رمان جونگکوک

رمان جونگکوک

نام رمان :ازدواج اجباری

𓂃 ࣪˖ ִֶָ☾. پارت شیشم

____________________________

دستم رو آروم روی دست جونگکوک که دور کمرم حلقه شده بود گذاشتم و سعی کردم خودمو ازش فاصله بدم اما انگار اصلاً قصد نداشت دستشو برداره.
نگاهم رو به اطراف چرخوندم سالن عمارت بیشتر شبیه تالارهای مجلل توی فیلم‌ها بود. لوسترهای بزرگ و کریستالی از سقف بلند سالن آویزون بودن و نور طلایی‌شون روی کف مرمر سفید می‌افتاد دیوارها با گل‌های سفید و تزئینات طلایی پوشیده شده بودن و ردیف‌های بلند گل رز سفید و ارکیده اطراف سالن چیده شده بود
وسط سالن یه مسیر طولانی با فرش سفید پهن شده بود که دو طرفش با شمع‌های بلند و گلبرگ‌های سفید تزئین شده بود انتهای مسیر یه جایگاه بزرگ با دو صندلی طلایی قرار داشت که احتمالاً برای من و جونگکوک در نظر گرفته بودن

صدای موسیقی ملایمی توی سالن پیچیده بود و مهمونا با لباس‌های گرون‌قیمتشون مشغول صحبت و خنده بودن. همه‌چیز زیادی زیبا بود... زیادی باشکوه... درست برخلاف حال خراب من
چشمم بین جمعیت چرخید تا اینکه نگاهم به مامان و بابام افتاد که کنار چند نفر ایستاده بودن و با لبخند با مهمونا صحبت می‌کردن

با دیدنشون ناخودآگاه قدمی به سمتشون برداشتم اما دست جونگکوک محکم‌تر دور کمرم حلقه شد

"+دستم رو ول کن...

بدون اینکه نگاهم کنه لبخند محوی به لب آورد و آروم گفت

" _لبخند بزن والری... همه دارن نگامون می‌کنن

با عصبانیت سرمو به سمتش چرخوندم

"+من لبخند نمی‌زنم... اصلاً این مسخره‌بازیا چیه چرا بدون اینکه بهم بگی همچین مراسمی گرفتی

این بار سرشو کمی به سمتم خم کرد عطر تلخش به مشامم خورد و صدای بمش درست کنار گوشم پیچید

" _از این به بعد باید به چیزای زیادی عادت کنی خانوم جئون

با شنیدن کلمه‌ی خانوم جئون قلبم برای لحظه‌ای فشرده شد
هنوز فرصت نکرده بودم جوابشو بدم که صدای یکی از مهمونا بلند شد

<" بالاخره عروس و داماد ما هم تشریف آوردن>

چند نفر با شنیدن صداشون به سمتمون برگشتن و صدای دست زدن توی سالن پیچید.
جونگکوک دستش رو از دور کمرم برداشت و دستمو گرفت

" +من از این ازدواج راضی نیستم... یادت نره

نگاهش برای چند ثانیه روی صورتم ثابت موند. بعد با همون خونسردی همیشگیش لبخند کوتاهی زد

" _نگران نباش والری... منم قرار نیست چیزی رو که نمی‌خوام دوست داشته باشم

با شنیدن حرفش نگاهم برای لحظه‌ای روی صورتش خشک شد.
پس واقعاً اونم این ازدواج رو نمی‌خواست
اما اگه این‌طوره.......
چرا خودش بیشتر از همه برای اتفاق افتادنش عجله داشت

نگاهمو ازش گرفتم و سعی کردم به حرفی که زده بود فکر نکنم فعلاً فقط می‌خواستم این شب لعنتی هرچه زودتر تموم بشه

جونگکوک دستمو گرفت و به سمت جمعیت حرکت کرد چند نفر با دیدنمون جلو اومدن و شروع به تبریک گفتن کردن
یکی از زن‌های میانسال با لبخند به سمتم اومد و دستمو گرفت

<"وای خدای من! عروس چقدر قشنگ شده... جونگکوک واقعاً خوش‌شانس.......

لبخند مصنوعی زدم و سرمو کمی خم کردم

" +ممنونم...

زن نگاهی به جونگکوک انداخت و با شیطنت گفت

"_امیدوارم زودتر خبر نوه‌دار شدنمون رو هم بشنویم...

با شنیدن حرفش نزدیک بود آب دهنم بپره
با تعجب به زن نگاه کردم که جونگکوک خیلی راحت لبخندی زد

" +به زودی بچه دارم میشیم

با آرنج محکم به پهلوش زدم، این پسر میخواد منو بکشه

"_مگه نه عزیزم

" +ها.... آر... آره...

همینجوری داشتیم با مهمونا حرف میزدیم جونگکوک دستشو از دستم در آورد و از جمع فاصله گرفت
نفسی از سر آسودگی کشیدم و لیوان آب برداشتم.

هنوز جرعه‌ای از آب نخورده بودم که صدای مجری از بلندگوهای سالن پخش شد

<"از عروس و داماد عزیزمون دعوت می‌کنیم برای اولین رقصشون به وسط سالن تشریف بیارن...>

با شنیدن حرفش آب توی گلوم پرید و با سرفه‌های کوتاهی سعی کردم نفسمو تنظیم کنم
جونگکوک دستمو گرفت و وسط سالن وایسادم

" +من نمیتونم برقصم.... اصلا نمیخوام برقصم

جونگکوک هیچی نگفت، آهنگ پخش شد منو جونگکوک. شروع به رقصیدن کردیم
هر لحظه که نگام می‌کرد یا بهم نزدیک میشد قلبم تند تند میزد
عطر تلخش توی صورتم میپیچید و گرمای دستش رو روی کمرم حس میکردم
سعی میکردم نگاهمو ازش بدزدم اما هر بار که سرمو بالا میاوردم چشمام به چشماش گره میخورد

_____________________________

بچه ها تازه رسیدم شیراز این پارت رو از من قبول کنید بعد هم آپلود میکنم اگه نخوابیدم چون خیلی خستم 🎀😭
دیدگاه ها (۷)

──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──نـقــاب¹¹¹فقط نگاه می‌کرد.نگاهش مستقیم روی من ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_94بازوشو جلوم آورد ..الان ان...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.34 (روایت از زبان جون...

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 11چشم‌هاش برای لحظه‌ای ر...

part ²با اون شخص یهو بدنم لرزید.اون جونگکوک بود!!!ولش بک به ...

چند پارتی (درخواستی)

"𝐃𝐚𝐧𝐠𝐞𝐫𝐨𝐮𝐬"𝐂𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:𝟚𝐏𝐚𝐫𝐭:۴۳جولین لبخندی زد و گفت: حتما دیار....

🍷 شراب قرمزقسمت اول: قراردادرینا با عصبانیت وارد سالن شد.«با...

رمان اسیر خان پارت سیزدهم ۱۳

پارت ۳نور ملایم ماه از پنجره‌ی قدی و بزرگ اتاق روی فرش‌های گ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط