وقتی بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه
When your worst enemy,your nerves,turns into your husband.☠
چند پارتی💯
پارت سوم💫
🎀ویو کیم سویون🎀
تا صبح خوابم نبرد.
نه به خاطر حرف پدربزرگ.
نه به خاطر ازدواج.
فقط به خاطر یک جمله:
من هنوز دوست دارم تهیونگا
هر بار چشمامو میبستم، صدای نا اون توی سرم تکرار میشد.
صبح که از اتاقم بیرون اومدم، تهجون روی مبل ولو شده بود و داشت تلویزیون نگاه میکرد.
همین که منو دید، گفت:
×وای، چه قیافهای!
+چه قیافهای؟
×انگار سه شبه که نخوابیدی.
با اخم گفتم:
+خب نخوابیدم.
×چرا؟
+چون...
مکث کردم.
+هیچی.
تهجون نگاه مشکوکی بهم کرد.
×دعواتون شده؟
+با کی؟
×با داداشم.
+نه.
×پس چرا انقدر عصبیای؟
+من عصبی نیستم.
تهجون لبخند زد.
×وقتی میگی من عصبی نیستم، یعنی دقیقا عصبیای.
بالش رو برداشتم.
+تهجون...
×باشه باشه! حرف نمیزنم.
همون لحظه تهیونگ از پلهها پایین اومد.
نگاهش کردم.
دیشب...
همون صدایی که گفته بود:
این موضوع به تو ربطی نداره.
چشمم رو ازش گرفتم.
تهیونگ کنارم نشست.
-صبح بخیر.
+×صبح بخیر.
چند ثانیه نگاهم کرد.
-خوبی؟
+آره.
-مطمئنی؟
+آره.
تهجون از پشت سرمون گفت:
×دروغ میگه.
با عصبانیت برگشتم.
+تهجون!
تهیونگ خندید.
-بذار حدس بزنم...از صبح داره اعصابتو خورد میکنه؟
+نه.
-پس چی شده؟
+هیچی.
تهیونگ کمی نزدیکتر شد.
-سویون.
+چیه؟
-از دیشب داری عجیب رفتار میکنی.
قلبم تند زد.
+شاید چون...
مکث کردم.
+شاید چون فهمیدم یه بنده خدایی خیلی چیزا رو از من پنهون میکنه.
تهیونگ اخم کرد.
-منظورت چیه؟
+مهم نیس.
بلند شدم.
+باید برم.
صدای تهیونگ پشت سرم اومد:
-سویون!
برنگشتم.
+بعداً حرف میزنیم.
چند ساعت بعد، توی حیاط نشسته بودم که صدای خندهی نا اون و تهیونگ رو شنیدم.
سرم ناخودآگاه برگشت.
نا اون چیزی به تهیونگ گفت و تهیونگ خندید.
چرا داشت میخندید؟
چرا اینقدر راحت باهاش حرف میزد؟
چرا من...
اصلاً چرا برام مهم بود؟!
تهجون کنارم نشست.
×اوه اوه.
+چیه؟
×حسادت.
برگشتم سمتش.
+چی داری میگی؟
×هیچی.
+تهجون!
خندید.
×تو حسودیت شده.
+نشده!
×شده.
+نشده!
×سویون، داری به داداشم و نا اون طوری نگاه میکنی که انگار میخوای با نگاهت هر دوتاشونو منفجر کنی.
+من فقط...
مکث کردم.
+فقط دارم نگاه میکنم.
تهجون خندید.
×آره. با چاقویی که توی چشماته.
کنترل تلویزیون کنار دستم رو برداشتم و محکم زدم توی صورتش.
+تو چرا اینقدر رو اعصابی؟!
×چون برادر بزرگت نیستم که بتونی منو تحمل کنی!
+کی گفته تو رو تحمل میکنم؟!
صدای خندهی تهیونگ از چند قدم اونطرفتر بلند شد.
برگشتم.
داشت به ما نگاه میکرد.
-شما دوتا هیچوقت بزرگ نمیشید؟
×من که مشکلی ندارم. سویونه که حسوده.
تهیونگ اخم کرد.
-حسود؟
سریع گفتم:
+نه!
لبخند زد.
-به چی حسودی میکنی؟
+به هیچی!
نا اون آرام جلو آمد.
÷سویون، اگر منظورت من و تهیونگه...
نگاش کردم.
+منظورم هیچکس نیست.
نا اون لبخند کوچکی زد.
÷خوبه.
بعد دستش رو روی بازوی تهیونگ گذاشت.
÷چون فکر میکنم بعضی چیزها رو نباید با اجبار به دست آورد.
تهیونگ دستش رو از روی بازوش کنار زد.
نا اون.
صدایش جدی بود.
-این کارو نکن.
نا اون برای لحظهای جا خورد.
من هم ساکت ماندم.
تهیونگ رو به من کرد.
-سویون، میشه چند دقیقه باهات حرف بزنم؟
+درباره چی؟
-درباره دیشب.
قلبم ریخت.
+باشه.
✨ادامه دارد...✨
یه پارت طولانی مخصوص بهترین روز دنیا😅😭😁🙄
چند پارتی💯
پارت سوم💫
🎀ویو کیم سویون🎀
تا صبح خوابم نبرد.
نه به خاطر حرف پدربزرگ.
نه به خاطر ازدواج.
فقط به خاطر یک جمله:
من هنوز دوست دارم تهیونگا
هر بار چشمامو میبستم، صدای نا اون توی سرم تکرار میشد.
صبح که از اتاقم بیرون اومدم، تهجون روی مبل ولو شده بود و داشت تلویزیون نگاه میکرد.
همین که منو دید، گفت:
×وای، چه قیافهای!
+چه قیافهای؟
×انگار سه شبه که نخوابیدی.
با اخم گفتم:
+خب نخوابیدم.
×چرا؟
+چون...
مکث کردم.
+هیچی.
تهجون نگاه مشکوکی بهم کرد.
×دعواتون شده؟
+با کی؟
×با داداشم.
+نه.
×پس چرا انقدر عصبیای؟
+من عصبی نیستم.
تهجون لبخند زد.
×وقتی میگی من عصبی نیستم، یعنی دقیقا عصبیای.
بالش رو برداشتم.
+تهجون...
×باشه باشه! حرف نمیزنم.
همون لحظه تهیونگ از پلهها پایین اومد.
نگاهش کردم.
دیشب...
همون صدایی که گفته بود:
این موضوع به تو ربطی نداره.
چشمم رو ازش گرفتم.
تهیونگ کنارم نشست.
-صبح بخیر.
+×صبح بخیر.
چند ثانیه نگاهم کرد.
-خوبی؟
+آره.
-مطمئنی؟
+آره.
تهجون از پشت سرمون گفت:
×دروغ میگه.
با عصبانیت برگشتم.
+تهجون!
تهیونگ خندید.
-بذار حدس بزنم...از صبح داره اعصابتو خورد میکنه؟
+نه.
-پس چی شده؟
+هیچی.
تهیونگ کمی نزدیکتر شد.
-سویون.
+چیه؟
-از دیشب داری عجیب رفتار میکنی.
قلبم تند زد.
+شاید چون...
مکث کردم.
+شاید چون فهمیدم یه بنده خدایی خیلی چیزا رو از من پنهون میکنه.
تهیونگ اخم کرد.
-منظورت چیه؟
+مهم نیس.
بلند شدم.
+باید برم.
صدای تهیونگ پشت سرم اومد:
-سویون!
برنگشتم.
+بعداً حرف میزنیم.
چند ساعت بعد، توی حیاط نشسته بودم که صدای خندهی نا اون و تهیونگ رو شنیدم.
سرم ناخودآگاه برگشت.
نا اون چیزی به تهیونگ گفت و تهیونگ خندید.
چرا داشت میخندید؟
چرا اینقدر راحت باهاش حرف میزد؟
چرا من...
اصلاً چرا برام مهم بود؟!
تهجون کنارم نشست.
×اوه اوه.
+چیه؟
×حسادت.
برگشتم سمتش.
+چی داری میگی؟
×هیچی.
+تهجون!
خندید.
×تو حسودیت شده.
+نشده!
×شده.
+نشده!
×سویون، داری به داداشم و نا اون طوری نگاه میکنی که انگار میخوای با نگاهت هر دوتاشونو منفجر کنی.
+من فقط...
مکث کردم.
+فقط دارم نگاه میکنم.
تهجون خندید.
×آره. با چاقویی که توی چشماته.
کنترل تلویزیون کنار دستم رو برداشتم و محکم زدم توی صورتش.
+تو چرا اینقدر رو اعصابی؟!
×چون برادر بزرگت نیستم که بتونی منو تحمل کنی!
+کی گفته تو رو تحمل میکنم؟!
صدای خندهی تهیونگ از چند قدم اونطرفتر بلند شد.
برگشتم.
داشت به ما نگاه میکرد.
-شما دوتا هیچوقت بزرگ نمیشید؟
×من که مشکلی ندارم. سویونه که حسوده.
تهیونگ اخم کرد.
-حسود؟
سریع گفتم:
+نه!
لبخند زد.
-به چی حسودی میکنی؟
+به هیچی!
نا اون آرام جلو آمد.
÷سویون، اگر منظورت من و تهیونگه...
نگاش کردم.
+منظورم هیچکس نیست.
نا اون لبخند کوچکی زد.
÷خوبه.
بعد دستش رو روی بازوی تهیونگ گذاشت.
÷چون فکر میکنم بعضی چیزها رو نباید با اجبار به دست آورد.
تهیونگ دستش رو از روی بازوش کنار زد.
نا اون.
صدایش جدی بود.
-این کارو نکن.
نا اون برای لحظهای جا خورد.
من هم ساکت ماندم.
تهیونگ رو به من کرد.
-سویون، میشه چند دقیقه باهات حرف بزنم؟
+درباره چی؟
-درباره دیشب.
قلبم ریخت.
+باشه.
✨ادامه دارد...✨
یه پارت طولانی مخصوص بهترین روز دنیا😅😭😁🙄
- ۲۲.۸k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط