نـفـرتــ
نـفـرتــ
𝑯𝒂𝒕𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟎
با خودش فکر کرد.
امکان نداره، جونگکوک چطور هنوز اونو یادشه؟؟
م.ک برای دوماه آینده کلی برنامه ریزی داشت.
برای همین به سمت سالن بزرگ رفت و همه خدمتکارا رو فرا خواند، بعد از جمع شدن خدمتکارا م.ک دستاشو بهم کوبید.
_ قراره تا دوماه دیگه پسرم از ایتالیا برگرده.
قراره به محض وردوش براش یه جشن بگیرم.
پس از الان آمادگی داشته باشین خانوما!!
همه خدمه ها با گفتن چشم سالن رو ترک کردن
ویو لیا
دوماه مثل برق و باد گذشت، بابا خودش شخصا رفته بود فرودگاه دنبال جونگکوک، برای دوباره دیدنش استرس داشتم،
نگاهی به خودم توی اینه انداختم مثل همیشه زیبا و بی نقص بودم، با لباس شبی که پوشیده بودم زیبایم چند برابر شده بود،
از اتاق خارج شدم و به سمت سالن بزرگ حرکت کردم، مهمون های زیادی برای خوش آمد گویی جونگکوک اومده بودن، کمی استرس داشتم
جیمین: اتفاقی افتاده
+ میشه امشب دستمو بگیری دوست ندارم تنها باشم
احساس میکردم الان با کل دنیا غریبم، جیمین با دستش، دستمو قفل کرد، قلبم داشت میومد توی دهنم، دلشوره داشتم، نمیدونستم قراره با اومدن جونگکوک چه اتفاقایی بیوفته، اما هرچی که بود، حس بدی بهش داشتم.
_ چیزی نیست من پیشتم.
نیم نگاهی به جیمین انداختم، با لبخند بهم نگاه میکرد، چقدر دیوونه بودم که به جواب خواستگاریش جواب نه دادم، البته بابا مارو رسما جیمین رو دوماد خودش میدونست، شاید در آینده بتونم قلب خودمو بدم به جیمین، با وجود همچین پسر مهربونی کنارم تمام نگرانی و استرسم ریخت،نفس عمیقی کشیدم
+ الان که فکرشو میکنم پسر بدی نیستی.
خودمو بهش نزدیک کردم، فاصله ای بینمون نبود، شونه هامون چسبیده بود بهم
_ من پسر خوبی بودم اما چشمای شما بسته بود و خوبی منو نمیدید.
راست میگفت، الان که عقلم کار میکرد ، بهتر بود زودتر به بابام بگم تا مراسم عقد رو جلو بندازه، با اومدن یونا و صدای ذوق زدش فهمیدم اومدن
_ ارباب و ارباب جوان رسیدن!!
دست جیمین رو بیشتر فشوردم، با ورود بابا و بعدش دوتا پسر قد بلند همه سرا چرخید.
سمتشون، گیج شدم چهره جونگکوک رو به کل فراموش کرده بودم و کمی تشخیص دادنش برام سخت بود.
کاش قبل ورودش به آلبوم قدیمی نگاهی مینداختم.
𝑯𝒂𝒕𝒆
𝑷𝒂𝒓𝒕:𝟐𝟎
با خودش فکر کرد.
امکان نداره، جونگکوک چطور هنوز اونو یادشه؟؟
م.ک برای دوماه آینده کلی برنامه ریزی داشت.
برای همین به سمت سالن بزرگ رفت و همه خدمتکارا رو فرا خواند، بعد از جمع شدن خدمتکارا م.ک دستاشو بهم کوبید.
_ قراره تا دوماه دیگه پسرم از ایتالیا برگرده.
قراره به محض وردوش براش یه جشن بگیرم.
پس از الان آمادگی داشته باشین خانوما!!
همه خدمه ها با گفتن چشم سالن رو ترک کردن
ویو لیا
دوماه مثل برق و باد گذشت، بابا خودش شخصا رفته بود فرودگاه دنبال جونگکوک، برای دوباره دیدنش استرس داشتم،
نگاهی به خودم توی اینه انداختم مثل همیشه زیبا و بی نقص بودم، با لباس شبی که پوشیده بودم زیبایم چند برابر شده بود،
از اتاق خارج شدم و به سمت سالن بزرگ حرکت کردم، مهمون های زیادی برای خوش آمد گویی جونگکوک اومده بودن، کمی استرس داشتم
جیمین: اتفاقی افتاده
+ میشه امشب دستمو بگیری دوست ندارم تنها باشم
احساس میکردم الان با کل دنیا غریبم، جیمین با دستش، دستمو قفل کرد، قلبم داشت میومد توی دهنم، دلشوره داشتم، نمیدونستم قراره با اومدن جونگکوک چه اتفاقایی بیوفته، اما هرچی که بود، حس بدی بهش داشتم.
_ چیزی نیست من پیشتم.
نیم نگاهی به جیمین انداختم، با لبخند بهم نگاه میکرد، چقدر دیوونه بودم که به جواب خواستگاریش جواب نه دادم، البته بابا مارو رسما جیمین رو دوماد خودش میدونست، شاید در آینده بتونم قلب خودمو بدم به جیمین، با وجود همچین پسر مهربونی کنارم تمام نگرانی و استرسم ریخت،نفس عمیقی کشیدم
+ الان که فکرشو میکنم پسر بدی نیستی.
خودمو بهش نزدیک کردم، فاصله ای بینمون نبود، شونه هامون چسبیده بود بهم
_ من پسر خوبی بودم اما چشمای شما بسته بود و خوبی منو نمیدید.
راست میگفت، الان که عقلم کار میکرد ، بهتر بود زودتر به بابام بگم تا مراسم عقد رو جلو بندازه، با اومدن یونا و صدای ذوق زدش فهمیدم اومدن
_ ارباب و ارباب جوان رسیدن!!
دست جیمین رو بیشتر فشوردم، با ورود بابا و بعدش دوتا پسر قد بلند همه سرا چرخید.
سمتشون، گیج شدم چهره جونگکوک رو به کل فراموش کرده بودم و کمی تشخیص دادنش برام سخت بود.
کاش قبل ورودش به آلبوم قدیمی نگاهی مینداختم.
- ۱.۲k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط