در نیمه های شب پارت دهم(فلش بک بخشی از زندگی زاندر)
اری همان کودک تنها در قبرستان....
با بادیگارد که آنجا بود برگشت به امارت
خدمتکاری در امارت کار میکرد به نام آنا !
درب امارت باز شد و زاندر با تب و لرز وارد شد، با اون پاهای کوچکش تا دم پلهها آمد ناگاه تشنج کرد.
آنا دوید زاندر را در آغوشش گرفت و دکتر خبر کرد داروهایش را دادند.
حمامی بردش و روی تختش گذاشتش
فشاری که روی یک بچه ۴ ساله بود را یک بزرگسال هم نمیتوانست تحمل کند
۴ ساعتی گذشت که زاندر چشمان کوچکش را وا کرد
آنا را دید که در حال تعویض سرمش است
نایی برای صحبت کردن نداشت..
آنا فهمید که زاندر چشمانش را باز کرده دستی بر سر زاندر کشید و کنارش نشست
ـ هی الان بهتری؟
ـ هوم
- درک میکنم که از دست دادن یه عزیز چقدر میتونه سخت باشه مخصوصا اگر مامانت باشه....
ـ تو هم مامان ندالی؟
ـ من... داشتم....
- مامانمو پدر کشت وگرنه مامانم میخواست برای تولدم بریم شهر بازی😭
ـ منم همینطور....
ـ پدرت؟
ـ نه پدرت!
ـ پدرم؟
ـ اره ، آقای اندرسون.....
آنا فقط ۱۶ سال سن داشت آن هم یکی قربانی های آقای اندرسون بود...
ـ پدر من مادرت رو...
ـ هی هی ولش کن خیلی خب؟ غذا هم حاضر کردم برات
آقای اندرسون و خانم ژولی و آن پسرشان ....
اسمش چی بود... آها ادوارد کوچولو !
رفتن رستوران پس امشب من و تو باهم شام بخوریم؟
ـ بهش نگو ادوارد کوچولو....
همینطوریم پدر بیشتر اونو دوست داره
ـ آخ حواسم سر جاش نی، ادوارد مزاحم؟
ـ اره مزاحمممم
آرام خندیدند.
پس از شام آقای اندرسون و خانم ژولی آمدند
بهشان میخورد که شام امشب برایشان خیلی دلچسب بوده
برای ادوارد هم کلی وسایل خریده بودند طوری که
کارل (خدماتی وسایل و خرید و ...) تمام دستانش پر از پاکت اسباب بازی بود.
زاندر گوشه ای ایستاده بود یکی از آن اسباب بازی ها همانی بود که زاندر برای تولدش میخواست. به خیال خودش گفت شاید پدرش آن را برای اون خریده
و حال به دنبال زاندر میگردد
پس جلو رفت
ـ سلام پدر
آقای اندرسون به او نگاهی انداخت به نشانه اینکه فهمیده است زاندر سلام کرده
ژولی پیِ حرف را گرفت و گفت: زاندر تو هم داری بد تا میکنی ها!
اگر از سر قبر آن عفریته بلند شده بودی باهم به رستوران میرفتیم.
ـ اونی که تو بهش میگی عفریته مامانمه حق نداری بهش بگ....
ناغافل نفهمید چه شد گرمی چیزی را بر صورتش حس کرد
چیزی که شتابش زاندر را پرت کرد روی زمین
پدرش سیلی ای بر صورتی که اندازه ی یک کف دست هم نمیشد زد.
زاندر از ترسش خودش را خیس کرده بود،حتی نمیتوانست بلند شود.
از ترس آن اتفاقی که برای مادرش افتاده بود یک کلمه هم حرف نزد
آقای اندرسون: دفعه ی آخرته که اسم اون زنِ کثیف رو به زبونت میاری! شیفهم شد؟
از این به بعد هم تا نفهمیدی با مادام ژولی چطور باید صحبت کنی تا نزدیکی من و زن و پسرمم نمیای
حالیته؟
زبانش گرفته بود فقط زل زده بود.
آنا هم آن گوشه ی آشپز خانه خشک شده بود.
ژولی پوزخند زد : شنیدی چیگفت که نزدیک ادواردمم نمیشی
ادوارد غرقه در کودکی اش خواست بگوید (چرا با زاندر بازی نکنم )خواست حرفی بزند که
ژولی نیشگونی از دستش گرفت و کشیدش به طبقه ی بالا.
آنا از آن طرف دوید و زاندر را بلند کرد
باز هم به حمامی بردش و لباسی نو بر تنش کرد بوسه ای بر سرش زد و گفت :
غمت نباشه همان اسباب بازی را میخواستی نه؟
راستش بانو امیلی قبل از تولدت آن را .....
آنا درب کمد بالایی لباس های زاندر را باز کرد و همان اسباب بازی را کادو پیچ به او داد.
- گذاشته بود اونجا که گویا اینجوری شد....
ـ مامان.....
اسباب بازی رو محکم در بغلش گرفت.
ـ آنا.... ممنون.
ـ عامممم من ازت ممنونم که اینقدر پسر خوبیی🙃
هنگام خواب بود
کل امارت در تاریکی و سکوت فرو رفته بود...
رعد و برق و بارونی که میآمد بی شک میتوان گفت امکان آمدن سیل وجود داشت.
زاندر در اتاقش تنها دراز کشیده بود .....
اتاقِ سرد و بی روح
از همان ابتدای کودکی اش از رعد و برق وحشت داشت
رعد و برق های آن شب هم به قدری زیاد بودند که ترجیح داد درب اتاقش را باز کند و سرش را از در بیرون ببرد
صدای خنده ی ژولی و پدرش از داخل اتاق میآمد
از پله ها پایین آمد آنا را دید که در حال خاموش کردن برق آشپزخانه است.
ـ آنا
ـ هاهیعععع ، ترسیدم بابا زاندر
ـ میشه بیای پیشم میترسم.
ـ هوم ، آقای تخس همیشه شجاعه ما هم بالاخره یه جا وا داد
ـ نهههه خیرم...
ـ باشهههه بابا تو شجاع
رفتند بالا
تمام آن شب زاندر دست آنا را گرفته بود و ریز ریز میگریست تا بالاخره خوابش برد...
با بادیگارد که آنجا بود برگشت به امارت
خدمتکاری در امارت کار میکرد به نام آنا !
درب امارت باز شد و زاندر با تب و لرز وارد شد، با اون پاهای کوچکش تا دم پلهها آمد ناگاه تشنج کرد.
آنا دوید زاندر را در آغوشش گرفت و دکتر خبر کرد داروهایش را دادند.
حمامی بردش و روی تختش گذاشتش
فشاری که روی یک بچه ۴ ساله بود را یک بزرگسال هم نمیتوانست تحمل کند
۴ ساعتی گذشت که زاندر چشمان کوچکش را وا کرد
آنا را دید که در حال تعویض سرمش است
نایی برای صحبت کردن نداشت..
آنا فهمید که زاندر چشمانش را باز کرده دستی بر سر زاندر کشید و کنارش نشست
ـ هی الان بهتری؟
ـ هوم
- درک میکنم که از دست دادن یه عزیز چقدر میتونه سخت باشه مخصوصا اگر مامانت باشه....
ـ تو هم مامان ندالی؟
ـ من... داشتم....
- مامانمو پدر کشت وگرنه مامانم میخواست برای تولدم بریم شهر بازی😭
ـ منم همینطور....
ـ پدرت؟
ـ نه پدرت!
ـ پدرم؟
ـ اره ، آقای اندرسون.....
آنا فقط ۱۶ سال سن داشت آن هم یکی قربانی های آقای اندرسون بود...
ـ پدر من مادرت رو...
ـ هی هی ولش کن خیلی خب؟ غذا هم حاضر کردم برات
آقای اندرسون و خانم ژولی و آن پسرشان ....
اسمش چی بود... آها ادوارد کوچولو !
رفتن رستوران پس امشب من و تو باهم شام بخوریم؟
ـ بهش نگو ادوارد کوچولو....
همینطوریم پدر بیشتر اونو دوست داره
ـ آخ حواسم سر جاش نی، ادوارد مزاحم؟
ـ اره مزاحمممم
آرام خندیدند.
پس از شام آقای اندرسون و خانم ژولی آمدند
بهشان میخورد که شام امشب برایشان خیلی دلچسب بوده
برای ادوارد هم کلی وسایل خریده بودند طوری که
کارل (خدماتی وسایل و خرید و ...) تمام دستانش پر از پاکت اسباب بازی بود.
زاندر گوشه ای ایستاده بود یکی از آن اسباب بازی ها همانی بود که زاندر برای تولدش میخواست. به خیال خودش گفت شاید پدرش آن را برای اون خریده
و حال به دنبال زاندر میگردد
پس جلو رفت
ـ سلام پدر
آقای اندرسون به او نگاهی انداخت به نشانه اینکه فهمیده است زاندر سلام کرده
ژولی پیِ حرف را گرفت و گفت: زاندر تو هم داری بد تا میکنی ها!
اگر از سر قبر آن عفریته بلند شده بودی باهم به رستوران میرفتیم.
ـ اونی که تو بهش میگی عفریته مامانمه حق نداری بهش بگ....
ناغافل نفهمید چه شد گرمی چیزی را بر صورتش حس کرد
چیزی که شتابش زاندر را پرت کرد روی زمین
پدرش سیلی ای بر صورتی که اندازه ی یک کف دست هم نمیشد زد.
زاندر از ترسش خودش را خیس کرده بود،حتی نمیتوانست بلند شود.
از ترس آن اتفاقی که برای مادرش افتاده بود یک کلمه هم حرف نزد
آقای اندرسون: دفعه ی آخرته که اسم اون زنِ کثیف رو به زبونت میاری! شیفهم شد؟
از این به بعد هم تا نفهمیدی با مادام ژولی چطور باید صحبت کنی تا نزدیکی من و زن و پسرمم نمیای
حالیته؟
زبانش گرفته بود فقط زل زده بود.
آنا هم آن گوشه ی آشپز خانه خشک شده بود.
ژولی پوزخند زد : شنیدی چیگفت که نزدیک ادواردمم نمیشی
ادوارد غرقه در کودکی اش خواست بگوید (چرا با زاندر بازی نکنم )خواست حرفی بزند که
ژولی نیشگونی از دستش گرفت و کشیدش به طبقه ی بالا.
آنا از آن طرف دوید و زاندر را بلند کرد
باز هم به حمامی بردش و لباسی نو بر تنش کرد بوسه ای بر سرش زد و گفت :
غمت نباشه همان اسباب بازی را میخواستی نه؟
راستش بانو امیلی قبل از تولدت آن را .....
آنا درب کمد بالایی لباس های زاندر را باز کرد و همان اسباب بازی را کادو پیچ به او داد.
- گذاشته بود اونجا که گویا اینجوری شد....
ـ مامان.....
اسباب بازی رو محکم در بغلش گرفت.
ـ آنا.... ممنون.
ـ عامممم من ازت ممنونم که اینقدر پسر خوبیی🙃
هنگام خواب بود
کل امارت در تاریکی و سکوت فرو رفته بود...
رعد و برق و بارونی که میآمد بی شک میتوان گفت امکان آمدن سیل وجود داشت.
زاندر در اتاقش تنها دراز کشیده بود .....
اتاقِ سرد و بی روح
از همان ابتدای کودکی اش از رعد و برق وحشت داشت
رعد و برق های آن شب هم به قدری زیاد بودند که ترجیح داد درب اتاقش را باز کند و سرش را از در بیرون ببرد
صدای خنده ی ژولی و پدرش از داخل اتاق میآمد
از پله ها پایین آمد آنا را دید که در حال خاموش کردن برق آشپزخانه است.
ـ آنا
ـ هاهیعععع ، ترسیدم بابا زاندر
ـ میشه بیای پیشم میترسم.
ـ هوم ، آقای تخس همیشه شجاعه ما هم بالاخره یه جا وا داد
ـ نهههه خیرم...
ـ باشهههه بابا تو شجاع
رفتند بالا
تمام آن شب زاندر دست آنا را گرفته بود و ریز ریز میگریست تا بالاخره خوابش برد...
- ۱.۹k
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط