# رز _ سیاه

# رز _ سیاه

PART _ 42

تارا: پشت سر هم سرفه میکردم گلوم بدجوری میسوخت و اشک توی چشمام حلقه زده بود ولی با حس لبایی روی گردنم حتا نفس کشیدنم یادم رفت و برق سه فاز بهم وصل شد... وقتی به خودم اومدم که داشت گردنمو میبوسید... از بدنم داشت چندشم میشد اشک توی چشمام حلقه زده بود و زیر دستش هی وول میخورم و التماسش میکرم ولی بیشتر به کارش ادامه میداد اشکام ریختن روی گونه هام و گریه شدن و از گریه تبدیل به هق هق و ضجه...« توروخدا ولم کن.. ولم کن لعنتیی..یکی کمکم کنهه»
لوکاس: خفه شو.. فکر میکنی کی کمکت میکنه ها... خنده.. هیچکس به کمکت نمیاد حتا اون مرتیکه اشغال
تارا: خفه شو حرومزاده دهنتو ببندد.. داد... ولم کن عوضی اشغال.. چنگ محکمی به پهلوم زد حس میکردم الانه با ناخناش پهلوهامو سوراخ کنه جیغ پر از دردم تو کل اتاق پخش شد... نکن درد داره... با هق هق التماسش میکرم ولی گوشش بدهکار نبود با دستش بدنمو لمس میکرد دیگه واقعا از خودمو بدنم حالم بهم میخورد..« بس کن خواهش میکنم انقدر بهم دست نزنننن».. اون لحظه مثل ادمایی که جادو شده باشن بود اصلا صدامو نمیشنید دستشو از روی شکمم رد کرد و به رون پام رسوند... با شدت بیشتری خودمو تکون میدادم ولی اون عوضی به کارش ادامه میداد... رون پامو نوازش میکرد و فشار میداد..
لوکاس: چه حسی داره.. اون مرتیکه داره به عشق و حالش میرسه...پوزخند.. ولی تو اینجا زیر منی... میبینی.. بهت گفتم اون به کمکت نمیاد گفتم فقط وابستت میکنه و ولت میکنه گفتم که..
تارا: با تموم توانم توی صورتش تف انداختم... خفه شو فقط... عوضی روانی... نیشخندی زد و با نگاه ترسناکی که بهم انداختم استرس شدیدی به بدنم تزریق شد...« اخه کجای تهیانگ چرا نمیای..»
لوکاس: تفشو از روی صورتم پاک کردم.. کله خر سِرتِق خودم حالیت میکنم...
تارا: خدایا خودت کمکم کن... یهو منو به پشت خوابوند میخاستم فرار کنم ولی نگهم داشت.. دستامو از دو طرف گرفت و برد پشت سرم و رو کمرم قفل شون کرد... تکون میخوردم... ولمم کنننن... کر و کور شده بود یهو بین پاهام قرار گرفت قلبم ریخت.. نه نه خدایا نه... با تمام توانم داد زدم..« یکی کمکممم کنهههههه» از عمق وجودم گریه میکردم که صدای داد نحسش زیر گوشم پیچید و همزمان داشت زیپ تاپمو باز میکرد.. اشکام با شدت بیشتری روی صورتم میریختن
لوکاس: خفه شو دهنتو ببنددد.. گفتم کسی به کمکت نمیاد گفتمم تو برای اون بی ارزشی ولی انقدر احمقی که باور نکردی... حالا جور ساده لوح بودنتو میک..
تارا: دیگه واقعا با حرفاش داشتم نا امید میشدم که در اتاق به ضرب باز شد و یکی اومد داخل.. چون به شکم رو زمین افتاده بودم و کامل قفل شده بودم نیمتونستم ببینم کیه ولی وقتی داد زد.. تهیانگ بود.. اره خودش بود.. وزن اون حرومی که از روم کنار رفت از رو زمین بلند شدم و یه گوشه جمع شدم... الان درد توی بدنمو حس میکردم درد زانو هام گونم که سیلی زده بود درد گلوم و مهمتر از همه چنگی که به پهلوم زده بود..
............................................
« تهیانگ»
همین که تارا رفت طبقه بالا چند دقیقه بعدش لوکاس در گوش یه دختر چیزی گفت و رفت دنبال تارا... کمی دلواپس بودم ولی میدونستم تارا میتونه از خودش دفاع کنه... پنج دقیقه رد شد ولی نیومده بود داشتم نگران میشدم همین که مسیرمو سمت پله ها کج کردم یه دختر جلومو گرفت دستمو گرفت و با صدای رو مخی گفت
ماری: امشب میای باهم وقت بگذرونیم عزیزم
تهیانگ: برو رد کارت حوصله تو ندارم... دستمو از دستش کشیدم بیرون و پامو رو پله اول گذاشتم که جلوم وایستاد
ماری: چرا اخه معلومه که تنهایی چرا از تنهایی.. جفتمون لذت نبریم هوم
تهیانگ: به شخصه میتونم بگم یکی از حقیر ترین ادمای بود که تاحالا دیده بود... دستمو رو گونش کشیدم وقتی نیش شل شده شو دیدم تو دلم پوزخندی زدم... با خودش چی فکر کرده که من پیشنهادشو قبول میکنم... گلوشو تو دستم گرفتمو به دیوار چسبوندمش... اخی گفت و دستاشو رو دستم گذاشت و سعی میکرد جداشون کنه همونجوری شروع به حرف زدن کرد
ماری: اخخ.. ولم کن.. همه اینجا میخان باهام باشن تو دیگه چه ادم احمقی هستی که منو پس میزنی
تهیانگ: پوزخند.. همه... خودت میگی همه.. من که همه نیستم... من تو صورت هرزه های مثل تو تُف نمیدازم چه برسه بخوام پیشنهادشونو قبول کنم و تنمو باهاشون شریک بشم پس برو دنبال یه مرد هرزه مثل خودت نه من...
ماری: و.. ولم.. ک.. کن


تهیانگگگ وارد میشودددددد👀😎
ادامه پارت اسلاید دو
دیدگاه ها (۳)

پارت۲

[پارت۳]کارلوس اسلحه رو گذاشت روی پیشونیه لونالونا ذوق مرگ شد...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_85تنها چیزی که عوض نشده بود ...

ادامهپسرا رفتن تو اتاق خودشاندامیان رفت که بخوابهاندر و لوکا...

چند پارتـیــــــــــــــــ🖤ـــــــــــــوقتی باهات بد حرف می...

My lovely neighbor part : 56

◝ تیمــــآرم‌ کــن . . ◟- #ParT_4 "┄┄┄┄┄┅┅┄<<😈🔥>>┄┅┅┄┄┄┄رو ب...

پادشاهی شب"مجازات روز"رستگاری سپیده دم PART 4دستش رو دور گرد...

در جست و جوی خاطرات پارت ۱۸

برده عمارت جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط