فیک جیمین ( درخواستی )
عشق خاص مافیا
پارت 28
ات : چی معلومه که نه من فقط نگرانتم
جیمین : باشه منم باور کردم
جیمین : ولی قبول میکنم فعلا کاریت ندارم ولی
ات : ولی چی ؟
جیمین : ولی باید تو بغلم بخوابی فهمیدی ؟
ات : باشه قبوله
جیمین : بوسم میخوام
ات : باشه بیا
و ات یه بوسه فرانسوی طولانی رو با جیمین شروع کرد
ویو صبح ( ات )
با احساس اینکه نمیتونم نفس بکشم و دارم خفه میشم بیدار شدم
متوجه شدم جیمین منو تمام قدرتش بغل کرده و به خودش چسبونده
احساس میکردم دیگه نمیتونم نفس بکشم
سعی کردم خودمو ازش جدا کنم اما نشد
خیلی تکونش دادم صداش کردم اما بیدار نشد
مجبور شدم با زانوم بزنم اونجاش
یهو از خوواب پرید و داد زد
دستشو گذاشت اونجاش و تو خودش جمع شد
ولی عوضش ولم کرد
بالاخره تونستم یه نفس راحت بکشم
جیمین : چیکار میکنی ....د...ر....عزیزم ( با حرص )
ات : ببخشید ددی خیلی محکم بغلم کرده بودی نمیتونستم نفس بکشم
ات : هر کاری هم کردم بیدار نشدی مجبور شدم این کارو بکنم
ات : ببخشید ( شرمنده )
جیمین : اوو بیبی من متاسفم
جیمین : داشتم کابوس میدیدم
ات : چه کابوسی ؟
جیمین : جلوی چشمام تورو ازم گرفتن و کشتن
جیمین : و من نتونستم هیچ کاری بکنم متاسفم ( بغض )
اشک توی چشمای جیمین حلقه زد
ات : ...
ادامه دارد
خوشگلام این چند روز کم پارت میزارم نتم اخراشه
ممنون میشم حمایت کنید
@sehr.darya
پارت 28
ات : چی معلومه که نه من فقط نگرانتم
جیمین : باشه منم باور کردم
جیمین : ولی قبول میکنم فعلا کاریت ندارم ولی
ات : ولی چی ؟
جیمین : ولی باید تو بغلم بخوابی فهمیدی ؟
ات : باشه قبوله
جیمین : بوسم میخوام
ات : باشه بیا
و ات یه بوسه فرانسوی طولانی رو با جیمین شروع کرد
ویو صبح ( ات )
با احساس اینکه نمیتونم نفس بکشم و دارم خفه میشم بیدار شدم
متوجه شدم جیمین منو تمام قدرتش بغل کرده و به خودش چسبونده
احساس میکردم دیگه نمیتونم نفس بکشم
سعی کردم خودمو ازش جدا کنم اما نشد
خیلی تکونش دادم صداش کردم اما بیدار نشد
مجبور شدم با زانوم بزنم اونجاش
یهو از خوواب پرید و داد زد
دستشو گذاشت اونجاش و تو خودش جمع شد
ولی عوضش ولم کرد
بالاخره تونستم یه نفس راحت بکشم
جیمین : چیکار میکنی ....د...ر....عزیزم ( با حرص )
ات : ببخشید ددی خیلی محکم بغلم کرده بودی نمیتونستم نفس بکشم
ات : هر کاری هم کردم بیدار نشدی مجبور شدم این کارو بکنم
ات : ببخشید ( شرمنده )
جیمین : اوو بیبی من متاسفم
جیمین : داشتم کابوس میدیدم
ات : چه کابوسی ؟
جیمین : جلوی چشمام تورو ازم گرفتن و کشتن
جیمین : و من نتونستم هیچ کاری بکنم متاسفم ( بغض )
اشک توی چشمای جیمین حلقه زد
ات : ...
ادامه دارد
خوشگلام این چند روز کم پارت میزارم نتم اخراشه
ممنون میشم حمایت کنید
@sehr.darya
- ۳۰.۱k
- ۳۰ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط