((جوانه عشق در قلبی سنگی))
((جوانه عشق در قلبی سنگی))
part:13
(ویو یونسو)
تو دانشگاه بودم چیزی تا تموم شدن شیفتم نمونده بود وسایلم رو جمع کردم و اومدم دم در داشنگاه منتظر لارا موندم ولی هرچقدر صبر کردم .....
خبری از لارا نشد تصمیم گرفتم خودم تنهایی برم سمت خونه که دیدم یک ماشین مشکی کنار خیابون پارک کرده .....
اهمیت ندادم و ادامه راهمو رفتم که با صدای بوق ماشین سرجام میخکوب شدم
وقتی پشت سرمو نگاه کردم دیدم همون کسیه که به من آمپول تزریق کرده ....
ترس کل بدنمو فرا گرفت خواستم بدوم و از اونجا برم که دیدم
از پشت منو گرفت مثل یک گونی برنج منو بلند کرد و گذاشت تویه ماشین .....
هرچی تقلا کردم ولم نکرد خیلی ترسیده بودم ماشین تویه حرکت بود و من فقط داشتم جیغ میکشیدم و میگفتم:
(یونسو):نمیخوام باهات بیام لطفا ولم کن (باداد)
تهیونگ
وقتی دیدم جیغ میکشه اعصابم خورد شد پامو روی ترمز گذاشتم ماشین وایساد در دهنش رو گرفتم و گفتم:
(تهیونگ):ساکت میشی یا جور دیگه ای ساکتت کنم (با لحن عصبی و کلافه)
(یونسو):اگر ساکت نشم مثلا چیکار میکنی؟
(تهیونگ):اگر میخوای میتونیم امتحان کنیم بهت نشون میدم (نیشخند)
بعد از حرفم از پهلوش گرفتم نشوندمش روی پاهام که دیدم ساکت نشسته و تکون نمیخوره.......
(تهیونگ):دیدی دختر خوبی باشی کارمون چقدر راحت میشه پس مثل یه دختر خوب بشین و تکون نخور و گرنه میدونی که دعوا بامن چه عواقبی به همراه داره......
پامو روی گاز گذاشتم و حرکت کردم به سمت کافه.....
۴۰دقیقه بعد...
رسیدیم کافه که تهیونگ درو باز کرد اول منو گذاشت پایین و بعد خودش پیاده شد وقتی برگشتم که کافه رو ببینم دیدم لارا با دهن باز به من خیره بود همون خلافکاره هم با طرز عجیبی بهمون نگاه میکرد...
وقتی وارد کافه شدیم منم از صحنه ای که جلوم بود دهنم بازمونده بود .....
در کمال ناباوری دیدم لارا داره دست اون خلافکار رو باند پیچی میکنه ازش پرسیدم:
(یونسو):چیشده؟
(لارا):هیچی فقط با دیدن خون دستش تصمیم گرفتم دستشو باند پیچی کنم باند دستش زیاد خوب انجام نشده بود پس کار انسانیمو انجام دادم .....
همینجوری که داشتم باهم صحبت میکردیم دیدیم شیشه های کافه در اثر گلوله شکسته شدند......
ادامه دارد.....
با همکاری https://wisgoon.com/989111_7855
part:13
(ویو یونسو)
تو دانشگاه بودم چیزی تا تموم شدن شیفتم نمونده بود وسایلم رو جمع کردم و اومدم دم در داشنگاه منتظر لارا موندم ولی هرچقدر صبر کردم .....
خبری از لارا نشد تصمیم گرفتم خودم تنهایی برم سمت خونه که دیدم یک ماشین مشکی کنار خیابون پارک کرده .....
اهمیت ندادم و ادامه راهمو رفتم که با صدای بوق ماشین سرجام میخکوب شدم
وقتی پشت سرمو نگاه کردم دیدم همون کسیه که به من آمپول تزریق کرده ....
ترس کل بدنمو فرا گرفت خواستم بدوم و از اونجا برم که دیدم
از پشت منو گرفت مثل یک گونی برنج منو بلند کرد و گذاشت تویه ماشین .....
هرچی تقلا کردم ولم نکرد خیلی ترسیده بودم ماشین تویه حرکت بود و من فقط داشتم جیغ میکشیدم و میگفتم:
(یونسو):نمیخوام باهات بیام لطفا ولم کن (باداد)
تهیونگ
وقتی دیدم جیغ میکشه اعصابم خورد شد پامو روی ترمز گذاشتم ماشین وایساد در دهنش رو گرفتم و گفتم:
(تهیونگ):ساکت میشی یا جور دیگه ای ساکتت کنم (با لحن عصبی و کلافه)
(یونسو):اگر ساکت نشم مثلا چیکار میکنی؟
(تهیونگ):اگر میخوای میتونیم امتحان کنیم بهت نشون میدم (نیشخند)
بعد از حرفم از پهلوش گرفتم نشوندمش روی پاهام که دیدم ساکت نشسته و تکون نمیخوره.......
(تهیونگ):دیدی دختر خوبی باشی کارمون چقدر راحت میشه پس مثل یه دختر خوب بشین و تکون نخور و گرنه میدونی که دعوا بامن چه عواقبی به همراه داره......
پامو روی گاز گذاشتم و حرکت کردم به سمت کافه.....
۴۰دقیقه بعد...
رسیدیم کافه که تهیونگ درو باز کرد اول منو گذاشت پایین و بعد خودش پیاده شد وقتی برگشتم که کافه رو ببینم دیدم لارا با دهن باز به من خیره بود همون خلافکاره هم با طرز عجیبی بهمون نگاه میکرد...
وقتی وارد کافه شدیم منم از صحنه ای که جلوم بود دهنم بازمونده بود .....
در کمال ناباوری دیدم لارا داره دست اون خلافکار رو باند پیچی میکنه ازش پرسیدم:
(یونسو):چیشده؟
(لارا):هیچی فقط با دیدن خون دستش تصمیم گرفتم دستشو باند پیچی کنم باند دستش زیاد خوب انجام نشده بود پس کار انسانیمو انجام دادم .....
همینجوری که داشتم باهم صحبت میکردیم دیدیم شیشه های کافه در اثر گلوله شکسته شدند......
ادامه دارد.....
با همکاری https://wisgoon.com/989111_7855
- ۲.۵k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط