"نکنه عاشقش شدم؟" پارت²
"نکنه عاشقش شدم؟" پارت²
اروم صدام زد
_صبر کن خانوم لی بیا اینجا
با استرس برگشتم و دیدمش که با اون قامت بلند و چشم های سردش بهم خیره و دستاش رو عین یه معلم سرد سختگیر توی هم فرو کرده و منتظر منه
+ب...بله الان...م...میام
اروم و با قدم هایی کوتاه و ملیح به سمتش حرکت میکنم و وقتی بهش میرم انگاری زبونم رو قورت دادم و نمیتونم خرف بزنم!این همون حسی بود که برای اولین بار تو وجودم دیدم...حسی که حتی تشخیص نمیدادم که چیه...فقط حسش میکردم
+ب...بله اقای جئون؟
_ببین خانم لی هانا بزار باهات صادق باشم...من حوصله ندارم بیام و تنام وقت باارزشم رو برای تویی که هیچی از اصول کار ما نمیدونی تلف کنم پس با انتخاب خودت قرارداد رو فسخ کن و برو
تا حرفش رو شنیدم احساس کردم قلبم شکست...صدای شکستن قلبم رو توی گوشم شنیدم...مگه من باهاش چیکار کرده بود؟
+ولی...ولی اخه...اخه چرا؟!مگه کارم خوب نیست؟
_هست ولی اونجور که ما میخوایم نیست...پس لطفا از اینجا برید که اگه خودتون نرید مجبورم با روش خودم وارد داستان بشم
اروم و بدون هیچ حرفی با بغضی که توی گلوم پنهونش کرده بودم تعظیم کردم و بیرون رفتم،وقتی داشتم توی سالن راه میرفتم نگاهم خورد به مدیر برنامه
×سلام خانم لی...تمرین روز اول چطور بود؟
+خ...خوب بود...با اجازتون من برم
با سرعت دویدم و از کمپانی دور شدم،جلوی در ورودی/خروجی شونه ام خورد به شونه یک مرد که صورتش رو با ماسک و کلاه مشکی پوشونده بود،چشماش برام اشنا بود ولی چیزی به ذهنم نمیرسید
اون فرد:هانا...؟تو...تو هانایی؟
+ب...بله چطور؟
▪︎▪︎داستان ادامه دارد▪︎▪︎
اروم صدام زد
_صبر کن خانوم لی بیا اینجا
با استرس برگشتم و دیدمش که با اون قامت بلند و چشم های سردش بهم خیره و دستاش رو عین یه معلم سرد سختگیر توی هم فرو کرده و منتظر منه
+ب...بله الان...م...میام
اروم و با قدم هایی کوتاه و ملیح به سمتش حرکت میکنم و وقتی بهش میرم انگاری زبونم رو قورت دادم و نمیتونم خرف بزنم!این همون حسی بود که برای اولین بار تو وجودم دیدم...حسی که حتی تشخیص نمیدادم که چیه...فقط حسش میکردم
+ب...بله اقای جئون؟
_ببین خانم لی هانا بزار باهات صادق باشم...من حوصله ندارم بیام و تنام وقت باارزشم رو برای تویی که هیچی از اصول کار ما نمیدونی تلف کنم پس با انتخاب خودت قرارداد رو فسخ کن و برو
تا حرفش رو شنیدم احساس کردم قلبم شکست...صدای شکستن قلبم رو توی گوشم شنیدم...مگه من باهاش چیکار کرده بود؟
+ولی...ولی اخه...اخه چرا؟!مگه کارم خوب نیست؟
_هست ولی اونجور که ما میخوایم نیست...پس لطفا از اینجا برید که اگه خودتون نرید مجبورم با روش خودم وارد داستان بشم
اروم و بدون هیچ حرفی با بغضی که توی گلوم پنهونش کرده بودم تعظیم کردم و بیرون رفتم،وقتی داشتم توی سالن راه میرفتم نگاهم خورد به مدیر برنامه
×سلام خانم لی...تمرین روز اول چطور بود؟
+خ...خوب بود...با اجازتون من برم
با سرعت دویدم و از کمپانی دور شدم،جلوی در ورودی/خروجی شونه ام خورد به شونه یک مرد که صورتش رو با ماسک و کلاه مشکی پوشونده بود،چشماش برام اشنا بود ولی چیزی به ذهنم نمیرسید
اون فرد:هانا...؟تو...تو هانایی؟
+ب...بله چطور؟
▪︎▪︎داستان ادامه دارد▪︎▪︎
- ۱۱۴
- ۰۸ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط