____[The Forbidden Crossing]____

تـقـاطـع مـمـنـوعـه ³⁰

ادامه ویو کوک:
در واقع کینه من از اون موقعی شروع شد که...
من تازه چند ماه بود که به لندن اومده بودم و از دست ناپدری عوضیم خلاص شده بودم..
توی اون دوران ارتباط گرفتن با آدما از هر چیزی برام سختتر بود
تا موقعی که با یونگی آشنا شدم
شد بهترین رفیقم
و البته اینکه پسر عمم هم بود...
همیشه احساس میکردم حاضرم برای این رفیقم زندگیمو بدم
خیلی دوسش داشتم(منحرف نباشیدددددد)
و بعدش هم با تهیونگ رفیق شدیم
و یه رفاقت باحال سه نفره داشتیم
اما خیلی دوامی نداشت
از اونجایی رفاقتمون ضعیف شد که من عاشق میا شدم...
دیوانه‌وار...
جوری که حتی اگر اون رابطه سمی هم بود متوجهش نمیشدم
من دیوونه اون دختر بودم
و به خاطر همون دعواهای زیادی بین من و تهیونگ شکل میگرفت
رابطه من و اون دختر یه سالی بود که طول کشیده بود
تا جایی که میا رفتارهای عجیبی از خودش نشون میداد
و مشکوک میزد
همینطور یونگی
ولی برام اهمیتی نداشت
چون بی نهایت میا رو دوست داشتم و همینطور ذره‌ای به یونگی شک نداشتم..
ولی دقیقا از اونجا ضربه خوردم....
همون روز تولد میا
که میخواستم برم خونش تا سوپرایزش کنم
با کلی ذوق و شوق سمت خونش راه افتادم
زنگ در رو زدم...
اما باز نکرد
گفتم شاید حموم باشه یا خواب
چون اینجوری بهتر هم سوپرایز میشد
چون قبلا کلید خونش رو داشتم...
کلیدو انداختم توی در
همه جا حسابی تاریک بود..
اما فقط صداهای عجیبی(منحرف شویددد) از اتاق خوابش میومد
دست و پام شل شد
اما در اتاق رو باز کردم
و بله...
میا و یونگی با هم بودن....
همون جا کیک از دستم افتاد
میا سریع از جاش بلند شد
$ک...کوک ب...برات ت..توضیح میدمم(دستپاچه)
+چیو توضیح بدی هزهههه؟


از اون خونه کوفتی زدم بیرون
حالم ازشون بهم میخورد
غرورم تیکه پاره شده بود
چجوری این همه مدت با هم بودن و من نفهمیده بودم؟
بعدش شماره هردوشونو بلاک کردم و راهمو ازشون جدا کردم
میا مدام با شماره های مختلف بهم پیام میداد...
ولی دریغ از اینکه یه جواب بهش بدم
تا اینکه چیزی فهمیدم که اصلا فکرشو نمیکردم...
یه روز از بانک بهم زدن
فهمیدم که مدام از حسابم پول برداشت میکرده
حتی با اون پول فراوونی که بهش میدادم
حتی اون خونه کوفتیش رو من براش خریده بودم...
ولی حتی به اونم راضی نبود و مدام بدون اجازم پول از حسابم برمیداشته
پس معلومه چرا اینقدر پیگیر بود و پیام میداد
من بعد از اون شب دیگه یونگی رو ندیدم تا امروز...
به طرز چندشی میچسبید به رایا
و رایا خوب میزد تو پوزش



همینطور داشتم تمام اتفاقات امروز و میا و یونگی رو مرور میکردم...
از شدت عصبانیت سردرد گرفته بودم..
برای خلاصی از فکرش یه سر به گوشیم زدم...
همون لحظه هم جیغ بلندی از اتاق رایا بلند شد..
-وایییییی نهههه گوه توشششش
ولش کن بابا باز دیوونه شده...

وارد اینستاگرامم شدم..
و چیزی دیدم که باعث شد نیشم تا پهنای گوشی باز بشه.
رایا یه عکس منو با میا لایک کرده بود...
موندم چرا این عکسو حذف نکردم..
معلومه همش تو پیجم ولو‌ئه
پس جیغش برای همین بود...
البته خیلی سریع با یادآوری اینکه اون فقط یه خواهر دیوونه روانی تیمارستانی هست بساط خنده رو جمع کردم
بعدش که لارا رفت پایین برای اذیت کردنش رفتم تو اتاقش
دم در اتاق وایسادم تا ببینم چی میگه:
چه آدم خری هستییییییییییی
چرا رفتی تو پیجشششششش
چرا لایک کردیییییی

از حرفاش خندم گرفته بود...
بر خلاص اون رایای دیوونه، گاهی اون تبدیل میشد به یه بچه پنج ساله
گاهی مثل بچه‌ها گریه میکرد
یا میخندید
یا مثل یه بچه کیوت بازی در میاورد

عه کوک چه زری میزنییییی
به توجه به افکارم در اتاقشو باز کردم
با چهرش خشکم زد
موهاشو بهم ریخته بود
شبیه ارواح سرگردان شده بود..
همزمان خیلی هم کیوت

(خب دیگه بقیشو میدونید. پرش زمانی به فردا صبح)
ویو رایا:
صبح با نور آفتاب از خواب بیدار شدم..
بر خلاف هر روز امروز پر انرژی بودم و سردرد نداشتم...
از روی تخت بلند شدم و یه نوشته روی میز آرایشب توجهمو جلب کرد
(رایا من با مارتین داریم میریم برای انتخاب تالار و همه کارهای لازم شاید تا شب برنگردیم، برای خودت و کوک از بیرون غذا سفارش بده
-.....




#رمان #فیک #تقاطع_ممنوعه #رایا #کوک #The_Forbidden_Crossing
دیدگاه ها (۱۸)

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

پارت ۲۴

مافیای من پارت ۱همه‌چی از همون کنسرت لعنتی شروع شد. وسطِ اون...

عشق پنهانpatrt63

بیاید میخوام از زبون فانی زندگیش رو تعریف کنم

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟎دستم ...

پری کوچولوی منپارت۶کوک: چ...چی چی میگی ته ته بلند شو نمیخوام...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁴ویو: اتچند دقیقه‌ای بود که کنار ...

مهمونی خطرناک پارت= 19از ماشینش پیاده شد و به سمت خونه راه ا...

اجبار به بدبختی پارت ۱۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط