زندگی دوباره
زندگی دوباره پارت⁶
*همچنان از زبان ناروتو جان
خب بله کلی چیز رو برای ایتاچی توضیح دادم.
یکمم خسته شدیم و کلی ایتاچی رو فرستادیم کلی خوراکی بخره.
گرسنمون بود منو اوبیتو.
ولی خو من هم تک نفره زندگی می کنم عجیبه انقد خوراکی بگیرم.
اوبیتو هم اصن وجود خارجی نباید داشته باش....
چییییییییییی؟؟؟ یه چی رو کاملا فراموش کرده بودممممممم
زتسوی سیاه یا ابلفض خدایا ... خب چیکار کنم؟؟؟ ول کن من می دونم باید بزرگ تر بشم.
که یک دفعه اوبیتو گفت:راستی ناروتو تو ، تو زندگی قبلیت چطوری بودی ؟ ارزوت چی بود؟بهش رسیدی؟ من چطور بودم؟؟
به لبخند کوچکی زدم و گفتم:اوبیتو سنسه می دونی من تو زندگی قبلیم تقریبا تو هم اون موقع مامان بابا رو کشتی البته مهم نی. و من تا ۱۱ سالگی زیاد امیدی به زندگی نداشتم تا اینکه با ایروکا سنسه اشنا شدم. امید گرفتم. دعوا راه انداختم. خندیدم. دوست پیدا کردم . با ارو سنین اشنا شدم...
اوبیتو که. به خاطر اینکه بهش گفتم سنسه خیلی شاد بود با تعجب گفت:ارو سنین کیه؟؟
منم با خنده گفتم:جیرایا ، یکی از سه سانین افسانه ایی.
و ادامه دادم:اون رو مجبور کردم استادم بشه اگه چیزی حالیش بود ولی نمی دونستم اون سانین هست.
توی تیم هفت کاکاشی سر پرست تیم ... من و هارونو ساکورا و اوچیها ساسکه بودیم.
و بله بعد ساسکه برای اینکه فعک می کرد ایتاچی کل خاندانو به خاطر این اتفاق کشته مق خکاست بکشتش و در ۱۷ سالگیش کشتش ولی این نقشه ایتاچی بود و تو توش گند زدی. و اینا. ساسکه برا همین دهکده رو برا قوی شدن ترک کرد. و من تو سن ۱۶ سالگی یه اتفاق افتاد و اروسنین به خاطر یه کار تو مرد و من اون قاتل رو خواستم بکشم ولی نکشتم و اون رو که نصیحت کردم اون همه رو نجات داد ولی خودش مرد. و من اون موقع هم اروسنین برام مثل یه پدر بود . بعد اون موقع. هوکاگه ی سوم مرده بود بنا به دلایلی*.و من اون موقع تازه فهمیدم پدرم کیه. و یکم بعد ها فهمیدم مادرم کیه و موقعی که جنگ تموم شد طلوع روز تولد ۱۷ سالگی من بود و اون روز دستم رو برای برگردوندن ساسکه از دست دادم. و....
اقا هسته شدم ک ل و درد گرفتم.
که دیدیم ایتاچی برگشت.یکم خیلی خوش گذشت که یهو به ایتاچی. گفتم:به ساندایمه(هوکاگه ی سوم*)بگو. که دانزو رو بر کنار کنه مهمه مگرنه همه در خطرن .
ایتاچی گفت اوکی.
که گفتم راستی ایتاچی چشم شیسویی رو نیاز داریم هردو رو .
که ایتاچی موند
که گفتم :اواا نکنه یادم رفت بهت بگم شیسویی رو نجات دادم و زندس؟؟
اوبیتو از خنده پوکید با لحن کیوت و بامزه ای خودم نفهمیدم.
ایتاچی مات و مهبوت نگام کرد.
ایتاچی گفت:چیییییییی؟ صب کن من اون چشمش رو باید .. اون چشگش ردیفه ولی اون چشمش که دست دانزو عه چی؟؟
منم گفتم :من نمی تونستم وارد اون صحنه شم کلی فیلم گرفتم که به ساندایمه نشون بدی.
اونم که برگای نداشتش دوباره ریخت.
منم از خنده ترکیدم.
عههههه.
خب دیگه مزدیک طلوع شد.
برنامه ها همین الان شروع .
ایتاچی بلند شد. برای شروع برنامه .
بله درست فهمیدید برنامه......
)این داستان ادامه دارد)*
____
چرا انقدررر دستم درد موکونهه؟؟؟
بله دیگه دارع شروع میشه.
لایک و دیدگاه یادوتون نره.
حیلی خوش حالم از داستانم راضی بودید.
الان همه خوابن .
من اتاقم با ابجی بزرگم که الان خوابه یکی عه.
تو تاریکی دارم می نویسم یوهاها.
راستی بعضی افراد هستن هر پارت کامنت می زارن و می زارید خیلی ممنون واقعا بهم انرژی می دید شماها. 🥨🥨🥨
*همچنان از زبان ناروتو جان
خب بله کلی چیز رو برای ایتاچی توضیح دادم.
یکمم خسته شدیم و کلی ایتاچی رو فرستادیم کلی خوراکی بخره.
گرسنمون بود منو اوبیتو.
ولی خو من هم تک نفره زندگی می کنم عجیبه انقد خوراکی بگیرم.
اوبیتو هم اصن وجود خارجی نباید داشته باش....
چییییییییییی؟؟؟ یه چی رو کاملا فراموش کرده بودممممممم
زتسوی سیاه یا ابلفض خدایا ... خب چیکار کنم؟؟؟ ول کن من می دونم باید بزرگ تر بشم.
که یک دفعه اوبیتو گفت:راستی ناروتو تو ، تو زندگی قبلیت چطوری بودی ؟ ارزوت چی بود؟بهش رسیدی؟ من چطور بودم؟؟
به لبخند کوچکی زدم و گفتم:اوبیتو سنسه می دونی من تو زندگی قبلیم تقریبا تو هم اون موقع مامان بابا رو کشتی البته مهم نی. و من تا ۱۱ سالگی زیاد امیدی به زندگی نداشتم تا اینکه با ایروکا سنسه اشنا شدم. امید گرفتم. دعوا راه انداختم. خندیدم. دوست پیدا کردم . با ارو سنین اشنا شدم...
اوبیتو که. به خاطر اینکه بهش گفتم سنسه خیلی شاد بود با تعجب گفت:ارو سنین کیه؟؟
منم با خنده گفتم:جیرایا ، یکی از سه سانین افسانه ایی.
و ادامه دادم:اون رو مجبور کردم استادم بشه اگه چیزی حالیش بود ولی نمی دونستم اون سانین هست.
توی تیم هفت کاکاشی سر پرست تیم ... من و هارونو ساکورا و اوچیها ساسکه بودیم.
و بله بعد ساسکه برای اینکه فعک می کرد ایتاچی کل خاندانو به خاطر این اتفاق کشته مق خکاست بکشتش و در ۱۷ سالگیش کشتش ولی این نقشه ایتاچی بود و تو توش گند زدی. و اینا. ساسکه برا همین دهکده رو برا قوی شدن ترک کرد. و من تو سن ۱۶ سالگی یه اتفاق افتاد و اروسنین به خاطر یه کار تو مرد و من اون قاتل رو خواستم بکشم ولی نکشتم و اون رو که نصیحت کردم اون همه رو نجات داد ولی خودش مرد. و من اون موقع هم اروسنین برام مثل یه پدر بود . بعد اون موقع. هوکاگه ی سوم مرده بود بنا به دلایلی*.و من اون موقع تازه فهمیدم پدرم کیه. و یکم بعد ها فهمیدم مادرم کیه و موقعی که جنگ تموم شد طلوع روز تولد ۱۷ سالگی من بود و اون روز دستم رو برای برگردوندن ساسکه از دست دادم. و....
اقا هسته شدم ک ل و درد گرفتم.
که دیدیم ایتاچی برگشت.یکم خیلی خوش گذشت که یهو به ایتاچی. گفتم:به ساندایمه(هوکاگه ی سوم*)بگو. که دانزو رو بر کنار کنه مهمه مگرنه همه در خطرن .
ایتاچی گفت اوکی.
که گفتم راستی ایتاچی چشم شیسویی رو نیاز داریم هردو رو .
که ایتاچی موند
که گفتم :اواا نکنه یادم رفت بهت بگم شیسویی رو نجات دادم و زندس؟؟
اوبیتو از خنده پوکید با لحن کیوت و بامزه ای خودم نفهمیدم.
ایتاچی مات و مهبوت نگام کرد.
ایتاچی گفت:چیییییییی؟ صب کن من اون چشمش رو باید .. اون چشگش ردیفه ولی اون چشمش که دست دانزو عه چی؟؟
منم گفتم :من نمی تونستم وارد اون صحنه شم کلی فیلم گرفتم که به ساندایمه نشون بدی.
اونم که برگای نداشتش دوباره ریخت.
منم از خنده ترکیدم.
عههههه.
خب دیگه مزدیک طلوع شد.
برنامه ها همین الان شروع .
ایتاچی بلند شد. برای شروع برنامه .
بله درست فهمیدید برنامه......
)این داستان ادامه دارد)*
____
چرا انقدررر دستم درد موکونهه؟؟؟
بله دیگه دارع شروع میشه.
لایک و دیدگاه یادوتون نره.
حیلی خوش حالم از داستانم راضی بودید.
الان همه خوابن .
من اتاقم با ابجی بزرگم که الان خوابه یکی عه.
تو تاریکی دارم می نویسم یوهاها.
راستی بعضی افراد هستن هر پارت کامنت می زارن و می زارید خیلی ممنون واقعا بهم انرژی می دید شماها. 🥨🥨🥨
- ۱۶.۸k
- ۱۶ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط