک....دل من گفت برو!
چون نمیخواست بخاطر بسپارد گریه تلخ تو را...!
ومن رفتم و سالهاست که در ذهن من آرام آرام حیرت و بغض تو تکرار کنان میدهد آزارم!!!!
ومن اندیشه کنان غرق در این پندارم که چه میشد اگر باغچه ی خانه ی ما سیب نداشت...
(فروغ فرخزاد)
- ۹۸۵
- ۱۹ فروردین ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط