p15
تهیون:چاگی بیا بریم برقصیم
+اوک...
رفتیم جلو باهم میرقصیدیم
+تهیونا(با صدای بلند)
تهیون:جانم
+من رفتنی با جیمین میرم
تعیون:واسه چی؟(با اخم)
+مامانش با جیمین چند روزی خونه ی ما میمونن
تهیون:اوففف من میبرمت میزارم
+یااا تهیون میخوام برم خونم دیگه جایی نمیرم که
تهیون:باش
بعد کم کم جلو اومد و لبامو بوسید
+دیگه بهتره بریم
رفتیم پیش بچه ها
+بوکو من شارژ ندارم به بابام زنگ میزنی بگی بیاد دنبالمون
بوکو:خوب تهیون میبرتت دیگه
+نه این دفعه با جیمین میرم امروز میمونه خونمون
بوکو:آها..باش
بوکو شمار بابامو گرفت و بهش گفت تا بیاد دنبالم...بعد نیم ساعت رسید به مقصد
بوکو:جی هی بیا پدرت اومد
+باش بچه ها فعلا خدافظ ..بریم
تهیون:صبر کن منم همراهت بیام
+اوکی
باهم رفتیم جلوی در
+سلام باباجون
پ.ج:سلام عزیزم..سلام بچه ها
_سلام عمو
تهیون:سلام
پ.ج:خوب بریم؟
+باش فعلا تهوین
تهیون:فعلا
پ.ج:وا؟پس تو چی؟تو نمیای؟
تهیون:نه ممنون
پ.ج:این چه حرفیه بیا باهم بیشتر آشنا میشیم
_عمو بریم؟
پ.ج:عجله نکن پسر..تهوین توهم میای
+اره بابا بیاد بدو بریم عزیزم
رفتم و جلو نشستم تهیون و جیمین عقب نشستن بعضی وقتا بهشون نگاه میکردم که ببینم باهم ارتباط برقرار میکنن یا نه ولی اصلا هیچ نگاهی هم بهم نمیکردن
پ.ج:بچه ها شما باهم حرف نمیزنین؟
_لزومی نیس که باهم حرف بزنیم عمو
پ.ج:چرا؟توهم یه جورایی برادر جی هی حساب میشی و انشالله تهیونم دامادمون
_گمون نکنم(زمزمه)
پ.ج:چیزی گفتی؟
_نه عمو...
تهیون:عمو جان بهتره دیگه جبمینم به من عادت کنه چون خیلی همو تو مدرسه میبینیم مگه نه؟
_هوووم خیلی برخورد خوبی باهم داریم...
پ.ج:خوب رسیدیم پیاده بشین
پ.ج:دان جو بیام ماشینو ببر پارکینگ
دان ته:چشم قربان
(دان ته دست راست پدر جی هی هست و بادیگارد مخصوص شیم جونگ شین)
تهیون:یااا جی هی از من زودتر میری؟بمون باهم بریم
+یادم رفت عزیزم بیا
دست همو گرفتیم و باهم زود رفتیم سمت در و در زدیم بعدش مینا درو باز کرد
+تادان...
مینا:اوووو سلاااام چه رمانتیک بفرماین داخل
+سلام مینا...مامان اینا خونن؟
مینا:آره بابا
رفتیم داخل
+اوماااا
م.ج:سل...اووو سلاااام چه جذاب و خوشگل
خ.ج:سلام عزیزممممم..اسمت؟
تهیون:تهیون
خ.ج:خیلی خوشبختم عزیزم من خاله جی هی هستم
تهیون:بله میشناسم..خوشبختم..خاله جون خوشبختم عااا من به شما چی بگم؟
م.ج:مادر صدا کن عزیزم(با خنده)
تهیون:چشم مادر جون و شمام پدر جون
م.جیمین:عاا جیمین کجاس؟
پ.ج:با ما اومد داخل نمیدونم کجا رفت...ججججیییمممییننن(با داد)
جیمین با بی حوصلگی از پله ها اومد پایین
_بله؟
م.جیمین:هیچ با ما سلام ملک کردی؟
_دیگه شما سرگرم دوست پسر جی هی خانم بودین منم رفتم اتاق(با حرص)
م.ج:یاااا این چه حرفیه بیا ببینم بیا بغلم
_مرسی...
پ.ج:خوب بیاین بریم به سلامتی خانواده نوشیدنی بخوریم راضی؟
همه:راضی
رفتیم روی مبل نشستیم بابا خواست در ویسکی رو باز کنه ولی یه نگاه به تهیون کرد و گفت
پ.ج:هی تهیون بیا تو بریز به جمع ما خوش اومدی
تهیون:مرسی پدر
جیمین کلاف موهاشو بالا دادو به مبل تکیه داد انگار که حوصلش سر میرفت تهیون در ویسکی رو باز کرد و هرکدوم از لیوان ها رو پر کرد هممون لیوان هامونو برداشتیم و بالا آوردیم
تهیون:به سلامتی خانواده
و سر کشیدیم
+اوک...
رفتیم جلو باهم میرقصیدیم
+تهیونا(با صدای بلند)
تهیون:جانم
+من رفتنی با جیمین میرم
تعیون:واسه چی؟(با اخم)
+مامانش با جیمین چند روزی خونه ی ما میمونن
تهیون:اوففف من میبرمت میزارم
+یااا تهیون میخوام برم خونم دیگه جایی نمیرم که
تهیون:باش
بعد کم کم جلو اومد و لبامو بوسید
+دیگه بهتره بریم
رفتیم پیش بچه ها
+بوکو من شارژ ندارم به بابام زنگ میزنی بگی بیاد دنبالمون
بوکو:خوب تهیون میبرتت دیگه
+نه این دفعه با جیمین میرم امروز میمونه خونمون
بوکو:آها..باش
بوکو شمار بابامو گرفت و بهش گفت تا بیاد دنبالم...بعد نیم ساعت رسید به مقصد
بوکو:جی هی بیا پدرت اومد
+باش بچه ها فعلا خدافظ ..بریم
تهیون:صبر کن منم همراهت بیام
+اوکی
باهم رفتیم جلوی در
+سلام باباجون
پ.ج:سلام عزیزم..سلام بچه ها
_سلام عمو
تهیون:سلام
پ.ج:خوب بریم؟
+باش فعلا تهوین
تهیون:فعلا
پ.ج:وا؟پس تو چی؟تو نمیای؟
تهیون:نه ممنون
پ.ج:این چه حرفیه بیا باهم بیشتر آشنا میشیم
_عمو بریم؟
پ.ج:عجله نکن پسر..تهوین توهم میای
+اره بابا بیاد بدو بریم عزیزم
رفتم و جلو نشستم تهیون و جیمین عقب نشستن بعضی وقتا بهشون نگاه میکردم که ببینم باهم ارتباط برقرار میکنن یا نه ولی اصلا هیچ نگاهی هم بهم نمیکردن
پ.ج:بچه ها شما باهم حرف نمیزنین؟
_لزومی نیس که باهم حرف بزنیم عمو
پ.ج:چرا؟توهم یه جورایی برادر جی هی حساب میشی و انشالله تهیونم دامادمون
_گمون نکنم(زمزمه)
پ.ج:چیزی گفتی؟
_نه عمو...
تهیون:عمو جان بهتره دیگه جبمینم به من عادت کنه چون خیلی همو تو مدرسه میبینیم مگه نه؟
_هوووم خیلی برخورد خوبی باهم داریم...
پ.ج:خوب رسیدیم پیاده بشین
پ.ج:دان جو بیام ماشینو ببر پارکینگ
دان ته:چشم قربان
(دان ته دست راست پدر جی هی هست و بادیگارد مخصوص شیم جونگ شین)
تهیون:یااا جی هی از من زودتر میری؟بمون باهم بریم
+یادم رفت عزیزم بیا
دست همو گرفتیم و باهم زود رفتیم سمت در و در زدیم بعدش مینا درو باز کرد
+تادان...
مینا:اوووو سلاااام چه رمانتیک بفرماین داخل
+سلام مینا...مامان اینا خونن؟
مینا:آره بابا
رفتیم داخل
+اوماااا
م.ج:سل...اووو سلاااام چه جذاب و خوشگل
خ.ج:سلام عزیزممممم..اسمت؟
تهیون:تهیون
خ.ج:خیلی خوشبختم عزیزم من خاله جی هی هستم
تهیون:بله میشناسم..خوشبختم..خاله جون خوشبختم عااا من به شما چی بگم؟
م.ج:مادر صدا کن عزیزم(با خنده)
تهیون:چشم مادر جون و شمام پدر جون
م.جیمین:عاا جیمین کجاس؟
پ.ج:با ما اومد داخل نمیدونم کجا رفت...ججججیییمممییننن(با داد)
جیمین با بی حوصلگی از پله ها اومد پایین
_بله؟
م.جیمین:هیچ با ما سلام ملک کردی؟
_دیگه شما سرگرم دوست پسر جی هی خانم بودین منم رفتم اتاق(با حرص)
م.ج:یاااا این چه حرفیه بیا ببینم بیا بغلم
_مرسی...
پ.ج:خوب بیاین بریم به سلامتی خانواده نوشیدنی بخوریم راضی؟
همه:راضی
رفتیم روی مبل نشستیم بابا خواست در ویسکی رو باز کنه ولی یه نگاه به تهیون کرد و گفت
پ.ج:هی تهیون بیا تو بریز به جمع ما خوش اومدی
تهیون:مرسی پدر
جیمین کلاف موهاشو بالا دادو به مبل تکیه داد انگار که حوصلش سر میرفت تهیون در ویسکی رو باز کرد و هرکدوم از لیوان ها رو پر کرد هممون لیوان هامونو برداشتیم و بالا آوردیم
تهیون:به سلامتی خانواده
و سر کشیدیم
- ۱۴.۳k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط