{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سقوط درخشان یک دیوانه

سقوط درخشان یک دیوانه
پارت ۱۰

*سانیار*

گذاشتمش زمین که گفت : اون کیه سانی
رد نگاهش رو گرفتم که متوجه شدم کسی پشت پرده ها ایستاده ...
آروم خم شدم و به مروارید گفتم : برو بیرون باشع؟
تخص گفت : نه !
سانی: برو بیرون تا برات غذا بیارم .
مروارید : دلوخ میگی
سانی : بچه خطرناکه به حرفم گوش بده .
مروارید : من مراگبتم.
سانی: تو بچه فسقل مراقب من ...آیییییی

اون عوضی یه کتفم شلیک کرد . بعد دوید سمت مروارید که از تو کتم تفنگم رو درآوردم و دو تا به سرش شلیک کردم .
مرد؟ چه راحت! اصلا حرفه ای نبود...
ولی برام دردسر میشد . از اونجایی که جز مروارید شاهد نداشتم که قصدم دفاع بوده برام دردسر میشد .
البته که میشد اون طور که باید جلوه داد ولی خب حتی برا دفاع هم شاهزاده نباید دستش به خون آلوده بشه ...
سمت مروارید رفتم که زمین نشسته بود و به مرد نگاه می‌کرد.
بز خلاف تصورم کنجکاو به نظر می‌رسید.
رفتم کنارش نشستم تفنگ رو زمین گذاشتم و گفتم : مروارید خوبی ؟
مروارید : به منم یاد بده سانی ...

: اون صدای چی بودددددد

یا خدا حتما صدا تفنگ رو شنیدن

تا اومدم خودم رو جمع و جور کنم مروارید تفنگ رو از دستم گرفت و یکم عقب هلم داد .
متعجب بلند شدم گفتم : مروارید اون رو بده من سو تفاهم میشه براشون سریع !

اما مروارید رفت رو شکم مرده نشست و یکم از خون رو سر مرد رو به دستش و تفنگ مالوند.
سمتش رفتم و بازوش رو گرفتم و گفتم : چی کار میکنی بچه ...

اما همون موقع در باز شد و مروارید تفنگ رو سمت من گرفت .
دختره ... دختره زرنگ؟ نمی دونم ولی با این کارش طوری جلوه داد که انگار اون مرد رو کشته و نفر بعدی منم ...؟

:ماماننننننن این دختره دیوونه آدم کشتهههه می خواد شاهزاده رو هم بکشهههههه

نه نه نهههه
این کیه
چهرش اشناس ... فک کنم خواهر رضاس...

همه ریختن تو ...
مادر مروارید زمین و زمان رو فحش میداد ...
پدر مروارید انگار خوشش اومده بود اما سکوت کرده بود ...
بلاخره از شوک در اومدم و بلند شدم مروارید رو بلند کردم که مامانش داد زد : مروارید فاصله بگیر . شاهزاده ... لطفت ازش فاصله بگیرید این دیوونه اس ... الان دکتر خبر میکنم خونریزی دارید

خواستم توضیح بدم اما همون موقع رضا اومد تو و با دیدن وضعیت صورتش عین گچ سفید شد و سوالی نگام کرد ...
می دونستم داره میپرسه کار مرواریده یا نه برا همین سرم رو به نشونه منفی تکون دادم که خیالش راحت شد ...

پلیس ها ریختن تو ...
و قرار شد ما رو ببرن به قصر به گفته خودشون برا علادت ...
هنوز هم متوجه نبودم مروارید چرا این کار رو کرد ...
دیدگاه ها (۳)

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۹ *مروارید*یه روح ، در حال رقصیدن ...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۸ *رضا*خواستم آرش(مو فرفری حنایی)ر...

سقوط درخشان یک دیوانهپارت ۷ مروارید فرار نکرد حتی گوشش رو بی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط