سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۳
سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۱۳
آنیا و دامیان به هم نگاه کردند؛ نگاههایی که فراتر از یک دوستی ساده بود. و کم کم بحث ناخوداگاه به قضیه نامزدی کشیده شد .
آنیا (با صدایی که کمی میلرزید): دامیان، اگر این کار برای آیندهی خانوادههایمان است... و اگر... اگر من واقعاً با تو باشم، مشکلی ندارم.
دامیان (دست او را محکم گرفت): من هم همینطور، آنیا. من نمیخواهم این فقط یک قرارداد باشد. من میخواهم زندگیام را با تو بسازم.
آنیا با لبخندی که ترکیبی از ترس و امید بود، سرش را تکان داد. آنها با هم تصمیم گرفتند که این مسیر را با هم طی کنند.
آنها وقتی از اتاق بیرون آمدند، نگاهها بر آنها سنگین بود. داناوان و لوید با دقت هر حرکت آنها را زیر نظر داشتند.
داناوان: خب، پس چطور است؟ نظرات شما چیست؟
آنیا (با وقار و نگاهی مستقیم به داناوان): ما فکر کردیم و با کمال میل این پیشنهاد را میپذیریم.
دامیان (با صدایی محکم): ما آماده هستیم که این پیوند را برقرار کنیم.
یور و لوید با دیدن این شجاعت، لبخندی از سر رضایت زدند. داناوان با نگاهی پیروزمندانه به لوید نگریست؛ این پیروزی بزرگ دیگری برای خانواده دزموند بود.
مهمانی به پایان رسید و خانواده دزموند آماده رفتن شدند. هدایای بیشتری برای یادگاری گذاشتند و در میان تعظیمات و احترامها، حرف نهایی زده شد.
داناوان: پس، توافق شد. تابستان سال آینده، مراسم ازدواج شما برگزار خواهد شد. تا آن زمان، شما نامزد رسمی یکدیگر هستید.
لوید: ما تمام تلاشمان را میکنیم تا این مدت برای شما آرام باشد.
با رفتن خانواده دزموند، عمارت فورجر دوباره در سکوت فرو رفت، اما این سکوت دیگر مثل قبل نبود؛ این سکوت، سکوتِ پس از یک طوفان بزرگ بود.
با شروع ماه پنجم، مدرسه ادن دوباره به حالت عادی برگشت، اما برای آنیا و دامیان، هیچ چیز عادی نبود. آنها در مدرسه هنوز سعی میکردند رفتارشان را عادی نشان دهند، اما نگاههایشان در کلاس، لرزش پنهانی داشت.
بکی (با پچپچ به امیل): مگه تو هم حس نمیکنی؟ آنیا و دامیان انگار... یک هاله دور خودشان دارند!
امیل (با دقت): بله، انگار دیگر مثل دو همکلاسی معمولی نیستند.
آنها سعی میکردند در برابر سایر دانشآموزان، حریم شخصی خود را حفظ کنند، اما هر بار که دستشان به طور اتفاقی لمس میشد، قلبشان از شدت هیجان میتپید.
در ماه ششم، فشار از طرف رقیبان بالا گرفت. الینا متوجه شده بود که رابطه آنیا و دامیان فراتر از دوستی است. او شروع کرد به پخش کردن شایعات در میان دانشآموزان.
الینا (در حال صحبت با چند نفر در راهرو): فکر نمیکنید این صمیمیتِ بیش از حد، مشکوک است؟ حتماً پشتش یک راز بزرگ است.
رایان نیز که از تغییر دامیان ناراحت بود، سعی میکرد در تمرینهای ورزشی، دامیان را به چالش بکشد تا تمرکزش را به هم بزند. اما دامیان با تمرکز و آرامش جدیدش، هر بار با موفقیت از پس آنها برمیآمد.
در میانهی این ماه، آنیا و دامیان یاد گرفتند که چطور با هم ارتباط داشته باشند بدون اینکه کسی متوجه شود. آنها از طریق یادداشتهای بسیار کوتاه و رمزگونه که در میان کتابها یا در کمد شخصیشان جا میگذاشتند، با هم حرف میزدند.
یادداشت دامیان: «امروز در کلاس فیزیک، فقط به تو فکر میکردم. صبور باش، زمان زود میگذرد.»
آنیا یادداشت را میخواند و لبخندی پنهانی میزد که تمام خستگی روز را از او در میکرد.
ماه هفتم با امتحانات پایان ترم همراه بود. فشار درسها با فشار فکری دربارهی ازدواج و آینده، دو برابر شده بود. آنیا گاهی شبها در اتاقش، در حالی که به لباس عروسِ فرضیاش فکر میکرد، دچار اضطراب میشد.
آنیا (با خود): آیا من واقعاً میتوانم یک همسر باشم؟ آیا آمادهام که زندگیام را با دامیان شریک کنم؟
دامیان نیز در این ماه، بیشتر از همیشه در تمرینهای استراتژی غرق شد؛ او میخواست تا تابستان آینده، به قدرتی برسد که بتواند از آنیا در دنیای بزرگ خانوادهها محافظت کند.
یکی از لحظات آرامشبخش در ماه هفتم، ملاقاتهای پنهانی آنها در گوشهی دنج کتابخانه مدرسه بود.
آنیا و دامیان به هم نگاه کردند؛ نگاههایی که فراتر از یک دوستی ساده بود. و کم کم بحث ناخوداگاه به قضیه نامزدی کشیده شد .
آنیا (با صدایی که کمی میلرزید): دامیان، اگر این کار برای آیندهی خانوادههایمان است... و اگر... اگر من واقعاً با تو باشم، مشکلی ندارم.
دامیان (دست او را محکم گرفت): من هم همینطور، آنیا. من نمیخواهم این فقط یک قرارداد باشد. من میخواهم زندگیام را با تو بسازم.
آنیا با لبخندی که ترکیبی از ترس و امید بود، سرش را تکان داد. آنها با هم تصمیم گرفتند که این مسیر را با هم طی کنند.
آنها وقتی از اتاق بیرون آمدند، نگاهها بر آنها سنگین بود. داناوان و لوید با دقت هر حرکت آنها را زیر نظر داشتند.
داناوان: خب، پس چطور است؟ نظرات شما چیست؟
آنیا (با وقار و نگاهی مستقیم به داناوان): ما فکر کردیم و با کمال میل این پیشنهاد را میپذیریم.
دامیان (با صدایی محکم): ما آماده هستیم که این پیوند را برقرار کنیم.
یور و لوید با دیدن این شجاعت، لبخندی از سر رضایت زدند. داناوان با نگاهی پیروزمندانه به لوید نگریست؛ این پیروزی بزرگ دیگری برای خانواده دزموند بود.
مهمانی به پایان رسید و خانواده دزموند آماده رفتن شدند. هدایای بیشتری برای یادگاری گذاشتند و در میان تعظیمات و احترامها، حرف نهایی زده شد.
داناوان: پس، توافق شد. تابستان سال آینده، مراسم ازدواج شما برگزار خواهد شد. تا آن زمان، شما نامزد رسمی یکدیگر هستید.
لوید: ما تمام تلاشمان را میکنیم تا این مدت برای شما آرام باشد.
با رفتن خانواده دزموند، عمارت فورجر دوباره در سکوت فرو رفت، اما این سکوت دیگر مثل قبل نبود؛ این سکوت، سکوتِ پس از یک طوفان بزرگ بود.
با شروع ماه پنجم، مدرسه ادن دوباره به حالت عادی برگشت، اما برای آنیا و دامیان، هیچ چیز عادی نبود. آنها در مدرسه هنوز سعی میکردند رفتارشان را عادی نشان دهند، اما نگاههایشان در کلاس، لرزش پنهانی داشت.
بکی (با پچپچ به امیل): مگه تو هم حس نمیکنی؟ آنیا و دامیان انگار... یک هاله دور خودشان دارند!
امیل (با دقت): بله، انگار دیگر مثل دو همکلاسی معمولی نیستند.
آنها سعی میکردند در برابر سایر دانشآموزان، حریم شخصی خود را حفظ کنند، اما هر بار که دستشان به طور اتفاقی لمس میشد، قلبشان از شدت هیجان میتپید.
در ماه ششم، فشار از طرف رقیبان بالا گرفت. الینا متوجه شده بود که رابطه آنیا و دامیان فراتر از دوستی است. او شروع کرد به پخش کردن شایعات در میان دانشآموزان.
الینا (در حال صحبت با چند نفر در راهرو): فکر نمیکنید این صمیمیتِ بیش از حد، مشکوک است؟ حتماً پشتش یک راز بزرگ است.
رایان نیز که از تغییر دامیان ناراحت بود، سعی میکرد در تمرینهای ورزشی، دامیان را به چالش بکشد تا تمرکزش را به هم بزند. اما دامیان با تمرکز و آرامش جدیدش، هر بار با موفقیت از پس آنها برمیآمد.
در میانهی این ماه، آنیا و دامیان یاد گرفتند که چطور با هم ارتباط داشته باشند بدون اینکه کسی متوجه شود. آنها از طریق یادداشتهای بسیار کوتاه و رمزگونه که در میان کتابها یا در کمد شخصیشان جا میگذاشتند، با هم حرف میزدند.
یادداشت دامیان: «امروز در کلاس فیزیک، فقط به تو فکر میکردم. صبور باش، زمان زود میگذرد.»
آنیا یادداشت را میخواند و لبخندی پنهانی میزد که تمام خستگی روز را از او در میکرد.
ماه هفتم با امتحانات پایان ترم همراه بود. فشار درسها با فشار فکری دربارهی ازدواج و آینده، دو برابر شده بود. آنیا گاهی شبها در اتاقش، در حالی که به لباس عروسِ فرضیاش فکر میکرد، دچار اضطراب میشد.
آنیا (با خود): آیا من واقعاً میتوانم یک همسر باشم؟ آیا آمادهام که زندگیام را با دامیان شریک کنم؟
دامیان نیز در این ماه، بیشتر از همیشه در تمرینهای استراتژی غرق شد؛ او میخواست تا تابستان آینده، به قدرتی برسد که بتواند از آنیا در دنیای بزرگ خانوادهها محافظت کند.
یکی از لحظات آرامشبخش در ماه هفتم، ملاقاتهای پنهانی آنها در گوشهی دنج کتابخانه مدرسه بود.
- ۳۸
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط