ادامه سناریو اگه براشون روز مرد کادو بخریم :
ادامه سناریو اگه براشون روز مرد کادو بخریم :
ران :
ات : راااااان
ران پشت میز کاریش نشسته بود
_ جانم بانو؟!
ات:اول چشماتو ببند
_هوفففف باشه بانو
* ران چشماشو بست و دستشو زیر چونش قرار داد و روی میز تکیه داد.
ات آروم جعبه رو روی میز گذاشت
ات : خب حالا میتونی چشماتو باز کنی.
* ران چشماشو باز کرد و با دیدن جعبه یه ابروش برد بالا
_ این چیه؟!
ات : کادو دیگه
_امممم.... وایسا ببینم من این ریندوی بیشرف رو پیدا کنم
ات : چیکار ریندو داری؟!
_ اگه امروز تولدمه باید بهم میگفت
ات :ران امروز روز مرده
_ اوووو الان یادم اومد. پس من مرد توام دیگه؟!
ات : هعی واقعا که تازه فهمیدی؟!
_ میدونستم عاشقمی
ات نیم نگاهی به ران کرد و با چشماش گفت چقد پررویی و رانم اینو فهمید و قهقه ای سر داد.
ران بلافاصله جعبه رو باز کرد و ساعت رو درآورد.
_ واو چه ساعت قشنگی.
ران همون لحظه ساعت رو دستش کرد و دستشو دور کرد تا کامل ساعت رو روی دستش ببینه.
_ اممم با اون کت شلوار بنفشم خیلی میاد. ممنونم ات حالا چجوری برات جبران کنم؟!
ات : لازم نکرده جبران کنی
_ من احساس میکنم لازم کرده. امشب روی تخت چطوره؟! قول میدم بدنت رو با لذت مخلوط کنم___
ات دیگه به حرفای ران گوش نداد و از اتاق زد بیرون اما میدونست امشب فقط خدا میتونه به دادش برسه.
سانزو :
ات : سانزو میدونی امروز چه روزیه؟!
_ ات من نمیدونستم آخه همین دیروز روز دختر بود روز قبلشم تولدت بود روز قبلشم روز جهانی زن بود روز قبلشم___
ات : امروز روز مرده.
_ روز مرد؟!
ات : اهمم
_ مگه روز مردم داریم؟!
ات: اخییی بچم
_ات تمومش کن خوشم نمیاد * جدی
ات : باشه بابا شوخی کردم. به هرحال این کادو و برای تو گرفتم. * دراوردن جعبه
_ برای من؟!
ات : آره بازش کن.
سانزو آروم جعبه رو باز کرد و ساعتو دید.
_ قشنگه ات اما خوب....
ات :؟؟
سانزو نزدیک موهای ات شد و آروم کنارشون زد و بغل گوشش زمزمه کرد
_ خودت که میدونی تو بهترین کادو برای منی. هیچی بهتر از تو نیست. میخوام که امشب بدنت ازم دریغ نکنی.
ات سرخ شد و خودشو کنار کشید
ات: خب دیگه خمین اینم از کادوت من رفتم * هل و با عجله
سانزو تما وقتی ات داشت میدویید سریع از پشت اون رو گرفت و محکم بغلش کرد و خودشو انداخت روی مبل و سر گذاشت روی شونه ات
_ هیششششش. حرفی نباشه تا من بخوابم همینجوری بمون تا ابد همینجوری تو بغلم بمون. این یه دستور فهمیدی؟!
ات : ب.. بله
_ تو که از من نمیترسی؟!
ات : نه
_ ازم متنفر نیستی درسته؟! هرچقدرم اذیتت کنم تو میدونی من چقد دوست دارم درسته؟!
ات : میدونم.
_ توام دوسم داری؟!
ات :.......
_ نشنیدم صداتو
ات : مرتیکه ی احمق اگه نداشتم که اینجا نبودم.
_ پوزخند * عجب خیلی دل و جرات داری که به دومین نفر بانتن میگی احمق. به هرحال نداشتیم مجبور بودی اینجا باشی گزینه دیگه ای نداری
و ات اونشب تموم بدنش خواب رفت چون سانزو کل وزنش انداخته بود رو توت و خوابش برده بود.
کوکو:
ات و کوکو با هم رفته بودن یه رستوران خیلی لوکس و گرون.
ات جعبه رو گذاشت رو میز کشیدش سمت کوکو.
کوکو تعجب کرد و آروم جعبه رو برداشت
ات: بازش کن
کوکو جعبه رو باز کرد و با دیدن ساعت پوزخند زد.
_ لیدی نمیدونستم به ساعتای مردونه علاقه مند شدی. ولی این که خیلی ارزون بنظر میرسه به کارتت که پول زدم ه چقد میخوای خرج کن.
ات : برای توعه.... ارزون * زمزمه
کوکو تازه فهمید چی شده.
_ عاا نه خیلیم خوبه اتفاقا خیلی وقت بود دلم ساعت مچی ارزون میخواست چیز یعنی گرون باور کن خیلی خوشم اومد
ات اما در هپروت بود.
کوکو از جاش بلند شد و رفت سمت صندلی ات و کنارش نشست.
_ لیدی تو که میدونی چقد عاشق توام مهم نیست چی بهم بدی ه چی تو بهم بدی گرون ترین چیز دنیاست دقیقا مثل خودت
ات : آخه میدونی..... با پول خودت اینو برات خریدم تازه فک کردم خیلی گرونه
کوکو. قهقه ای سر داد
_ عجب پس با پول خودم برای خودم کادو گرفتی خانوم کوچولو. باحاله
کوکو آروم مشروب میگره تو دستش و دست میندازه دور گردن ات و ات متوجه میشه روی مچ کوکو ساعت مچیه که تازه براش خریده.
ات : از کی تاحالا ارزون پوش شدی؟ * کنایه.
_ ات همین الان گفتم هرچی تو بهم بدی گرونه کسی که به این بگه ارزون رو میگام
و اما این ات بود که به این فکر میکرد کوکو چطوری میخواست خودشو بگاد.
موچی و تاکئومی پارت بعد جا نمیشن 😭😭😭😭
ران :
ات : راااااان
ران پشت میز کاریش نشسته بود
_ جانم بانو؟!
ات:اول چشماتو ببند
_هوفففف باشه بانو
* ران چشماشو بست و دستشو زیر چونش قرار داد و روی میز تکیه داد.
ات آروم جعبه رو روی میز گذاشت
ات : خب حالا میتونی چشماتو باز کنی.
* ران چشماشو باز کرد و با دیدن جعبه یه ابروش برد بالا
_ این چیه؟!
ات : کادو دیگه
_امممم.... وایسا ببینم من این ریندوی بیشرف رو پیدا کنم
ات : چیکار ریندو داری؟!
_ اگه امروز تولدمه باید بهم میگفت
ات :ران امروز روز مرده
_ اوووو الان یادم اومد. پس من مرد توام دیگه؟!
ات : هعی واقعا که تازه فهمیدی؟!
_ میدونستم عاشقمی
ات نیم نگاهی به ران کرد و با چشماش گفت چقد پررویی و رانم اینو فهمید و قهقه ای سر داد.
ران بلافاصله جعبه رو باز کرد و ساعت رو درآورد.
_ واو چه ساعت قشنگی.
ران همون لحظه ساعت رو دستش کرد و دستشو دور کرد تا کامل ساعت رو روی دستش ببینه.
_ اممم با اون کت شلوار بنفشم خیلی میاد. ممنونم ات حالا چجوری برات جبران کنم؟!
ات : لازم نکرده جبران کنی
_ من احساس میکنم لازم کرده. امشب روی تخت چطوره؟! قول میدم بدنت رو با لذت مخلوط کنم___
ات دیگه به حرفای ران گوش نداد و از اتاق زد بیرون اما میدونست امشب فقط خدا میتونه به دادش برسه.
سانزو :
ات : سانزو میدونی امروز چه روزیه؟!
_ ات من نمیدونستم آخه همین دیروز روز دختر بود روز قبلشم تولدت بود روز قبلشم روز جهانی زن بود روز قبلشم___
ات : امروز روز مرده.
_ روز مرد؟!
ات : اهمم
_ مگه روز مردم داریم؟!
ات: اخییی بچم
_ات تمومش کن خوشم نمیاد * جدی
ات : باشه بابا شوخی کردم. به هرحال این کادو و برای تو گرفتم. * دراوردن جعبه
_ برای من؟!
ات : آره بازش کن.
سانزو آروم جعبه رو باز کرد و ساعتو دید.
_ قشنگه ات اما خوب....
ات :؟؟
سانزو نزدیک موهای ات شد و آروم کنارشون زد و بغل گوشش زمزمه کرد
_ خودت که میدونی تو بهترین کادو برای منی. هیچی بهتر از تو نیست. میخوام که امشب بدنت ازم دریغ نکنی.
ات سرخ شد و خودشو کنار کشید
ات: خب دیگه خمین اینم از کادوت من رفتم * هل و با عجله
سانزو تما وقتی ات داشت میدویید سریع از پشت اون رو گرفت و محکم بغلش کرد و خودشو انداخت روی مبل و سر گذاشت روی شونه ات
_ هیششششش. حرفی نباشه تا من بخوابم همینجوری بمون تا ابد همینجوری تو بغلم بمون. این یه دستور فهمیدی؟!
ات : ب.. بله
_ تو که از من نمیترسی؟!
ات : نه
_ ازم متنفر نیستی درسته؟! هرچقدرم اذیتت کنم تو میدونی من چقد دوست دارم درسته؟!
ات : میدونم.
_ توام دوسم داری؟!
ات :.......
_ نشنیدم صداتو
ات : مرتیکه ی احمق اگه نداشتم که اینجا نبودم.
_ پوزخند * عجب خیلی دل و جرات داری که به دومین نفر بانتن میگی احمق. به هرحال نداشتیم مجبور بودی اینجا باشی گزینه دیگه ای نداری
و ات اونشب تموم بدنش خواب رفت چون سانزو کل وزنش انداخته بود رو توت و خوابش برده بود.
کوکو:
ات و کوکو با هم رفته بودن یه رستوران خیلی لوکس و گرون.
ات جعبه رو گذاشت رو میز کشیدش سمت کوکو.
کوکو تعجب کرد و آروم جعبه رو برداشت
ات: بازش کن
کوکو جعبه رو باز کرد و با دیدن ساعت پوزخند زد.
_ لیدی نمیدونستم به ساعتای مردونه علاقه مند شدی. ولی این که خیلی ارزون بنظر میرسه به کارتت که پول زدم ه چقد میخوای خرج کن.
ات : برای توعه.... ارزون * زمزمه
کوکو تازه فهمید چی شده.
_ عاا نه خیلیم خوبه اتفاقا خیلی وقت بود دلم ساعت مچی ارزون میخواست چیز یعنی گرون باور کن خیلی خوشم اومد
ات اما در هپروت بود.
کوکو از جاش بلند شد و رفت سمت صندلی ات و کنارش نشست.
_ لیدی تو که میدونی چقد عاشق توام مهم نیست چی بهم بدی ه چی تو بهم بدی گرون ترین چیز دنیاست دقیقا مثل خودت
ات : آخه میدونی..... با پول خودت اینو برات خریدم تازه فک کردم خیلی گرونه
کوکو. قهقه ای سر داد
_ عجب پس با پول خودم برای خودم کادو گرفتی خانوم کوچولو. باحاله
کوکو آروم مشروب میگره تو دستش و دست میندازه دور گردن ات و ات متوجه میشه روی مچ کوکو ساعت مچیه که تازه براش خریده.
ات : از کی تاحالا ارزون پوش شدی؟ * کنایه.
_ ات همین الان گفتم هرچی تو بهم بدی گرونه کسی که به این بگه ارزون رو میگام
و اما این ات بود که به این فکر میکرد کوکو چطوری میخواست خودشو بگاد.
موچی و تاکئومی پارت بعد جا نمیشن 😭😭😭😭
- ۶۱۳
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط