{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part60

part60
.
.
صدای حرف زدن دو. نفرو مبهم میشنید
+هیونگ یعنی واقعا دکتر گفت بعد بیدار شدن میتونه مرخص بشه؟
×اره، انگاری فقط مغزش از شدت درد خودشو خاموش کرده ساده بگم یه خواب موقت
+ولی زخماش چی؟
×گفت فقط شونه راستش شکسته و تاندون زانوهاش اسیب دیدن در کل زیاد جدی نیست و الان خوبه
+ممنون هیونگ
چشماشو به سختی باز کرد و نگاهی به سوبین و بوم که کنار تختش حرف میزدن انداخت
_خیر سرم مریضما دارید ور گوشم حرف میزنید!
+یونجون! بالاخره بیدار شدی!
یونجون خواست بشینه که با درد شونش متوقف شد و از درد صورتشو درهم کشید
×کدوم مریضی بعد به هوش اومدن تیکه میندازه؟
به یونجونی که با کمک بوم تونست بشینه گفت
_اونا چی؟ اونا چی شدن؟ اون عوضیا..
+نگران نباش، همشون دستگیر شدن ولی هرچقدر گشتن آتریس پیدا نکردن ولی ظاهرا ده سال بوده که تو اون کارخونه با ظاهر بازسازی داشتن مواد م. خدر قاچاق میکردن حتی با سه تا از باند های اروپا و ژاپن هم همکاری داشتن!
_پسر.. تو چطوری کارت به اونا گیر افتاد؟ چرا ازشون پول گرفتی؟
بوم جوابی نداد و سرشو پایین انداخت
×فکر کنم باید به کای خبر بدم به هوش اومدی
و از اتاق خارج شد.
_هی... چته؟ چرا حرف نمیزنی؟
بوم سرشو بلند کرد و به چشمای روباهی روبروش نگاه کرد.. چقدر دلتنگ این نگاه بُرنده بود.. میخواسا بغلش بگیره میخواست بازم اسمشو از زبونش بشنوه.. میخواست بدونه اونم دلتنگش بوده؟ همین پسر بود که جونشو به خطر انداخت تا آتریسو بگیره؟ همین پسری که قبلا بهش میگفت صدای سرفه هاشو خفه کنه چون نمیزاشت بخوابه؟ تغییر کرده بود یا چون هنوز نمیشناختش اینجوری بود؟(شاید اگه بومگیویی تو ذهن و خاطرات یونجون نبلهش بتونه خوب زندگی کنه)
+میخوای چی بدونی؟
_چرا از اون لاشی پول گرفتی؟
+پول من نبود.. پول هیونگم بود، اون قبل اینکه بیاد بوسان سه سال براشون کار میکرده و بعد اینکه نتونسته بذهیشو بده از دستشون فرار کرده و بعد اونا دنبال من اومدن چون هیونگم بعد ازواج رفت امریکا و من فقط نمیخواستم زندگیش خراب بشه! بعد اون با هر حقوقم بخشی از بدهیشو میدادم اما دوماه پیش گفتن سودشم میخوان و بدهی اصلی رو دوبرابر کردن!
_لعنت بهت اوه بوم.. به خاطر یه نفهم با اینادرگیر شدی؟ باید میزاشتی خود عوضیش بدهیشو بده!! تو حتی خانوادشم نیستیی!
جوابی نداشت.. درست میگفت اون حتی خانوادشم نبود پس چرا جورشو کشید؟ شاید چون وقتی همچی اطرافش براش غریب بودن اون بهش کمک کرد به یه نفر تکیه کنه؟ چون یی هیون مراقبش بود؟ برای همین میخواست جبران کنه چون حس میکرد جزوی از خانوادش شده هرچند الکی.. اما یی هیونم اونو به عنوان برادرش میدید؟ جوابش هرچند تلخ ولی نه بود!
+... چون.. من یه احمقم!
_خدای من.. لعنت بهش... منو نگاه کن الان تموم شده خب؟ و من هم نمیزارم سمتت بیان خب؟ پس بهم اعتماد کن! نمیزارم بازم کسی ازت سواستفاده کنه
سو استفاده.. جالب بود.. ولی اطمینان تو چشمای خستش برای بوم ارامش و امنیت خاصی داشت، ولی این یونجونی نیست که خودش هردردی میتونست بهش میداد؟ همونی نیست که خودش ازش سواستفاده کرد؟ پس چرا اینقدر براش با بقیه فرق داشت؟ شاید چون قلبش یونجونو با همه درداش قبول کرده بود و نمیتونست رهاش کنه.. سرشو تکون داد
+هی چوی یون! با همه اینا نباید بدون هیچ خبری میرفتی اونجا! اگه کریس همچیو بهم نمیگفت چی؟ خیلی احمقی!
_حالا احمق شدم؟ عوض اینکه بگی اوه چوی یونجون جذاب چقدر تو با فکری میگی احمقم؟ اصلا بگو ببینم کریس بهت چی گفت؟
+چی باید بگه؟ حقیقتو! اصلا چرا گوشی منو چک کردی؟ اگه نمیرفتم پیام های دیلیت شده هیچ نمیفهمیدم چی شده! و چرا به کریس گفتی بهم یچزی نگه؟ فکر کردی شاهزاده تو قصه هایی دست تنها از پس همشون بر بیای؟ لواشک شده بودی رسما!
دیدگاه ها (۶)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط