شمشیر بر تاریکی پارت6
شینوبو: که اینطور...پس اون پسر باعث شد که تو حرف بزنی؟
کانائو: ب...بله البته چون بهش قول دادم...
شینوبو: تو تاحالا بجز کانائه به کسی قول ندادی...اگه هم میدادی بهشون همچین پایبند نبودی...می ترسی ناراحت بشه؟
کانائو:(بچه گونه هاش گوجه شدن) خ..خب نه...ی...یعنی...چیزه...باید به قول پایبند بود دیگه!
شینوبو: خوبه که اینو فهمیدی پس بریم واسه تمرین(یه لبخند کیوت و بامزه)
ذهنش: کانائو...دختری که بخاطر گذشته ی سختش و آزار های پدر و مادرش نمیتونسته گریه کنه...یا با میل خودش حرف بزنه...بالاخره با من حرف زد...اونم باخواسته خودش! تازه اونم چیزی که من در حسرتش برای تعریف کردنش واسه خواهرم هستم...امیدوارم بعد از مرگ من...بتونه با کمک این پسر به زندگیش ادامه بده...
از زبان تانجیرو: حدود یه هفته ماموریتم طول کشید موقعی که رفتم درمانگاه شنیدم گیو سان به شینوبو سان گفت کوچو...جا خوردم و سریع پیشس ارباب رفتم...البه به حر حال باید برای گزارش می رفتم!
تانجیرو: گزارشم همین بود قربان
ارباب: ممنونم بابت زحماتت
تانجیرو: نه لطفا این حرف رو نزنید...ولی جدا از این بحث ها یه سوال درمورد شینوبو سان داشتم...
ارباب: منظورت هاشیرای حشره است؟
تانجیرو: بله
ارباب: خب بپرس
تانجیرو: اسم کامل اون شینوبو کوچوعه؟
ارباب: بله درسته...شینوبو کوچو هاشیرای حشره...چطور؟
تانجیرو: خب...
ارباب و تانجیرو یه بحث کوتاه داشتن و بعدش شینوبو به امارت اوبایاشیکی احضار شد
شینوبو: ارباب من اومدم...
ارباب: میدونم که تازه از ماموریت برگشتی اما یه ماموریت دیگه برات دارم قبولش میکنی؟
شینوبو: هر کاری لازم باشه میکنم ارباب
ارباب: خب توی این ماموریت باید با تانجیرو کامادو و خواهرش همکاری کنی
شینوبو: چشم ارباب
ویو محل رفتن به سمت ماموریت
تانجیرو: اوه...سلام شینوبو سان!
شینوبو: سلام پسر جون...خب بهتره سریعتر حرکت کنیم
تانجیرو: اوه بله...(راه افتادن) خیلی جالبه که میریم نوآکادو...اونجا محل سکونت خاله ی من و نزوکوعه!
شینوبو: خیلی جالبه...پس وقتی رسیدیم بهتره تو بری اونجا که راحت تر اطلاعات جمع کنیم
بعد از اینکه رسیدن شینوبو رفت سراغ اطلاعات بیشتر و تانجیرو و نزوکو هم رفتن خونه ی خالشون...
تق تق
تانجیرو: خب فقط امیدوارم خیلی محکم بغلم نکنه!
؟: وای سلام تانجیرو!!!! کشیدش تو خونه
؟:(بغلش کرد)خیلی وقته ندیدمت! دلم برات شده بود یزره!!!!
تانجیرو: خاله جون...منم دلم برات تنگ شده بود...فقط من دارم خفه میشم!
؟: اوه درسته...وایسا ببینم...این شمشیر...(لحنش عوض شد) چه بلایی سر بقیه اومده؟
تانجیرو: خب...( تعریف کردن ماجرا)اینطوری شد که الان اینجاییم...
؟: (گریه اش گرفت) واقعا متاسفم که اون موقع پیشتون نبودم...
تانجیرو: خاله جون گریه نکن! تقسیر تو نیست!...میدونم الان وقتش نیست...ولی...
ویو شینوبو
شینوبو: یعنی چی هیچ مورد مشکوکی نیست؟...نکنه یه کیزوکی رده بالا باشه؟
تانجیرو: شینوبو سان پس اینجایید...لطفا دنبالم بیاید
ذهن شینوبو: یعنی مدرکی پیدا کرده؟
اونا یکم راه رفتن و رسیدن خونه ی خاله ی تانجیرو و در زدن
تق تق تق
در باز میشه و اونا میرن داخل و شینوبو کسی رو می بینه که حتی تو خوابش هم سراغش نمیومد...
شینوبو: خ...خ...خواهر؟( اشک تو چشماش جمع شد)
کانائه: سلام خواهر جون...حالت چطوره؟
شینوبو خشکش زده بود...نمیتونست حرکت کنه و یا اون اتفاقی رو باور کنه
شینوبو: من مردم؟ خواهر جون...ت...تو...
کانائه سریع میدوعه سمت شینوبو و محکم بغلش میکنه و خودش هم میزنه زیر گریه
کانائه: ببخشید...هق...ببخشید که تنهات گذاشتم!
شینوبو هم بغذش میترکه و کانائه رو محکم بقل میکنه
بعد از چند دقیقه از بقل هم میان بیرون و کانائه میره دوباره تانجیرو رو بقل میکنه( محکم تر از قبل)
تانجیرو: خالهههههههههههه!!!!!!!!! کمرم پودر شد!
شینوبو: خاله؟! پسر جون این خانم خواهر منه ها!
کانائه:نگران نباش من واقعا خالشم
شینوبو: چی؟! چی میگی؟ کجا بودی؟ چرا بر نگشتی پیشم؟! اصلا من خودم تو رو دفن کردم! چطوری الان جلومی؟!
کانائه: خواهر جون دونه دونه...بیاین بریم داخل چایی بخوریم و منم همه چی رو برات تعریف میکنم!
شینوبو: هوفففف...باشه...راستی نزوکو کجاست؟
تانجیرو: تو اتاق خاله خوابیده
شینوبو:خواهر جون قضیه این خاله چیه؟!
کانائه: بدویید الان چایی سرد میشه!
کانائو: ب...بله البته چون بهش قول دادم...
شینوبو: تو تاحالا بجز کانائه به کسی قول ندادی...اگه هم میدادی بهشون همچین پایبند نبودی...می ترسی ناراحت بشه؟
کانائو:(بچه گونه هاش گوجه شدن) خ..خب نه...ی...یعنی...چیزه...باید به قول پایبند بود دیگه!
شینوبو: خوبه که اینو فهمیدی پس بریم واسه تمرین(یه لبخند کیوت و بامزه)
ذهنش: کانائو...دختری که بخاطر گذشته ی سختش و آزار های پدر و مادرش نمیتونسته گریه کنه...یا با میل خودش حرف بزنه...بالاخره با من حرف زد...اونم باخواسته خودش! تازه اونم چیزی که من در حسرتش برای تعریف کردنش واسه خواهرم هستم...امیدوارم بعد از مرگ من...بتونه با کمک این پسر به زندگیش ادامه بده...
از زبان تانجیرو: حدود یه هفته ماموریتم طول کشید موقعی که رفتم درمانگاه شنیدم گیو سان به شینوبو سان گفت کوچو...جا خوردم و سریع پیشس ارباب رفتم...البه به حر حال باید برای گزارش می رفتم!
تانجیرو: گزارشم همین بود قربان
ارباب: ممنونم بابت زحماتت
تانجیرو: نه لطفا این حرف رو نزنید...ولی جدا از این بحث ها یه سوال درمورد شینوبو سان داشتم...
ارباب: منظورت هاشیرای حشره است؟
تانجیرو: بله
ارباب: خب بپرس
تانجیرو: اسم کامل اون شینوبو کوچوعه؟
ارباب: بله درسته...شینوبو کوچو هاشیرای حشره...چطور؟
تانجیرو: خب...
ارباب و تانجیرو یه بحث کوتاه داشتن و بعدش شینوبو به امارت اوبایاشیکی احضار شد
شینوبو: ارباب من اومدم...
ارباب: میدونم که تازه از ماموریت برگشتی اما یه ماموریت دیگه برات دارم قبولش میکنی؟
شینوبو: هر کاری لازم باشه میکنم ارباب
ارباب: خب توی این ماموریت باید با تانجیرو کامادو و خواهرش همکاری کنی
شینوبو: چشم ارباب
ویو محل رفتن به سمت ماموریت
تانجیرو: اوه...سلام شینوبو سان!
شینوبو: سلام پسر جون...خب بهتره سریعتر حرکت کنیم
تانجیرو: اوه بله...(راه افتادن) خیلی جالبه که میریم نوآکادو...اونجا محل سکونت خاله ی من و نزوکوعه!
شینوبو: خیلی جالبه...پس وقتی رسیدیم بهتره تو بری اونجا که راحت تر اطلاعات جمع کنیم
بعد از اینکه رسیدن شینوبو رفت سراغ اطلاعات بیشتر و تانجیرو و نزوکو هم رفتن خونه ی خالشون...
تق تق
تانجیرو: خب فقط امیدوارم خیلی محکم بغلم نکنه!
؟: وای سلام تانجیرو!!!! کشیدش تو خونه
؟:(بغلش کرد)خیلی وقته ندیدمت! دلم برات شده بود یزره!!!!
تانجیرو: خاله جون...منم دلم برات تنگ شده بود...فقط من دارم خفه میشم!
؟: اوه درسته...وایسا ببینم...این شمشیر...(لحنش عوض شد) چه بلایی سر بقیه اومده؟
تانجیرو: خب...( تعریف کردن ماجرا)اینطوری شد که الان اینجاییم...
؟: (گریه اش گرفت) واقعا متاسفم که اون موقع پیشتون نبودم...
تانجیرو: خاله جون گریه نکن! تقسیر تو نیست!...میدونم الان وقتش نیست...ولی...
ویو شینوبو
شینوبو: یعنی چی هیچ مورد مشکوکی نیست؟...نکنه یه کیزوکی رده بالا باشه؟
تانجیرو: شینوبو سان پس اینجایید...لطفا دنبالم بیاید
ذهن شینوبو: یعنی مدرکی پیدا کرده؟
اونا یکم راه رفتن و رسیدن خونه ی خاله ی تانجیرو و در زدن
تق تق تق
در باز میشه و اونا میرن داخل و شینوبو کسی رو می بینه که حتی تو خوابش هم سراغش نمیومد...
شینوبو: خ...خ...خواهر؟( اشک تو چشماش جمع شد)
کانائه: سلام خواهر جون...حالت چطوره؟
شینوبو خشکش زده بود...نمیتونست حرکت کنه و یا اون اتفاقی رو باور کنه
شینوبو: من مردم؟ خواهر جون...ت...تو...
کانائه سریع میدوعه سمت شینوبو و محکم بغلش میکنه و خودش هم میزنه زیر گریه
کانائه: ببخشید...هق...ببخشید که تنهات گذاشتم!
شینوبو هم بغذش میترکه و کانائه رو محکم بقل میکنه
بعد از چند دقیقه از بقل هم میان بیرون و کانائه میره دوباره تانجیرو رو بقل میکنه( محکم تر از قبل)
تانجیرو: خالهههههههههههه!!!!!!!!! کمرم پودر شد!
شینوبو: خاله؟! پسر جون این خانم خواهر منه ها!
کانائه:نگران نباش من واقعا خالشم
شینوبو: چی؟! چی میگی؟ کجا بودی؟ چرا بر نگشتی پیشم؟! اصلا من خودم تو رو دفن کردم! چطوری الان جلومی؟!
کانائه: خواهر جون دونه دونه...بیاین بریم داخل چایی بخوریم و منم همه چی رو برات تعریف میکنم!
شینوبو: هوفففف...باشه...راستی نزوکو کجاست؟
تانجیرو: تو اتاق خاله خوابیده
شینوبو:خواهر جون قضیه این خاله چیه؟!
کانائه: بدویید الان چایی سرد میشه!
- ۱.۸k
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط