(Part24)
(Part24)
15 سال دروغ..
فصل دوم..
{اون فقط مال منه..میخواهم در آغوش بکشمش
مامن اون فقط مال منه}
تاریخ:24اکتبر2029
ساعت:3:00
جونگکوک ابرو هایش را در هم کشیده وبهم خیره شده تهیونگ بلند میشه دستمو میگیره و رو به جونگکوک میکنه"بیا بریم" هر دو دنبال او به راه میفتیم
ساعت3:20(جلوی در اتاق بهترین دانش آموزان یا همون اتاق شورا)
جونگکوک دست به سینه ایستاده اون بیشتر اوقات یعنی خیلی کم میبینم عصبی باشه"چهخ برا داری با کی تو وسط میدان ک.یس میری؟" تهیونگ نگاهی به جونگکوک می اندازت"اها پس بگم این خواهر جذاب منه بیاد مخشو بزنید؟ یا دوست دختر شیطانی که فقط کنارم نشسته این دو تا هیچکدومشون با عقل جور در نمیاد" جنگکوک قدمی جلو می اید وبا خشم میگوید"الان فکر کن یکی از کسانی که اینجان یه آرمی باشه برام مهم نی با خواهرت چیکار میکنی..ولی عکسی پخش بشه نمیبخشمت تهیونگ"اینا همیشه با هم خوبن حتی توکنسرت جوری همو بغل میکردن فکر میکردم عاشق همن ولی الن..خیلی وضع بده!دارن منو نادیده میگیرن می دونم خیلی از کار هام اشتباهه این مدرسه داره همه چیز رو عوض میکنه چشمانم گشاد میشود وچیزی به ذهنم میرسد با لحن مهربان زیبا وبا ادبی میگویم"تهیونگ ..جونگکوک"دستمو رو لبم میگذارم وبه بالا نگاه میکنم نگاه هردوتاشون رو من می آید بعد به سمت بالا جونگکوک عصبی میگوید"چه مرگته؟"
_توجه نکردی تویی که هیچ وقت عصبی نمیشی الان عصبانی ای؟ وداری با تهیونگ دعوا میکنی؟من نمیتونم از قدت چشمام استفاده کنم نمیتونم از دانش جهان هستی استفاده کنم برا همین عین دانشمندا حرف نمیزنم..این مدرسه یه جادویی داره باعث میشه عصبی باشیم به خون هم تشنه قدتایی عین من محدود میشه دوستی رو نابود میکنه فساد رو بالا میبره به دیوار ها نگاه کنین..دارن جادو ازمون میگرن وبهمون انتقال میدن....
تهیونگ رو به من میکند"آره مدیر نمیزاره از قدرتت استفاده کنی معلومه که نمیزاره ولی تنها مکانی که اینجوری نیست"نگاهی به در می اندازد ودست هر دوی ما میکشد و وارد اتاق میکند جونگکوک انگار که تازه به خودش اومده باشه تعجب کرده ودستانش را روی صورتش میگذارد وبا حالت کیوتی آهی میکشد تهیونگ روی مبل میشیند و اطلاعات زیادی به مغزم هجوم می آورد دستم رو پیشانی ام میگیرم از شدت درد روی زمین میشینم تهیونگ به سمتم میاد"خوبی چیشد؟"
_سرم درد میکنه
_فکر کنم ساعت دیگه قدرتت برگرده ولی ما که یک ساعت اینجا نمی مونیم و دوباره به جهنم مدرسه برمیگردیم راستی کاری داشتی؟
_آره
نگاهی به جونگکوک می اندازم "میشه بری بیرون؟"تهیونگ نگاهی به من میکند ومیپرسد چرا یه سری اطلاعات راجب یکی از اعضای بال های سیاه میخوام
ساعت11:00( شب خوابگاه بال های سیاه)
جئون جونگکوک:
خسته شدم چند ساعت از اون موضوع میگذره همش اون قیافه اون عوضی رو یادم میاد سرمو ت بالش فرو میکنم نفسی داخل بالش میکنم و بلند میشوم پنجره اتاق را باز میکنم هیچکس این بالا نیست از پنجر خودمو پایین می اندازم و با استفاده از جادوم خودمو نگه میدارم اون چشما بنفشش که سر م.ست از خوشحالی بود گونه هایش که به رنگ شکوفه گیلاس درآمده بود و ل.بانی که آن را به کس دیگری داده بودمزه آن را میخواهم چشمانش را میخواهم صدای نفس هایش را ..موهای قهوه ای اش که باز میگذاردش در باد تکان میخورد صدایش وقتی با لحن دخترانه وصدای زیبایش صدایم میزند او را میخواهم نمی دانم از کی این حس شروع شده ولی او را میخواهم دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم من حسود تر از این حرفا هستم که اونو با کس دیگری شریک شوم در حالی که بعد از کلاس درارد به خوابگاه بر میگردد جلویش را میگیرم سرش را بالا میگیرد و با ان چشم ها من را مینگرد متعجب میشود وقبل آنکه حرفی زمزمه کند او را به دیوار مچسپانم تعجب میکند خودم هم تعجب میکنم ولی کنترلم دست خودم نیست دستانم را روی ل.بانش میگذارم بسیار نرم ولطیف است عین خودش بسیار شکستنی ..جوری که انگار اگر لمسش کنم نابود میشود..
ادامه دارم..
(تا تونستم سعی کردم شخصیت اصلی جونگکوک وحسود بودنش استفاده کنم نظرتونو بگید به نظزتون عجیب نیست؟)
15 سال دروغ..
فصل دوم..
{اون فقط مال منه..میخواهم در آغوش بکشمش
مامن اون فقط مال منه}
تاریخ:24اکتبر2029
ساعت:3:00
جونگکوک ابرو هایش را در هم کشیده وبهم خیره شده تهیونگ بلند میشه دستمو میگیره و رو به جونگکوک میکنه"بیا بریم" هر دو دنبال او به راه میفتیم
ساعت3:20(جلوی در اتاق بهترین دانش آموزان یا همون اتاق شورا)
جونگکوک دست به سینه ایستاده اون بیشتر اوقات یعنی خیلی کم میبینم عصبی باشه"چهخ برا داری با کی تو وسط میدان ک.یس میری؟" تهیونگ نگاهی به جونگکوک می اندازت"اها پس بگم این خواهر جذاب منه بیاد مخشو بزنید؟ یا دوست دختر شیطانی که فقط کنارم نشسته این دو تا هیچکدومشون با عقل جور در نمیاد" جنگکوک قدمی جلو می اید وبا خشم میگوید"الان فکر کن یکی از کسانی که اینجان یه آرمی باشه برام مهم نی با خواهرت چیکار میکنی..ولی عکسی پخش بشه نمیبخشمت تهیونگ"اینا همیشه با هم خوبن حتی توکنسرت جوری همو بغل میکردن فکر میکردم عاشق همن ولی الن..خیلی وضع بده!دارن منو نادیده میگیرن می دونم خیلی از کار هام اشتباهه این مدرسه داره همه چیز رو عوض میکنه چشمانم گشاد میشود وچیزی به ذهنم میرسد با لحن مهربان زیبا وبا ادبی میگویم"تهیونگ ..جونگکوک"دستمو رو لبم میگذارم وبه بالا نگاه میکنم نگاه هردوتاشون رو من می آید بعد به سمت بالا جونگکوک عصبی میگوید"چه مرگته؟"
_توجه نکردی تویی که هیچ وقت عصبی نمیشی الان عصبانی ای؟ وداری با تهیونگ دعوا میکنی؟من نمیتونم از قدت چشمام استفاده کنم نمیتونم از دانش جهان هستی استفاده کنم برا همین عین دانشمندا حرف نمیزنم..این مدرسه یه جادویی داره باعث میشه عصبی باشیم به خون هم تشنه قدتایی عین من محدود میشه دوستی رو نابود میکنه فساد رو بالا میبره به دیوار ها نگاه کنین..دارن جادو ازمون میگرن وبهمون انتقال میدن....
تهیونگ رو به من میکند"آره مدیر نمیزاره از قدرتت استفاده کنی معلومه که نمیزاره ولی تنها مکانی که اینجوری نیست"نگاهی به در می اندازد ودست هر دوی ما میکشد و وارد اتاق میکند جونگکوک انگار که تازه به خودش اومده باشه تعجب کرده ودستانش را روی صورتش میگذارد وبا حالت کیوتی آهی میکشد تهیونگ روی مبل میشیند و اطلاعات زیادی به مغزم هجوم می آورد دستم رو پیشانی ام میگیرم از شدت درد روی زمین میشینم تهیونگ به سمتم میاد"خوبی چیشد؟"
_سرم درد میکنه
_فکر کنم ساعت دیگه قدرتت برگرده ولی ما که یک ساعت اینجا نمی مونیم و دوباره به جهنم مدرسه برمیگردیم راستی کاری داشتی؟
_آره
نگاهی به جونگکوک می اندازم "میشه بری بیرون؟"تهیونگ نگاهی به من میکند ومیپرسد چرا یه سری اطلاعات راجب یکی از اعضای بال های سیاه میخوام
ساعت11:00( شب خوابگاه بال های سیاه)
جئون جونگکوک:
خسته شدم چند ساعت از اون موضوع میگذره همش اون قیافه اون عوضی رو یادم میاد سرمو ت بالش فرو میکنم نفسی داخل بالش میکنم و بلند میشوم پنجره اتاق را باز میکنم هیچکس این بالا نیست از پنجر خودمو پایین می اندازم و با استفاده از جادوم خودمو نگه میدارم اون چشما بنفشش که سر م.ست از خوشحالی بود گونه هایش که به رنگ شکوفه گیلاس درآمده بود و ل.بانی که آن را به کس دیگری داده بودمزه آن را میخواهم چشمانش را میخواهم صدای نفس هایش را ..موهای قهوه ای اش که باز میگذاردش در باد تکان میخورد صدایش وقتی با لحن دخترانه وصدای زیبایش صدایم میزند او را میخواهم نمی دانم از کی این حس شروع شده ولی او را میخواهم دیگه نمیتونم خودمو کنترل کنم من حسود تر از این حرفا هستم که اونو با کس دیگری شریک شوم در حالی که بعد از کلاس درارد به خوابگاه بر میگردد جلویش را میگیرم سرش را بالا میگیرد و با ان چشم ها من را مینگرد متعجب میشود وقبل آنکه حرفی زمزمه کند او را به دیوار مچسپانم تعجب میکند خودم هم تعجب میکنم ولی کنترلم دست خودم نیست دستانم را روی ل.بانش میگذارم بسیار نرم ولطیف است عین خودش بسیار شکستنی ..جوری که انگار اگر لمسش کنم نابود میشود..
ادامه دارم..
(تا تونستم سعی کردم شخصیت اصلی جونگکوک وحسود بودنش استفاده کنم نظرتونو بگید به نظزتون عجیب نیست؟)
- ۲۷.۴k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط