فوکوزاوا:نه دازای من قبول نکردم که تو به این ماموریت بری.
فوکوزاوا:نه دازای من قبول نکردم که تو به این ماموریت بری... خیلی خطرناکه،یوسانو هم که نمیتونه درمانت کنه،نمیخوام یکی از با ارزش ترین افرادم به خاطر مافیا از دست بدم... افراد آژانس کاراگاهی فقط برای تیم پشتیبانی به کمک میان
☆ ☆ ☆
☆زمان:دو ساعت بعد☆
☆ویو:چویا☆
همون طور که حدس زده بودم فقط رئیس شون قویه.
لعنتی... شکمم واقعا درد میکنه.. نباید تیر میخوردم،فهمیدم که مهبتم روش کار نمیکنه....مهبتش، مثل مهبت دازای،خنثی سازیه... لعنتی پس آراهاباکی هم به کارم نمیاد.. کارم قطعا تمومه..باید خبر شون کنم
☆ ☆ ☆
☆ویو:دازای☆
☆زمان:چهار ساعت بعد☆
آکوتاگاوا بهم گفت که چویا این ماموریت رو فرماندهی میکنه..چهار ساعت گذشته و هنوز کار اون سازمان کوفتی تموم نشده
صدای بیسیم اومد: الو؟
صدای چویا بود...پس حالش خوبه.. سریع جواب دادم
دازای:چویا وضعیت رو بگو
چویا:تیر خوردم...احتمالا دووم نمیارم... درخواست... درخواست تیم پشتیبانی دارم
نه نه نه نه نباید این اتفاق بیوفته... نباید! سریع سمت ساختمون اون سازمان رفتم..یوسانو زود تر رفته بود تابه زخمی ها کمک کنه باید دنبال یوسانو میرفتم؟
یا دنبال چویا؟
باید برم پیش چویا...اون حالش خوب نیست!!!
دوباره صدای بیسیم اومد...
یوسانو بود..
یوسانو: دازای.. صدامو میشنوی؟من نمیتونم بیام جلو.. کلی آدم هست که باید درمانشون کنم
دازای داد زد:اونا اصلا مهم نیستن!!! بزار بمیرن!سریع به اتاق رئیسشون برو!!!*صدای دازای شکست* چویا.... چویای من زخمی شده
☆ ☆ ☆
☆ویو دازای☆
به اتاق رییسشون رسیدم.. یک مَرده ای رو دیدم که داشت سمت پنجره میرفت، اون... اون عوضی قطعا چویا ی من رو زخمی کرده بود!!!
دازای:تو.... تو کی هستی؟
مرد برگشت سمت من و با اون چشمان قرمز و موهای مشکی و با یک نیشخند جوابم رو داد:من مرگم! (نویسنده:یاد گربه چکمه پوش افتادم😂)
و بعد نذاشت من جوابش رو بدم و خودش رو از پنجره پرت کرد پایین
میخواستم برم سمت پنجره که.. با صدای آروم چویا وایستادم
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
آه...بالاخره پارت ۱ تموم شد😂🎉
☆ ☆ ☆
☆زمان:دو ساعت بعد☆
☆ویو:چویا☆
همون طور که حدس زده بودم فقط رئیس شون قویه.
لعنتی... شکمم واقعا درد میکنه.. نباید تیر میخوردم،فهمیدم که مهبتم روش کار نمیکنه....مهبتش، مثل مهبت دازای،خنثی سازیه... لعنتی پس آراهاباکی هم به کارم نمیاد.. کارم قطعا تمومه..باید خبر شون کنم
☆ ☆ ☆
☆ویو:دازای☆
☆زمان:چهار ساعت بعد☆
آکوتاگاوا بهم گفت که چویا این ماموریت رو فرماندهی میکنه..چهار ساعت گذشته و هنوز کار اون سازمان کوفتی تموم نشده
صدای بیسیم اومد: الو؟
صدای چویا بود...پس حالش خوبه.. سریع جواب دادم
دازای:چویا وضعیت رو بگو
چویا:تیر خوردم...احتمالا دووم نمیارم... درخواست... درخواست تیم پشتیبانی دارم
نه نه نه نه نباید این اتفاق بیوفته... نباید! سریع سمت ساختمون اون سازمان رفتم..یوسانو زود تر رفته بود تابه زخمی ها کمک کنه باید دنبال یوسانو میرفتم؟
یا دنبال چویا؟
باید برم پیش چویا...اون حالش خوب نیست!!!
دوباره صدای بیسیم اومد...
یوسانو بود..
یوسانو: دازای.. صدامو میشنوی؟من نمیتونم بیام جلو.. کلی آدم هست که باید درمانشون کنم
دازای داد زد:اونا اصلا مهم نیستن!!! بزار بمیرن!سریع به اتاق رئیسشون برو!!!*صدای دازای شکست* چویا.... چویای من زخمی شده
☆ ☆ ☆
☆ویو دازای☆
به اتاق رییسشون رسیدم.. یک مَرده ای رو دیدم که داشت سمت پنجره میرفت، اون... اون عوضی قطعا چویا ی من رو زخمی کرده بود!!!
دازای:تو.... تو کی هستی؟
مرد برگشت سمت من و با اون چشمان قرمز و موهای مشکی و با یک نیشخند جوابم رو داد:من مرگم! (نویسنده:یاد گربه چکمه پوش افتادم😂)
و بعد نذاشت من جوابش رو بدم و خودش رو از پنجره پرت کرد پایین
میخواستم برم سمت پنجره که.. با صدای آروم چویا وایستادم
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
آه...بالاخره پارت ۱ تموم شد😂🎉
- ۵۳
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط