{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت 162

*پرش زمانی به 3 ماه بعد*
*از دید نویسنده*
*ماه..هیچوقت پشت ابر نمی‌مونه، مگه نه؟ همون‌طور که روز ها و ماه ها میگذره و بالاخره بارداری امی تو نظر میاد*
کارلوس: مامان..داری چاق میشی؟
*امی که در حال غذا درست کردن بود به سمت کارلوس برمیگرده*
امی: منظورت چیه؟
کارلوس: این پیرهنت قبلاً انقد بزرگ بود که میتونستم زیرش برای قایم موشک بازی با بابا قایم شم..ولی الان شکمت چسبیده به پارچه و کمی زده بیرون..
امی: اوه...درسته ما بهت نگفتیم
کارلوس: چی رو؟
امی: هیچی صبر کن بابات بیاد بهت می‌گیم
کارلوس: ولی می‌دونی چیه؟ این هیچی از زیبایی مامانم کم نکرده.. هنوزم مثل قبل جیگری مامانی بلا
عزی: هی پسر جون اون همسر منه ها
*و عزی که تازه به خونه اومده و همه چیو شنیده*
کارلوس: مامان منم هستا
امی: دعوا نکنین
*عزی کارلوس رو از زمین بلند می‌کنه*
عزی: خیلی خب مرد جوان پیش به سوی زندان
کارلوس: ماماننن کمکک
امی: بسته دیگه.. دستاتونو بشورین بیاین شام
*و دو کلاغ بازی رو کنار میزارن و به امی تو چیدن وسایل کمک میکنن تا اینکه...*
کارلوس: بابا چرا مامان داره چاق میشه؟
عزی: چاق میشه؟ شاید چون وقتی خونه نیستیم خوراکیامونو تنهایی میخوره
*و با یه ضربه دست امی به دست عزی، عزی بالاخره دست از شوخی برمیداره*
عزی: باشه باشه..کارلوس..قبل از جواب سوالت باید ازت یه چیزی بپرسم
کارلوس: هوم؟
عزی: نظرت راجب یه داداش یا آبجی کوچولو چطوره؟
کارلوس: یعنی...؟ من داداش بزرگه میشممم؟
امی: آره عزیزم-
کارلوس: این عالیههههههههههه
*بخاطر ذوق پسر کوچولو، دو فرشته تعجب کردن*
عزی: چی؟ ناراحت نیستی؟
کارلوس: چرا باید ناراحت باشم..اتفاقا خوشحالم اینجوری میتونم کلی چیز یادش بدم
امی: مثل چی معلم کوچولو؟
کارلوس: بهش پرواز کردن یاد میدم، کتاب خوندن یاد میدم..نمی‌دونم چرا ولی حس میکنم اگه اینکارو کنم قراره به زور از کتابا جداش کنم
عزی: خوشحالم که انقد واسه کوچولو کلی نقشه داری
کارلوس: ارهه تازه قراره با اسکارلت هم اشناش کنم..اینجوری میتونیم سه تایی بازی کنیم خیلی قراره خوش بگذره راستی کی میاد؟
امی: خب.. حدودا سه ماه دیگه؟ نزدیکای سال نو اگه اشتباه نکنم
کارلوس: الان چند سالشه؟
عزی: هنوز واسه اون کوچیکه..الان نزدیک پنج ماه تو شکم مامانیه
*عزی حاضره قسم بخوره بعد از گفتن اون حرف نگاه امی باعث شد زهرترک شه*
کارلوس: پنج ماه؟ خیلی زیاده که..ولی حتما امن بوده که اونجاست.. به هرحال..مامانی و بابایی بهم قول دادن که مراقب منن و جام همیشه امنه پس..حتما دلیلی داشت که اونجاست..
*حرفای این کوچولو کافی بود که غذا ها فراموش شه و محیط خونه با یه بغل گرم شه*
دیدگاه ها (۶۳)

پارت 182

morning bitter⁦⁦⁦ 🌅Part 13در خانه همه چیز آرام بود سوا داخل ...

BTS Reaction اداستان:تو عضو هشتم BTS هستی و بعد از یه دعوای ...

Part40ویو نیلا صبح با دل درد خیلی بدی بیدار شدم زیر شکمم تیر...

پارت ۴ وییوی جیسونگ:وارد خونه شدم خونه ای که فکر میکردم یه ر...

Iove and the moonPart7به خانه او رفتم همه چه مشکلی و تاریک ...

*عشق در اعماق یک مافیا*پارت ۱دوباره با بابام دعوام شد… و تهش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط