تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
پارت شش
_ اره خودت گفتی هرکاری بگم انجام میدی
هق هق با هق هق باشه
_ آفرین دختر خوب حالا اشکاتو پاک کن و برو دم در بازداشتگاه بهشون میگم رضایت دادم پس برو دنبال بابات اما بعد از ازاد کردنش باید بیای خونم فهمیدی
باشه هق هق
ویو ات
از عمارتش بیرون رفتم و سوار ماشینم شدم و به سمت بازداشتگاه رفتم. رسیدم دیدم بابام داره میاد بیرون دوییدم بغلش
بابا هق هق میدونی چقدر نگرانت بودم هق هق
=منم همینطور دلم خیلی برات تنگ شده بود
بیا میرسونمت عمارت
سوار شد و به سمت خونه بردمش توی راه همش به هیونجین فکر میکردم آخه چطور تونسته بودم با خواستش موافقت کنم همش جلوی اشکامو میگرفتم که بابام چیزی نفهمه
رسیدم بابا خداحافظ
=کجا میری دخترم
زود برمیگردم پیشت قول میدم
= باشه فقط سریع برگرد من بدون دخترم نمیتونم یه لحظه هم تحمل کنم
با بابا خداحافظی کردم و به سمت عمارت هیونجین راه افتادم تازه بدبختیای من شروع شده بودن در عمارت باز بود میخواستم برم داخل که با دیدن جسد یه دختر برهنه واقعاً شوکه شدم بادیگاردا روی برانکارد گذاشتنش و بردنش بیرون و منم رفتم داخل همونطور که به دور و بر نگاه میکردم هیونجین با بالا تنه ی برهنه و شورت اومد پایین
_ خب همسر آینده ی من چطوره
خفه شو ( خودت خفه شو)
_بیا اینو امضا کن
این چیه ها؟
_ خب سند ازدواج ما دوتاس دیگه زودباش امضاش کن
بعد از اینکه امضاش کنم باهام چیکار میکنی
_ خب اولش شب اولمونو میگذرونیم بعدشم بستگی به تو داره
درحالی که دستت میلرزید و اشک از چشمات میومد پایین امضاش کردی
_خب ازدواجمون مبارک بیب حالا بیا شوهرت رو از خستگی در بی بیار زودباش
پارت شش
_ اره خودت گفتی هرکاری بگم انجام میدی
هق هق با هق هق باشه
_ آفرین دختر خوب حالا اشکاتو پاک کن و برو دم در بازداشتگاه بهشون میگم رضایت دادم پس برو دنبال بابات اما بعد از ازاد کردنش باید بیای خونم فهمیدی
باشه هق هق
ویو ات
از عمارتش بیرون رفتم و سوار ماشینم شدم و به سمت بازداشتگاه رفتم. رسیدم دیدم بابام داره میاد بیرون دوییدم بغلش
بابا هق هق میدونی چقدر نگرانت بودم هق هق
=منم همینطور دلم خیلی برات تنگ شده بود
بیا میرسونمت عمارت
سوار شد و به سمت خونه بردمش توی راه همش به هیونجین فکر میکردم آخه چطور تونسته بودم با خواستش موافقت کنم همش جلوی اشکامو میگرفتم که بابام چیزی نفهمه
رسیدم بابا خداحافظ
=کجا میری دخترم
زود برمیگردم پیشت قول میدم
= باشه فقط سریع برگرد من بدون دخترم نمیتونم یه لحظه هم تحمل کنم
با بابا خداحافظی کردم و به سمت عمارت هیونجین راه افتادم تازه بدبختیای من شروع شده بودن در عمارت باز بود میخواستم برم داخل که با دیدن جسد یه دختر برهنه واقعاً شوکه شدم بادیگاردا روی برانکارد گذاشتنش و بردنش بیرون و منم رفتم داخل همونطور که به دور و بر نگاه میکردم هیونجین با بالا تنه ی برهنه و شورت اومد پایین
_ خب همسر آینده ی من چطوره
خفه شو ( خودت خفه شو)
_بیا اینو امضا کن
این چیه ها؟
_ خب سند ازدواج ما دوتاس دیگه زودباش امضاش کن
بعد از اینکه امضاش کنم باهام چیکار میکنی
_ خب اولش شب اولمونو میگذرونیم بعدشم بستگی به تو داره
درحالی که دستت میلرزید و اشک از چشمات میومد پایین امضاش کردی
_خب ازدواجمون مبارک بیب حالا بیا شوهرت رو از خستگی در بی بیار زودباش
- ۱۱.۹k
- ۰۵ مهر ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط