{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سکوت🖤🥀

سکوت🖤🥀

𓆩 پــارت هــجــدهــم 𓆪 🖤🥀

صدای باران دوباره شروع شده بود.

اسما کنار پنجره ایستاده بود و کلید قدیمی را در دستش می‌فشرد.

نامجون روبه‌رویش ایستاد.

ـ «مطمئنی می‌خوای بریم؟»

اسما بدون اینکه نگاهش کند، گفت:

ـ «آره.»

یون آرام نزدیک شد.

ـ «اسما... قبل از اینکه بریم باید یه چیزی بدونی.»

اسما برگشت.

ـ «چی؟»

یون مکث کرد.

ـ «اون اتاق فقط خاطرات تو رو نگه نمی‌داره.»

اسما اخم کرد.

ـ «پس چی؟»

یون به مرد ناشناس نگاه کرد.

مرد با آرامش گفت:

ـ «مدرک.»

نامجون پرسید:

ـ «مدرک چی؟»

مرد جواب داد:

ـ «مدرکی که ثابت می‌کنه چه کسی واقعاً پشت تمام این اتفاق‌ها بوده.»

اسما یک قدم جلو رفت.

ـ «اسمش رو بگو.»

مرد سرش را پایین انداخت.

ـ «اگر اسمش رو همین‌جا بگم، ممکنه قبل از رسیدن ما به اتاق، همه‌چیز نابود بشه.»

نامجون با عصبانیت گفت:

ـ «پس وقت تلف نکن.»

همه به سمت راه خروجی حرکت کردند.

اما درست وقتی اسما می‌خواست از در خارج شود...

گوشی‌اش زنگ خورد.

شماره ناشناس.

اسما با تردید جواب داد.

ـ «الو؟»

چند ثانیه سکوت.

بعد صدایی آرام از پشت خط گفت:

ـ «اسما... بهشون اعتماد نکن.»

اسما خشکش زد.

ـ «تو کی هستی؟»

صدا آرام خندید.

ـ «کسی که اون شب کنارت بود.»

تماس قطع شد.

اسما گوشی را پایین آورد.

نامجون پرسید:

ـ «کی بود؟»

اسما با صدایی لرزان گفت:

ـ «نمی‌دونم...»

یون به صورتش خیره شد.

ـ «چی گفت؟»

اسما آرام جواب داد:

ـ «گفت به شما اعتماد نکنم.»

چهره‌ی یون تغییر کرد.

چون فقط یک نفر می‌توانست درباره‌ی آن شب چنین حرفی بزند.

و آن شخص...

قرار بود سال‌ها قبل مرده باشد. 🖤🥀
دیدگاه ها (۰)

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت نــوزدهــم 𓆪 🖤🥀یون برای چند ثانیه هیچ حرفی نز...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت بــیــســتــم 𓆪 🖤🥀درِ اصلی با صدای بلندی باز ...

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت هــفــدهــم 𓆪 🖤🥀اسما حتی نفس هم نمی‌کشید.صدای...

ای جان ای جان🛐😔

سکوت🖤🥀𓆩 پــارت شــانــزدهــم 𓆪 🖤🥀اسما حتی پلک هم نمی‌زد.مرد ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط