{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»

𓆩 پــارت بیست‌ونهم 𓆪

ماشین جلوی یک ساختمان قدیمی توقف کرد.

ات از ماشین پیاده شد و کت مشکی‌اش را مرتب کرد. باد موهایش را به‌هم ریخته بود.

جیمین هم با کت بلند مشکی از ماشین خارج شد.

ـ «اینجاست؟»

جیمین سر تکان داد.

ـ «آره.»

آن‌ها وارد ساختمان شدند.

راهرو تاریک و ساکت بود.

ات ناگهان ایستاد.

ـ «جیمین...»

ـ «چی شده؟»

ات به انتهای راهرو اشاره کرد.

روی دیوار، همان علامتی که پشت عکس مادرش بود دیده می‌شد.

جیمین با دیدنش زیر لب گفت:

ـ «پس واقعاً اینجا بوده...»

ناگهان صدایی از پشت سرشان آمد:

ـ «بالاخره پیداش کردید.»

ات برگشت.

مردی ناشناس در تاریکی ایستاده بود.

و عکس مادر ات را در دست داشت.
دیدگاه ها (۰)

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت سی‌ام 𓆪مرد قدمی جلو آمد.ات با تعج...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت سی‌ویکم 𓆪ات تمام شب به آدرس روی ع...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌وهفتم 𓆪ات عکس را محکم در دست...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌وششم 𓆪ات با دست‌های لرزان پا...

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌وپنجم 𓆪صدای قدم‌ها از راهرو ...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت سیزدهم 𓆪جیمین سرعت ماشین را بیشتر کرد....

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت دوازدهم 𓆪ات چند لحظه به جیمین خیره مان...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت چهاردهم 𓆪جیمین چند ثانیه به پیام خیره ...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت هجدهم 𓆪جیمین کلید را از روی پله برداشت...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت شــش 𓆪 🖤🥀ات با شنیدن حرف جیمین خشکش...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت پانزدهم 𓆪ات پشت سر جیمین ایستاد.جیمین ...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت بیستم 𓆪جیمین هنوز به عکس روی میز خیره ...

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت هــشت 𓆪 🖤🥀ات با ناباوری به پرونده خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط