𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶
𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶
_بخش سوم_
بلند میشود و دستم را میگیرد دمپایی های معمولی و پیژامه به تن دارم ولی مهم است؟البته که نه!از او هیچ چیز نمیپرسم اگر بخواهد خودش میگوید.دستم را محکم گرفته.دستان همیشه گرمش یخ کرده اند.یک شبه چقدر شکستی سوروس...دلم میخواهد در آغوشش بکشم و دلداری اش بدهم ولی او در تنهایی ترمیم میشود.این واضح ترین چیزی است که از او فهمیدم.پس فقط در سکوت کنارش میمانم تا مداوا شود.تا بداند که کنارش هستم.همیشه.ناگهان حس میکنم چقدر دوستش دارم.چقدر زخم هایی که به او زدند در جانم میسوزند.چقدر درد او،درد من شده.این حس را از دست نمیدهم.هیچوقت.دستش را نوازش ملایمی میکنم.آرواره منقبض شده اش کمی نرم میشود و نفس عمیقی میکشد میایستد و به من چشم میدوزد"اجازه دارم بغلت کنم؟"
اشک در چشمم جمع میشود.اجازه میگیرد!برای ترمیم شدن اجازه میگیرد!نمیداند که میخواهم مرهمش باشم یا نه!دست هایم را باز میکنم و سر تکان میدهم جلو میآید و در آغوشم میکشد.محکم بغلش میکنم و سعی میکنم هرچه انرژی درمانی دارم به او بدهم وقتی از من دور میشود صورتم را نوازش میکند"ممنون که نصفه شبی از خوابت زدی و با من اومدی بیرون.ممنون که منو مقصر همه چیز نمیدونی.ممنون که کنارم موندی.قسم میخورم که با تمام وجودم جبران کنم"
دستی به صورتش میکشم و دیگر با اشک هایم مبارزه نمیکنم میگذارم جاری شوند"سوروس گروکشی که نیست!من دوست دارم!"
دستش را از گونه خیسم برنمیدارد"متنفرم از اینکه باعث این اشک ها بشم"
سرم را تکان میدهم"تو باعثشون نیستی!"
انگشت شستش را با ملایمت روی گونه ام میکشد و اشکی را پاک میکند"تو خیلی قشنگ تر از اونی که بخوای گریه کنی.تو تا قیامت سزاوار خنده ای"
بغضم میکشند و هق هق میکنم.میگویم"برات چکار کنم که حالت بهتر بشه؟"
لبخند میزند"بخند.برای من."
لبخندم از بین هق هق هایم سر میخورد و بین لب هایم جا خوش میکند دستش را در دستم میفشارم و میگویم"من کنارت هستم سی!تا ابد!میخوام اینو بدونی"
دستم را نوازش میکند"این خوشحال کننده ترین حرفی بود که میتونستی بزنی!"
موهایم را پشت گوشم میدهد"مرسی که تا برگشتنم موهاتو کوتاه نکردی"
بی اختیار میخندم.به من خیره شده است و چشمهایش میدرخشد و ناگهان احساس دوست داشته شدن میکنم!احساس میکنم بال دارم و میتوانم پرواز کنم.من این پسر مو سیاه را دوست دارم.این بار هوس نیست.بالغانه و فکر شده است.اورا برای همه عمر میخواهم و حدس میزنم او هم همین حس را به من داشته باشد.خیلی ناگهانی میبوسدم و خداراشکر میکنم برای این یکی اجازه نگرفت.او کمی خم شده و من کمی نوک پنجه ایستاده ام تا نزدیک بشویم"فکر کنم باید برت گردونم خونه"
میدانم که میتوانم تنها به خانه برگردم.او هم میداند.ولی دلم میخواهد او همراهم باشد.میخواهم با او برگردم.میخواهم همراهی ام کند.سر تکان میدهم و بازویش را میگیرم وقتی جلوی پنجه اتاقم میرسیم چوبدستی اش را در میآورد و با افسونی پلکان موقتی برایم میسازد خیلی سریع دوباره بغلش میکنم.آرام زمزمه میکنم"دوست دارم...خیلی خیلی دوست دارم"
موهایم را نوازم میکند و میگوید"من بیشتر"
بعد از پنجره به اتاقم برمیگردم.میله را میگیرم و بالا میکشم.دست تکان میدهم و برق لبخندش در شب را تماشا میکنم زودتر میروم داخل تا او هم زودتر برود و خستگی این روز صدساله را از تن به در کند.و با رویای این روز پرماجرا به خواب میروم
_بخش سوم_
بلند میشود و دستم را میگیرد دمپایی های معمولی و پیژامه به تن دارم ولی مهم است؟البته که نه!از او هیچ چیز نمیپرسم اگر بخواهد خودش میگوید.دستم را محکم گرفته.دستان همیشه گرمش یخ کرده اند.یک شبه چقدر شکستی سوروس...دلم میخواهد در آغوشش بکشم و دلداری اش بدهم ولی او در تنهایی ترمیم میشود.این واضح ترین چیزی است که از او فهمیدم.پس فقط در سکوت کنارش میمانم تا مداوا شود.تا بداند که کنارش هستم.همیشه.ناگهان حس میکنم چقدر دوستش دارم.چقدر زخم هایی که به او زدند در جانم میسوزند.چقدر درد او،درد من شده.این حس را از دست نمیدهم.هیچوقت.دستش را نوازش ملایمی میکنم.آرواره منقبض شده اش کمی نرم میشود و نفس عمیقی میکشد میایستد و به من چشم میدوزد"اجازه دارم بغلت کنم؟"
اشک در چشمم جمع میشود.اجازه میگیرد!برای ترمیم شدن اجازه میگیرد!نمیداند که میخواهم مرهمش باشم یا نه!دست هایم را باز میکنم و سر تکان میدهم جلو میآید و در آغوشم میکشد.محکم بغلش میکنم و سعی میکنم هرچه انرژی درمانی دارم به او بدهم وقتی از من دور میشود صورتم را نوازش میکند"ممنون که نصفه شبی از خوابت زدی و با من اومدی بیرون.ممنون که منو مقصر همه چیز نمیدونی.ممنون که کنارم موندی.قسم میخورم که با تمام وجودم جبران کنم"
دستی به صورتش میکشم و دیگر با اشک هایم مبارزه نمیکنم میگذارم جاری شوند"سوروس گروکشی که نیست!من دوست دارم!"
دستش را از گونه خیسم برنمیدارد"متنفرم از اینکه باعث این اشک ها بشم"
سرم را تکان میدهم"تو باعثشون نیستی!"
انگشت شستش را با ملایمت روی گونه ام میکشد و اشکی را پاک میکند"تو خیلی قشنگ تر از اونی که بخوای گریه کنی.تو تا قیامت سزاوار خنده ای"
بغضم میکشند و هق هق میکنم.میگویم"برات چکار کنم که حالت بهتر بشه؟"
لبخند میزند"بخند.برای من."
لبخندم از بین هق هق هایم سر میخورد و بین لب هایم جا خوش میکند دستش را در دستم میفشارم و میگویم"من کنارت هستم سی!تا ابد!میخوام اینو بدونی"
دستم را نوازش میکند"این خوشحال کننده ترین حرفی بود که میتونستی بزنی!"
موهایم را پشت گوشم میدهد"مرسی که تا برگشتنم موهاتو کوتاه نکردی"
بی اختیار میخندم.به من خیره شده است و چشمهایش میدرخشد و ناگهان احساس دوست داشته شدن میکنم!احساس میکنم بال دارم و میتوانم پرواز کنم.من این پسر مو سیاه را دوست دارم.این بار هوس نیست.بالغانه و فکر شده است.اورا برای همه عمر میخواهم و حدس میزنم او هم همین حس را به من داشته باشد.خیلی ناگهانی میبوسدم و خداراشکر میکنم برای این یکی اجازه نگرفت.او کمی خم شده و من کمی نوک پنجه ایستاده ام تا نزدیک بشویم"فکر کنم باید برت گردونم خونه"
میدانم که میتوانم تنها به خانه برگردم.او هم میداند.ولی دلم میخواهد او همراهم باشد.میخواهم با او برگردم.میخواهم همراهی ام کند.سر تکان میدهم و بازویش را میگیرم وقتی جلوی پنجه اتاقم میرسیم چوبدستی اش را در میآورد و با افسونی پلکان موقتی برایم میسازد خیلی سریع دوباره بغلش میکنم.آرام زمزمه میکنم"دوست دارم...خیلی خیلی دوست دارم"
موهایم را نوازم میکند و میگوید"من بیشتر"
بعد از پنجره به اتاقم برمیگردم.میله را میگیرم و بالا میکشم.دست تکان میدهم و برق لبخندش در شب را تماشا میکنم زودتر میروم داخل تا او هم زودتر برود و خستگی این روز صدساله را از تن به در کند.و با رویای این روز پرماجرا به خواب میروم
- ۹۳
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط