قسمت 5
قسمت 5
روی صندلیم پشت میز کارم نشسته بودم و داشتم اون اطلاعاتی رو که پیدا کرده بودیم نگاه میکردم.
هوا ابری بود و احتمال بارش بارون وجود داشت.
همینطور که داشتم کار می کردم ، صدای در اومد.
– بیا تو.
– قربان؟
- بگو طلا!
– تلفن با شما کار داره. سرهنگ امیری..
دستمو دراز کردم و گوشیو گرفتم. دستمو گذاشتم رو دهانه گوشی.
– از این دختره خبری نیست؟
- نه قربان . هیچی!
– می تونی بری!
– بله قربان.
گوشیرو بردم سمت گوشم.
– الو ؟
- گوش میکنم.
– نوذری .. خوب گوشاتو باز کن ببین چی می گم.. آب دستت بزار زمین زود خودتو با اون دختره برسون اینجا .
سریع! طبق عادت بدون هیچ حرف دیگه ای تلفن قطع کرد.
تلفن با عصبانیت گذاشتم روی میز و از جام بلند شدم.
رفتم سمت اتاقش.
در باز کردم.
با ورود من سرشو برگردوند به سمتم. لب پنجره نشسته بود و صورتشو به پنجره تکیه داده بود. پشتشم کوسن
بود. از جاش بلند شد. معلوم حالش خوش نیست.
– بلند شو باید بریم.
– کجا؟
- امیری احضارت کرده و بدون هیچ حرف دیگه ای رفتم بیرون . رفتم پایین.
– طلا؟
طلا سریع اومد.
– بله اقا؟
- من یه چند ساعتی نیستم حواست به همه چیز باشه..
– بله اقا!
– در ضمن برو اون دختررو بیارش دم در.
– بله اقا!
سرمو تکون دادم و رفتم بیرون.
به سمت پارکینگ رفتم و ماشینو روشن کردم و حرکت کردم.
طلا درست زمانی که رسیدم دم در دختر رو اورد.
در ماشین باز کرد و سوارش کرد.
حرکت کردیم .
دم در خروجی یکی از نگهبانا به شیشه ی ماشین زد.
– اقا میشه یه لحظه تشریف بیارین؟
از ماشین پیاده شدم..
هوران
وای خدا جونم حالا که فرصتش پیش اومده چجوری بدون فلش فرار کنم؟ ..
خدایا ازت خواهش می کنم کمکم کن! ..
محمدو ازم نگیر جون من!
سرمو انداختم پایین و قطره اشک از روی صورتم پاک کردم.
محمد نه .. پامو تکون دادم.
صبر کن!
پامو بلند کردم و خم شدم.
وای خدای من باورم نمیشه! خدایا عاشقتم! اخ جون فلش! سریع برش داشتم و گذاشتمش توی جیبم.
درست به موفع بود چون سوار شد.
در باز شد و حرکت کرد.
دل تو دلم نبود.
امیدوارم بتونم این کارو انجام بدم. چند تا نفس عمیق کشیدم باید بر استرسم غلبه می کردم.
نزدیک به یک ربع بود که حرکت می کردیم.
وقتی رسیدیم دم پاسگاه قبل از اینکه واردش بشیم، یه بی ام ویه مشکی همراه با ما به سمت در پیچید.
همون یارو که با اون پیرمرده اومده بود بودن.
از ماشین پیاده شد و اومد دم شیشه.
به شیشه زد.
دیو دو سر شیشه رو داد پایین.
– به سلام اقا اترین گل! از اینورا.
چشمش به من افتاد.
سلام کرد. جوابشو دادم.
– ارمین یه دقیقه بیا پایین کارت دارم.
اترین : نمی دونم امروز چرا همه با من کار شخصی دارن!
ماشینو خاموش کرد و رفت پایین.
از ماشین دور شدند.
یه نفس عمیق کشیدم.
الان وقتش بود.
باید می جنبیدم وگرنه دیگه فرصت نمی شد. سریع خودمو به هر بدبختی بود انداختم روی صندلی راننده.
سریع باید عمل می کردم.
داشتم ماشینو روشن می کردم که یهو چشمش به من افتاد.
با دقت نگاه کرد.
فهمید که دارم چی کار میکنم. سریع شروع کرد به دویدن سمت ماشین.
پامو روی پدال گاز فشار دادم و دنده عقب گرفتم.
سریع پیچیدم.
چرخ ها صدای بدی دادن.
ماشینو حرکت دادم....
*******
اترین
سریع برگشتم سمت اَرمین.
دویدم سمتش. داد زدم.
– به امیری چیزی نگو!
و سوار ماشینش شدم.
باید عجله می کردم.
ماشین روشن بود پس از حالت پارک دراومدم و ماشین و حرکت دادم.
دختره ی احمق! اه لعنتی! دنبالش میکردم.
بدجوری می رفت یعنی دست فرمونش خوب بود. ولی به پای من نمیرسید!
پامو بیشتر روی گاز فشار دادم.
متاسفانه شتاب ماشین اون از مال من بیشتر بود در نتیجه جلوتر از من بود. باید یه کاری میکردم. اینجوری نمی شد. ابروم مهمتر از هرچیزی به خصوص جلوی این امیری!
گوربابای ماشین!
دستمو دراز کردم و در داشبورت باز کردم.
طبق همیشه تو ماشین ارمین اسلحه بود.
سرشو گذاشتم لایه ی پام و خشابشو پر کردم.
اماده شد.
بیرونش اوردم و به سمت ماشین گرفتم.
نهایت دقتمو کردم تا به بقیه ماشینا نخوره حوصله سرزنش امیری رو نداشتم. شیشه ی عقب نشونه گرفتم و شلیــــک!
******
هوران
وای خدایا! اینو چی کارش کنم! باید یه جوری...
انچنان جیغ بنفشی کشیدم که حس کردم شیشه ها لرزیدن.
سریع سر ماشینو گرفتم اونور تا به پیرمردی که داشت از بزرگراه می رفت نخورم.
حس کردم دوباره ادرنالینم بالا رفته باید یه کاری میکردم.
الان نه .. لطفا لطفا! ...
صدای خورد شدن
روی صندلیم پشت میز کارم نشسته بودم و داشتم اون اطلاعاتی رو که پیدا کرده بودیم نگاه میکردم.
هوا ابری بود و احتمال بارش بارون وجود داشت.
همینطور که داشتم کار می کردم ، صدای در اومد.
– بیا تو.
– قربان؟
- بگو طلا!
– تلفن با شما کار داره. سرهنگ امیری..
دستمو دراز کردم و گوشیو گرفتم. دستمو گذاشتم رو دهانه گوشی.
– از این دختره خبری نیست؟
- نه قربان . هیچی!
– می تونی بری!
– بله قربان.
گوشیرو بردم سمت گوشم.
– الو ؟
- گوش میکنم.
– نوذری .. خوب گوشاتو باز کن ببین چی می گم.. آب دستت بزار زمین زود خودتو با اون دختره برسون اینجا .
سریع! طبق عادت بدون هیچ حرف دیگه ای تلفن قطع کرد.
تلفن با عصبانیت گذاشتم روی میز و از جام بلند شدم.
رفتم سمت اتاقش.
در باز کردم.
با ورود من سرشو برگردوند به سمتم. لب پنجره نشسته بود و صورتشو به پنجره تکیه داده بود. پشتشم کوسن
بود. از جاش بلند شد. معلوم حالش خوش نیست.
– بلند شو باید بریم.
– کجا؟
- امیری احضارت کرده و بدون هیچ حرف دیگه ای رفتم بیرون . رفتم پایین.
– طلا؟
طلا سریع اومد.
– بله اقا؟
- من یه چند ساعتی نیستم حواست به همه چیز باشه..
– بله اقا!
– در ضمن برو اون دختررو بیارش دم در.
– بله اقا!
سرمو تکون دادم و رفتم بیرون.
به سمت پارکینگ رفتم و ماشینو روشن کردم و حرکت کردم.
طلا درست زمانی که رسیدم دم در دختر رو اورد.
در ماشین باز کرد و سوارش کرد.
حرکت کردیم .
دم در خروجی یکی از نگهبانا به شیشه ی ماشین زد.
– اقا میشه یه لحظه تشریف بیارین؟
از ماشین پیاده شدم..
هوران
وای خدا جونم حالا که فرصتش پیش اومده چجوری بدون فلش فرار کنم؟ ..
خدایا ازت خواهش می کنم کمکم کن! ..
محمدو ازم نگیر جون من!
سرمو انداختم پایین و قطره اشک از روی صورتم پاک کردم.
محمد نه .. پامو تکون دادم.
صبر کن!
پامو بلند کردم و خم شدم.
وای خدای من باورم نمیشه! خدایا عاشقتم! اخ جون فلش! سریع برش داشتم و گذاشتمش توی جیبم.
درست به موفع بود چون سوار شد.
در باز شد و حرکت کرد.
دل تو دلم نبود.
امیدوارم بتونم این کارو انجام بدم. چند تا نفس عمیق کشیدم باید بر استرسم غلبه می کردم.
نزدیک به یک ربع بود که حرکت می کردیم.
وقتی رسیدیم دم پاسگاه قبل از اینکه واردش بشیم، یه بی ام ویه مشکی همراه با ما به سمت در پیچید.
همون یارو که با اون پیرمرده اومده بود بودن.
از ماشین پیاده شد و اومد دم شیشه.
به شیشه زد.
دیو دو سر شیشه رو داد پایین.
– به سلام اقا اترین گل! از اینورا.
چشمش به من افتاد.
سلام کرد. جوابشو دادم.
– ارمین یه دقیقه بیا پایین کارت دارم.
اترین : نمی دونم امروز چرا همه با من کار شخصی دارن!
ماشینو خاموش کرد و رفت پایین.
از ماشین دور شدند.
یه نفس عمیق کشیدم.
الان وقتش بود.
باید می جنبیدم وگرنه دیگه فرصت نمی شد. سریع خودمو به هر بدبختی بود انداختم روی صندلی راننده.
سریع باید عمل می کردم.
داشتم ماشینو روشن می کردم که یهو چشمش به من افتاد.
با دقت نگاه کرد.
فهمید که دارم چی کار میکنم. سریع شروع کرد به دویدن سمت ماشین.
پامو روی پدال گاز فشار دادم و دنده عقب گرفتم.
سریع پیچیدم.
چرخ ها صدای بدی دادن.
ماشینو حرکت دادم....
*******
اترین
سریع برگشتم سمت اَرمین.
دویدم سمتش. داد زدم.
– به امیری چیزی نگو!
و سوار ماشینش شدم.
باید عجله می کردم.
ماشین روشن بود پس از حالت پارک دراومدم و ماشین و حرکت دادم.
دختره ی احمق! اه لعنتی! دنبالش میکردم.
بدجوری می رفت یعنی دست فرمونش خوب بود. ولی به پای من نمیرسید!
پامو بیشتر روی گاز فشار دادم.
متاسفانه شتاب ماشین اون از مال من بیشتر بود در نتیجه جلوتر از من بود. باید یه کاری میکردم. اینجوری نمی شد. ابروم مهمتر از هرچیزی به خصوص جلوی این امیری!
گوربابای ماشین!
دستمو دراز کردم و در داشبورت باز کردم.
طبق همیشه تو ماشین ارمین اسلحه بود.
سرشو گذاشتم لایه ی پام و خشابشو پر کردم.
اماده شد.
بیرونش اوردم و به سمت ماشین گرفتم.
نهایت دقتمو کردم تا به بقیه ماشینا نخوره حوصله سرزنش امیری رو نداشتم. شیشه ی عقب نشونه گرفتم و شلیــــک!
******
هوران
وای خدایا! اینو چی کارش کنم! باید یه جوری...
انچنان جیغ بنفشی کشیدم که حس کردم شیشه ها لرزیدن.
سریع سر ماشینو گرفتم اونور تا به پیرمردی که داشت از بزرگراه می رفت نخورم.
حس کردم دوباره ادرنالینم بالا رفته باید یه کاری میکردم.
الان نه .. لطفا لطفا! ...
صدای خورد شدن
- ۴۵.۲k
- ۰۸ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط