عشق مافیایی
عشق مافیایی
part ⁵
بعد حرف زدن بعد خرف زدن با چریونگ میز ناهار رو برای جونگکوک و مهمون هاش چیدیم که پدر جونگکوک گفت
پدر حونگکوک: پسرم اکه کسی رو دوست نداری من و عموت میگیم با لینا ازدواج کنی
این خرف رو که زد صدای شکستن قلبم رو شنیدم
که یهو ارباب منو نگاه کرد بعدش نگاهشو از من سریع گرفت گف
جونگکوک: پدر خیلی عذر میخوام ولی من ی دختری رو دوست دارم
راوی: مادر جونگکوک بعد شنیدن لین جمله خیلی خوشحال شد ولی لینا و مادر لینا نه لینا داشت اشکه تمساح
ویو جونگکوک: من دوست نداشتم با لینا هرزه ای مثل اون ازدواج کنم من فقط ات رو میخواستم که زن عموم داشت به لینا دلداری میداد در گوش عموم ی چیزی گفت بعدش عموم گفت
عموی جونگکوک: میشه حالا اون دختر رو ول کتی با لینا ازدواح کنی
تا آمدن خرف بزنم بابام گفت
پدر جونگکوک: اون به من قبلا گفته بود الان جونگکوک و اون دختر سه سال باهم هستن * به جونگکوک چشمک میزنه طوری که فقط جونگکوک ببینه*
بابام خیلی قشنگ جمعش کرد ولی عموم گفت
عموی جونگکوم : اوکی انگار نمیشه کاریش کرد
ویو ات: بعد تمام حرف هاشون میزو جمع کردیم
فلش بک به چند ساعت بعد:
هنوز مهمونای ارباب نرفته بودن ساعت ²⁴:⁵⁶ دقیقه رد نشون میداد تا بلاخره عمو ی جونگکوک گف
عموی جونگکوک: ما برین دیگه
هنوز لینا داشت گریه میکرد بعد چند دقیقه رفتن اجتماعی رفته بود منم داشتم از پله میرفتم به سمت اتاقم که یهو کمرم توسط ینفر گرفته شد از دستای بزرگ عضله ایش فهمیدم ارباب هست گفتم
ات : آذربایجان چیزی میخواید براتون فراهم کنم؟
جونگکوک: هرچیزی بخوام برام فراهم میکنی؟
ات : بله ارباب
که یهو جونگکوک ات رو برآید بغل میکنه
امرزو آخرین روز مدرسه بود:))
دستام درد میکنه بخدا نمیتونم بنویسم الانم هم باید آماده شم برم کلاس زبان
بای بای
part ⁵
بعد حرف زدن بعد خرف زدن با چریونگ میز ناهار رو برای جونگکوک و مهمون هاش چیدیم که پدر جونگکوک گفت
پدر حونگکوک: پسرم اکه کسی رو دوست نداری من و عموت میگیم با لینا ازدواج کنی
این خرف رو که زد صدای شکستن قلبم رو شنیدم
که یهو ارباب منو نگاه کرد بعدش نگاهشو از من سریع گرفت گف
جونگکوک: پدر خیلی عذر میخوام ولی من ی دختری رو دوست دارم
راوی: مادر جونگکوک بعد شنیدن لین جمله خیلی خوشحال شد ولی لینا و مادر لینا نه لینا داشت اشکه تمساح
ویو جونگکوک: من دوست نداشتم با لینا هرزه ای مثل اون ازدواج کنم من فقط ات رو میخواستم که زن عموم داشت به لینا دلداری میداد در گوش عموم ی چیزی گفت بعدش عموم گفت
عموی جونگکوک: میشه حالا اون دختر رو ول کتی با لینا ازدواح کنی
تا آمدن خرف بزنم بابام گفت
پدر جونگکوک: اون به من قبلا گفته بود الان جونگکوک و اون دختر سه سال باهم هستن * به جونگکوک چشمک میزنه طوری که فقط جونگکوک ببینه*
بابام خیلی قشنگ جمعش کرد ولی عموم گفت
عموی جونگکوم : اوکی انگار نمیشه کاریش کرد
ویو ات: بعد تمام حرف هاشون میزو جمع کردیم
فلش بک به چند ساعت بعد:
هنوز مهمونای ارباب نرفته بودن ساعت ²⁴:⁵⁶ دقیقه رد نشون میداد تا بلاخره عمو ی جونگکوک گف
عموی جونگکوک: ما برین دیگه
هنوز لینا داشت گریه میکرد بعد چند دقیقه رفتن اجتماعی رفته بود منم داشتم از پله میرفتم به سمت اتاقم که یهو کمرم توسط ینفر گرفته شد از دستای بزرگ عضله ایش فهمیدم ارباب هست گفتم
ات : آذربایجان چیزی میخواید براتون فراهم کنم؟
جونگکوک: هرچیزی بخوام برام فراهم میکنی؟
ات : بله ارباب
که یهو جونگکوک ات رو برآید بغل میکنه
امرزو آخرین روز مدرسه بود:))
دستام درد میکنه بخدا نمیتونم بنویسم الانم هم باید آماده شم برم کلاس زبان
بای بای
- ۱۰.۲k
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط