نمیبخشمت p.4
پارت چهارم
---
در سرم، به پایم گفتم حرکت کن. اما تکان نخورد. درون جمجمهام فریاد کشیدم، فرمان را جیغ زدم، اما پایم مثل ستونی از گوشتِ مرده بر زمین میخکوب شده بود.
«نه، نه، نه، نه... نه. این نمیتونه اتفاق بیفته. این نمیتونه اتفاق بیفته.»
کلمات از دهانم بیرون میریختند، بیاجازه، بیکنترل، مثل خونی که از زخمی باز میجهد. به مرد روبهرویم نگاه کردم: دانزو. و پسر پشت سرش، شوگرو، که هنوز حشرهاش را در مشت نگه داشته بود. زهر در رگهایم بود، سرد و سفید، مثل زمستانی که از درون استخوانهایم جوانه میزد. فلج شده بودم.
حالت خنثای چهرهٔ دانزو باعث شد دلم بخواهد به او مشت بزنم. هیچ چیز در آن صورتِ کهنه و شیارخورده نبود؛ نه لذتِ پیروزی، نه خشم، نه حتی تمسخر. فقط بیحسیِ محض. انگار که چشم مرا از حدقه درآوردن، برایش به اندازهٔ امضای یک برگهٔ اداری عادی خواهد بود.
«نگران نباش. اینجا نمیمیری.»
با خودم فکر کردم: چی؟ ذهنم دورِ کلمهاش چرخید، مثل شوریکنی که به هدف نخورده باشد و در هوا سرگردان بماند. منظورش از «اینجا» چیه؟
دانزو خندهٔ کوتاهی سر داد، بیطنز، بیعاطفه، صدایی مثل کشیده شدن خنجری روی سنگ. «وحشت را در چشمانت میبینم. بله، تو خواهی مرد... فقط چند ساعت دیگر خواهی مرد. و شارینگانت...» قدمی به سمتم برداشت. صدای گامش روی خاک، حکمِ پایانی بود. «...مال من خواهد شد.»
دستانش را به سمت چشم راستم دراز کرد. نمیتوانستم جلوی آن را بگیرم. ناتوانیای که حس میکردم، چیزی فراتر از خشم بود؛ عمیقتر از شرم. باعث میشد دلم بخواهد همانجا دراز بکشم و بمیرم. در خاک فرو بروم و تمام شوم، پیش از آنکه انگشتانِ او به من برسند.
و بعد، درد.
دردی که دانزو موقع درآوردن چشمم کشید، فراتر از هر دردی بود، دردی که تا حالا حسش اش نکرده بودم.
انگار کسی کرهٔ چشمم را با دستانش آتش زده بود، عصبِ بینایی را نه با تیغ، که با ناخن از مغزم جدا میکردند. نمیخواستم این درد آشکار شود. دندانهایم را به هم فشردم تا فریاد از گلویم بیرون نریزد، اما طعم آهن روی زبانم پیچید. خون بود، یا شاید فقط مزهٔ غرورِ لهشده ام.
این از یکیش.
---
اجازه نمیدم...
بمب دود را به زمین کوبیدم. غرشی خفه، و بعد جهان در سفیدیِ غلیظی بلعیده شد. پیش از آنکه دود بنشیند، به سمت جنگل چرخیدم و دویدم ــ یا چیزی شبیه به دویدن، با پاهایی که هنوز تا نیمه در تاثیر زهر بودند و هر گامم مثل راه رفتن در لجن بود.
صدای دانزو از پشت سرم، شنیدم : «بگیریدش! نمیتونه زیاد دور شده باشه.»
خودش اما به عقب میرفت. از گوشهٔ چشمِ باقیماندهام دیدم که در سایهٔ درختان محو شد. چند عضو ریشه را به دنبال من فرستاد. سایههایی بیصدا که از میان دود بیرون خزیدند.
بدنم هنوز حسی نداره.
رسیدن.
از دور، اولین موج شوریکنها را جا خالی دادم. چرخشی به چپ، و ستارههای فولاد از کنار شانهام گذشتند، آنقدر نزدیک که آوازشان را در گوشم شنیدم. اما به محض فرود، موج دوم را به سمتم پرتاب کردند، این بار تنگتر، حسابشدهتر. کونایم را کشیدم و شوریکنها را دفع کردم. صدای برخورد فلز بر فلز، تیز و گوشخراش، در سکوت جنگل پیچید.
وایسا... لعنتی!
دود پخش شد. از کجا آمده بود؟ نفهمیدم. فقط یک دم، ناخواسته، و همه چیز تغییر کرد. یکمش را استشمام کردم ــ بوی شیرینِ و گندیدهای داشت.
مثل گلی که در تاریکی پوسیده .
سرم گیج رفت. لبههای دیدم تار شده،
صدایی از میان مهِ ذهنم: «دیگه تمومه، اوچیها شیسویی.»
من...
همان صدا، حالا رو به دیگران: «پاهاش رو نشونه بگیرید، نه صورتش.»
صدای دیگری، زمختتر: «باشه.»
و بعد، صدای اول، با آرامشی که از خودِ سم هم سمیتر بود: «حالا!»
---
هنوز کارم تموم نشده.
در آن یک لحظه، پیش از آنکه شوریکنها به پاهایم برسند، چیزی در اعماق وجودم شعله کشید.
سوسانو!
دود در اطراف پخش شد . درختانِ نزدیک، خم شدند. و از میان هیچ، اسکلتی از شعلهٔ سبز دورم جوانه زد ــ دندههایی عظیم که مثل قفسی از نور مرا در بر گرفتند. استخوانبندیِ یک خدای خفته که حالا بیدار شده بود.
صدایی از میان مه، ترکخورده از وحشت: «اون دیگه چه کوفتیه؟!»
و دیگری، زیر لب: «چطور...»
---
ایتاچی، هنوز با لباسهای آنبوی مأموریت امروزش، کنار صخرهای که در یکی از مناطق آموزشی استفاده میکردند، منتظر ماند. انتظار، طاقتفرسا بود. حس میکرد از انتظار میلرزد. نسیم گرمی که از تنگه میوزید، لباسش را تکان میداد، اما لرزه از باد نبود. از درون بود، از جایی که کلمات به آن راه نداشتند.
بیا، شیسویی. برگرد. برگرد پیش من.
---
در سرم، به پایم گفتم حرکت کن. اما تکان نخورد. درون جمجمهام فریاد کشیدم، فرمان را جیغ زدم، اما پایم مثل ستونی از گوشتِ مرده بر زمین میخکوب شده بود.
«نه، نه، نه، نه... نه. این نمیتونه اتفاق بیفته. این نمیتونه اتفاق بیفته.»
کلمات از دهانم بیرون میریختند، بیاجازه، بیکنترل، مثل خونی که از زخمی باز میجهد. به مرد روبهرویم نگاه کردم: دانزو. و پسر پشت سرش، شوگرو، که هنوز حشرهاش را در مشت نگه داشته بود. زهر در رگهایم بود، سرد و سفید، مثل زمستانی که از درون استخوانهایم جوانه میزد. فلج شده بودم.
حالت خنثای چهرهٔ دانزو باعث شد دلم بخواهد به او مشت بزنم. هیچ چیز در آن صورتِ کهنه و شیارخورده نبود؛ نه لذتِ پیروزی، نه خشم، نه حتی تمسخر. فقط بیحسیِ محض. انگار که چشم مرا از حدقه درآوردن، برایش به اندازهٔ امضای یک برگهٔ اداری عادی خواهد بود.
«نگران نباش. اینجا نمیمیری.»
با خودم فکر کردم: چی؟ ذهنم دورِ کلمهاش چرخید، مثل شوریکنی که به هدف نخورده باشد و در هوا سرگردان بماند. منظورش از «اینجا» چیه؟
دانزو خندهٔ کوتاهی سر داد، بیطنز، بیعاطفه، صدایی مثل کشیده شدن خنجری روی سنگ. «وحشت را در چشمانت میبینم. بله، تو خواهی مرد... فقط چند ساعت دیگر خواهی مرد. و شارینگانت...» قدمی به سمتم برداشت. صدای گامش روی خاک، حکمِ پایانی بود. «...مال من خواهد شد.»
دستانش را به سمت چشم راستم دراز کرد. نمیتوانستم جلوی آن را بگیرم. ناتوانیای که حس میکردم، چیزی فراتر از خشم بود؛ عمیقتر از شرم. باعث میشد دلم بخواهد همانجا دراز بکشم و بمیرم. در خاک فرو بروم و تمام شوم، پیش از آنکه انگشتانِ او به من برسند.
و بعد، درد.
دردی که دانزو موقع درآوردن چشمم کشید، فراتر از هر دردی بود، دردی که تا حالا حسش اش نکرده بودم.
انگار کسی کرهٔ چشمم را با دستانش آتش زده بود، عصبِ بینایی را نه با تیغ، که با ناخن از مغزم جدا میکردند. نمیخواستم این درد آشکار شود. دندانهایم را به هم فشردم تا فریاد از گلویم بیرون نریزد، اما طعم آهن روی زبانم پیچید. خون بود، یا شاید فقط مزهٔ غرورِ لهشده ام.
این از یکیش.
---
اجازه نمیدم...
بمب دود را به زمین کوبیدم. غرشی خفه، و بعد جهان در سفیدیِ غلیظی بلعیده شد. پیش از آنکه دود بنشیند، به سمت جنگل چرخیدم و دویدم ــ یا چیزی شبیه به دویدن، با پاهایی که هنوز تا نیمه در تاثیر زهر بودند و هر گامم مثل راه رفتن در لجن بود.
صدای دانزو از پشت سرم، شنیدم : «بگیریدش! نمیتونه زیاد دور شده باشه.»
خودش اما به عقب میرفت. از گوشهٔ چشمِ باقیماندهام دیدم که در سایهٔ درختان محو شد. چند عضو ریشه را به دنبال من فرستاد. سایههایی بیصدا که از میان دود بیرون خزیدند.
بدنم هنوز حسی نداره.
رسیدن.
از دور، اولین موج شوریکنها را جا خالی دادم. چرخشی به چپ، و ستارههای فولاد از کنار شانهام گذشتند، آنقدر نزدیک که آوازشان را در گوشم شنیدم. اما به محض فرود، موج دوم را به سمتم پرتاب کردند، این بار تنگتر، حسابشدهتر. کونایم را کشیدم و شوریکنها را دفع کردم. صدای برخورد فلز بر فلز، تیز و گوشخراش، در سکوت جنگل پیچید.
وایسا... لعنتی!
دود پخش شد. از کجا آمده بود؟ نفهمیدم. فقط یک دم، ناخواسته، و همه چیز تغییر کرد. یکمش را استشمام کردم ــ بوی شیرینِ و گندیدهای داشت.
مثل گلی که در تاریکی پوسیده .
سرم گیج رفت. لبههای دیدم تار شده،
صدایی از میان مهِ ذهنم: «دیگه تمومه، اوچیها شیسویی.»
من...
همان صدا، حالا رو به دیگران: «پاهاش رو نشونه بگیرید، نه صورتش.»
صدای دیگری، زمختتر: «باشه.»
و بعد، صدای اول، با آرامشی که از خودِ سم هم سمیتر بود: «حالا!»
---
هنوز کارم تموم نشده.
در آن یک لحظه، پیش از آنکه شوریکنها به پاهایم برسند، چیزی در اعماق وجودم شعله کشید.
سوسانو!
دود در اطراف پخش شد . درختانِ نزدیک، خم شدند. و از میان هیچ، اسکلتی از شعلهٔ سبز دورم جوانه زد ــ دندههایی عظیم که مثل قفسی از نور مرا در بر گرفتند. استخوانبندیِ یک خدای خفته که حالا بیدار شده بود.
صدایی از میان مه، ترکخورده از وحشت: «اون دیگه چه کوفتیه؟!»
و دیگری، زیر لب: «چطور...»
---
ایتاچی، هنوز با لباسهای آنبوی مأموریت امروزش، کنار صخرهای که در یکی از مناطق آموزشی استفاده میکردند، منتظر ماند. انتظار، طاقتفرسا بود. حس میکرد از انتظار میلرزد. نسیم گرمی که از تنگه میوزید، لباسش را تکان میداد، اما لرزه از باد نبود. از درون بود، از جایی که کلمات به آن راه نداشتند.
بیا، شیسویی. برگرد. برگرد پیش من.
- ۴.۹k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط