زندگی تلخ وشیرین
پارت۵:
یونگ هون و سویون تازه داشتند شام میخوردند که رسیدند در را باز کردند
جونگ سوک:سلام مامان سلام بابا
مین جی و مینسو و جون سو:سلام
سویون و سونگ هون:سلام
سویون:بیاید شام بخورید
جون سو:نه ما بیرون خوردیم ممنون
همه رفتند اتاقشان دوش گرفتند شام خوردند سویون و سونگ هون هم تموم شد و رفتند اتاقش همه خواب بودند که مینسو آمد پایین تا ببیند ظرف های شام مونده یانه دید مونده اونارو شست و رفت بالا
«فردا صبح»
همه بیدار شدند مینسو که از همه زودتر بیدار شده بود داشت صبحانه آماده میکرد که جونگ سوک اومد
جونگ سوک:سلام صبح بخیر
مینسو:سلام صبح بخیر خوب خوابیدی؟
جونگ سوک: اره تو چطور؟
مینسو:منم خوب خوابیدم
جونگ سوک: میتونم کمکت کنم؟
مینسو:نه ممنون
جونگ سوک بدون توجه به حرف مینسو رفت آشپزخانه
مینسو:گفتم کمک لازم نیست خودم درست میکنم
جونگ سوک:حرف نباشه میخوام کمک کنم
بعد باهم دیگه شروع به درست کردن صبحانه کردن که کمی آرد روی بینی جونگ سوک بود مینسو دید خنده اش گرفت
جونگ سوک: چرا میخندی؟
مینسو:هیچی
جونگ سوک: بگو
مینسو با دستش آرد پاک کرد
جونگ سوک: روی دماغم آرد بود
آرد را برداشت و زد روی بینی مینسو
مینسو:چیکار میکنی؟
جونگ سوک:هیچی
مینسو آرد پاشیده روی جونگ سوک همو دنبال میکردم به هم آرد میپاشیدند صدای خنده آشپزخانه را برداشته بود که سویون آمد
سویون: چی شده صداتون همه جارو برداشته
مینسو: سلام صبح بخیر
سویون:سلام صبح بخیر
جونگ سوک: هیچی داشتیم شوخی میکردیم باهم
سویون:باشه میبینم حالا برید لباساتون عضو کنید من بقیه کارها رو میکنم
مینسو و جونگ سوک:چشم
رفتند بالا لباس عضو کردن همه نشسته بودند رفتند نشستند روی میز بعد از چند دقیقه به گوشی جونگ سوک پیامی آمد
جونگ سوک: ساعت۵ پارتی هست میریم پارتی آماده باشید تا ساعت۵
مین جی و جون سو خوشحال شدند ولی مینسو که تا حالا به پارتی نرفته بود کمی خوشحال و نگران بود
«ساعت۵»
سوار ماشین شدند بعد از نیم ساعت رسیدند به پارتی مینسو با هیجان به اطراف نگاه میکرد
مین جی: بیاید بریم برقصیم
داشتند میرقصیدند کمی بعد خسته شدند امدند بنشیند جونگ سوک: چی میخورید؟
جون سو: واسه همون آب میوه بیاره
جونگ سوک: موافقید؟
مین جی و مینسو: بله
گارسون آب میوه و یدونه الکل آورد همه برداشتند جونگ سوک فهمید که ۲تا پسر به مینسو نگاه می کنند بهش توجه نکرد بعد آب میوه ریخت روی مینسو
مینسو:من میرم پاکش کنم الان میام
مینسو رفت بعد پشت سرش اون دوتا پسر هم رفتند وارد اتاق شدند در را بستند
مینسو:از جونم چی میخواید؟
پسره: هیچی اومدیم خوش گذرونی
مینسو که میخواست داد بزند کمک پسره جلوی دهنش را گرفت جونگ سوک متوجه شد که اون دوتا پسر نیستند رفت اتاقی که مینسو توش بود پسره قسمتی از لباس مینسو پاره کرد جونگ سوک رسید هر دو را تا حد مرگ کتک زد هر دو بیهوش بودند مینسو رفت بغل جونگ سوک
جونگ سوک: آروم باش من اینجام چیزی نیست
جونگ سوک بعد از آروم کردن مینسو دست و پای هر دو را بست و به پلیس زنگ زد مین جی و جون سو اومدند
مین جی: مینسو چی شده؟
جونگ سوک که دید لباس مینسو پاره شده کت را انداخت رو ی مینسو
جون سو: به پلیس زنگ زدی؟
جونگ سوک:اره
مینسو از شدت ترس بیهوش شد
جونگ سوک مینسو را بغل کرد
جونگ سوک: زنگ بزن به آمبولانس
مین جی: باشه
بعد از یک ربع آمبولانس و پلیس آمدند هر دو پسر را دستگیر کردند و مینسو را به بیمارستان بردند رسیدند بیمارستان
دکتر: از ترس بیهوش شده کی بهش آمپول تزریق کردیم الان به هوش میاد
جونگ سوک:باشه ممنون
مین جی: من میرم به پدر و مادر خبر بدم
جون سو: منم میام
جونگ سوک رفت پیش مینسو نشست داشت سرش را نوازش میکرد که مینسو بیدارشو دید جونگ سوک دارد سرش را نوازش میکند
مینسو: اینجا کجاست؟
جونگ سوک دستش را کشید
جونگ سوک: بیمارستان از شدت ترس بیهوش شدی
مینسو: آها یادم اومد اون۲ تا پسر چی شد؟
جونگ سوک: رفتند زندان
مینسو: حالا چرا سرم را نوازش میکردی؟
جونگ سوک کمی فکر کرد حتی خودش هم نمی دانست چرا داشت سرش را نوازش میکرد
جونگ سوک: داشتم بیدارت میکردم نمیدونستم چطوری بیدارت کنم
مین جی و جون سو آمدند
جون سو: حالت چطوره؟
مینسو: خوبم
مین جی: خدارو شکر ترسیدیم
بعد از کمی دکتر آمد
دکتر: حال بیمار خوب شده میتونه مرخص بشه
جونگ سوک: باشه ممنون
بعد سوار ماشین شدند
یونگ هون و سویون تازه داشتند شام میخوردند که رسیدند در را باز کردند
جونگ سوک:سلام مامان سلام بابا
مین جی و مینسو و جون سو:سلام
سویون و سونگ هون:سلام
سویون:بیاید شام بخورید
جون سو:نه ما بیرون خوردیم ممنون
همه رفتند اتاقشان دوش گرفتند شام خوردند سویون و سونگ هون هم تموم شد و رفتند اتاقش همه خواب بودند که مینسو آمد پایین تا ببیند ظرف های شام مونده یانه دید مونده اونارو شست و رفت بالا
«فردا صبح»
همه بیدار شدند مینسو که از همه زودتر بیدار شده بود داشت صبحانه آماده میکرد که جونگ سوک اومد
جونگ سوک:سلام صبح بخیر
مینسو:سلام صبح بخیر خوب خوابیدی؟
جونگ سوک: اره تو چطور؟
مینسو:منم خوب خوابیدم
جونگ سوک: میتونم کمکت کنم؟
مینسو:نه ممنون
جونگ سوک بدون توجه به حرف مینسو رفت آشپزخانه
مینسو:گفتم کمک لازم نیست خودم درست میکنم
جونگ سوک:حرف نباشه میخوام کمک کنم
بعد باهم دیگه شروع به درست کردن صبحانه کردن که کمی آرد روی بینی جونگ سوک بود مینسو دید خنده اش گرفت
جونگ سوک: چرا میخندی؟
مینسو:هیچی
جونگ سوک: بگو
مینسو با دستش آرد پاک کرد
جونگ سوک: روی دماغم آرد بود
آرد را برداشت و زد روی بینی مینسو
مینسو:چیکار میکنی؟
جونگ سوک:هیچی
مینسو آرد پاشیده روی جونگ سوک همو دنبال میکردم به هم آرد میپاشیدند صدای خنده آشپزخانه را برداشته بود که سویون آمد
سویون: چی شده صداتون همه جارو برداشته
مینسو: سلام صبح بخیر
سویون:سلام صبح بخیر
جونگ سوک: هیچی داشتیم شوخی میکردیم باهم
سویون:باشه میبینم حالا برید لباساتون عضو کنید من بقیه کارها رو میکنم
مینسو و جونگ سوک:چشم
رفتند بالا لباس عضو کردن همه نشسته بودند رفتند نشستند روی میز بعد از چند دقیقه به گوشی جونگ سوک پیامی آمد
جونگ سوک: ساعت۵ پارتی هست میریم پارتی آماده باشید تا ساعت۵
مین جی و جون سو خوشحال شدند ولی مینسو که تا حالا به پارتی نرفته بود کمی خوشحال و نگران بود
«ساعت۵»
سوار ماشین شدند بعد از نیم ساعت رسیدند به پارتی مینسو با هیجان به اطراف نگاه میکرد
مین جی: بیاید بریم برقصیم
داشتند میرقصیدند کمی بعد خسته شدند امدند بنشیند جونگ سوک: چی میخورید؟
جون سو: واسه همون آب میوه بیاره
جونگ سوک: موافقید؟
مین جی و مینسو: بله
گارسون آب میوه و یدونه الکل آورد همه برداشتند جونگ سوک فهمید که ۲تا پسر به مینسو نگاه می کنند بهش توجه نکرد بعد آب میوه ریخت روی مینسو
مینسو:من میرم پاکش کنم الان میام
مینسو رفت بعد پشت سرش اون دوتا پسر هم رفتند وارد اتاق شدند در را بستند
مینسو:از جونم چی میخواید؟
پسره: هیچی اومدیم خوش گذرونی
مینسو که میخواست داد بزند کمک پسره جلوی دهنش را گرفت جونگ سوک متوجه شد که اون دوتا پسر نیستند رفت اتاقی که مینسو توش بود پسره قسمتی از لباس مینسو پاره کرد جونگ سوک رسید هر دو را تا حد مرگ کتک زد هر دو بیهوش بودند مینسو رفت بغل جونگ سوک
جونگ سوک: آروم باش من اینجام چیزی نیست
جونگ سوک بعد از آروم کردن مینسو دست و پای هر دو را بست و به پلیس زنگ زد مین جی و جون سو اومدند
مین جی: مینسو چی شده؟
جونگ سوک که دید لباس مینسو پاره شده کت را انداخت رو ی مینسو
جون سو: به پلیس زنگ زدی؟
جونگ سوک:اره
مینسو از شدت ترس بیهوش شد
جونگ سوک مینسو را بغل کرد
جونگ سوک: زنگ بزن به آمبولانس
مین جی: باشه
بعد از یک ربع آمبولانس و پلیس آمدند هر دو پسر را دستگیر کردند و مینسو را به بیمارستان بردند رسیدند بیمارستان
دکتر: از ترس بیهوش شده کی بهش آمپول تزریق کردیم الان به هوش میاد
جونگ سوک:باشه ممنون
مین جی: من میرم به پدر و مادر خبر بدم
جون سو: منم میام
جونگ سوک رفت پیش مینسو نشست داشت سرش را نوازش میکرد که مینسو بیدارشو دید جونگ سوک دارد سرش را نوازش میکند
مینسو: اینجا کجاست؟
جونگ سوک دستش را کشید
جونگ سوک: بیمارستان از شدت ترس بیهوش شدی
مینسو: آها یادم اومد اون۲ تا پسر چی شد؟
جونگ سوک: رفتند زندان
مینسو: حالا چرا سرم را نوازش میکردی؟
جونگ سوک کمی فکر کرد حتی خودش هم نمی دانست چرا داشت سرش را نوازش میکرد
جونگ سوک: داشتم بیدارت میکردم نمیدونستم چطوری بیدارت کنم
مین جی و جون سو آمدند
جون سو: حالت چطوره؟
مینسو: خوبم
مین جی: خدارو شکر ترسیدیم
بعد از کمی دکتر آمد
دکتر: حال بیمار خوب شده میتونه مرخص بشه
جونگ سوک: باشه ممنون
بعد سوار ماشین شدند
- ۸.۳k
- ۲۳ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط