𓆩 🖤 𓆪 ── 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 ── 𓆩 🤍 𓆪
𓆩 🖤 𓆪 ── 𝐏𝐀𝐑𝐓 𝟒 ── 𓆩 🤍 𓆪
╭─━━━━━━━━━━━━─╮
🏠 𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚 🏠
╰─━━━━━━━━━━━━─╯
🌆 سئول | ساعت ۶:۲۰ عصر
ماشین جلوی ساختمان میرا توقف کرد.
آت خسته سرش را به صندلی تکیه داده بود و به خیابان نگاه میکرد.
بعد از چند ساعت گشتن، هنوز هیچکدام از خانههایی که دیده بود، دقیقاً همان چیزی نبود که میخواست.
میرا ماشین را خاموش کرد و به آت نگاه کرد.
🌷 میرا:
«خب... خانم سختپسند، بالاخره از بین این همه خونه هیچکدوم رو انتخاب نکردی.»
آت خندید و کمربندش را باز کرد.
🖤 آت:
«خب چی کار کنم؟ من قراره توی اون خونه زندگی کنم! باید دوستش داشته باشم.»
🌷 میرا:
«باشه، قبول. ولی فردا دوباره میگردیم.»
آت در ماشین را باز کرد.
🖤 آت:
«فردا که خرید عروسی داریم.»
میرا ناگهان یادش افتاد.
🌷 میرا:
«درسته! رینا از صبح ده بار زنگ زده بود که یادمون نره.»
آت خندید.
🖤 آت:
«فکر کنم اگر فراموش کنیم، خودش میاد دنبالمون.»
🌷 میرا:
«صددرصد.»
هر دو از ماشین پیاده شدند.
𓂃 🏠 𓂃
وقتی وارد خانه شدند، آت کیفش را روی مبل گذاشت و نفس راحتی کشید.
🖤 آت:
«بالاخره رسیدیم.»
میرا خندید.
🌷 میرا:
«خستهای؟»
🖤 آت:
«خیلی.»
آت روی مبل نشست و کفشهایش را درآورد.
میرا به سمت آشپزخانه رفت.
🌷 میرا:
«چای میخوری؟»
🖤 آت:
«آره، لطفاً.»
چند دقیقه بعد، میرا با دو فنجان چای برگشت.
آت فنجانش را گرفت و روی مبل جا به جا شد.
🌷 میرا:
«راستی... بین اون خونهها، کدوم رو بیشتر دوست داشتی؟»
آت کمی فکر کرد.
🖤 آت:
«اون آپارتمانی که نزدیک پارک بود.»
🌷 میرا:
«منم همونو بیشتر دوست داشتم.»
🖤 آت:
«ولی هنوز مطمئن نیستم.»
🌷 میرا:
«اشکالی نداره. عجلهای نیست.»
آت لبخند زد.
برای اولین بار از صبح، خانه ساکت شده بود.
نه صدای ماشین...
نه خیابان شلوغ...
نه صدای رینا...
فقط صدای آرام ساعت دیواری.
آت فنجانش را روی میز گذاشت.
🖤 آت:
«میرا؟»
🌷 میرا:
«هوم؟»
🖤 آت:
«مرسی که گذاشتی بیام پیشت.»
میرا لبخند زد.
🌷 میرا:
«دیگه این حرفو نزن. تو بعد از شش سال برگشتی؛ حداقل بذار چند روز مهمون من باشی.»
آت لبخند آرامی زد.
🖤 آت:
«باشه.»
گوشی آت روی میز لرزید.
پیام جدید.
رینا 🎀
آت گوشی را برداشت.
پیام را باز کرد:
«فردا ساعت ده آماده باشید. دیر نکنید! خرید عروسی داریم. 😤😂»
آت خندید.
🌷 میرا:
«رینا؟»
🖤 آت:
«آره. دستور نظامی صادر کرده.»
میرا خندید.
🌷 میرا:
«پس بهتره فردا دیر نکنیم.»
آت گوشی را کنار گذاشت.
🖤 آت:
«باشه... فردا ساعت ده.»
اما هیچکدامشان نمیدانستند...
فردا قرار بود روزی باشد که گذشته، بعد از شش سال، دوباره درست روبهروی آت قرار بگیرد.
𓆩 🖤 𝐒𝐎𝐌𝐄 𝐑𝐄𝐓𝐔𝐑𝐍𝐒 𝐀𝐑𝐄𝐍'𝐓 𝐀𝐂𝐂𝐈𝐃𝐄𝐍𝐓𝐒. 🖤 𓆪
╭─━━━━━━━━━━━━─╮
🏠 𐙚 𝐕𝐢𝐞𝐰 𝐀𝐭 𐙚 🏠
╰─━━━━━━━━━━━━─╯
🌆 سئول | ساعت ۶:۲۰ عصر
ماشین جلوی ساختمان میرا توقف کرد.
آت خسته سرش را به صندلی تکیه داده بود و به خیابان نگاه میکرد.
بعد از چند ساعت گشتن، هنوز هیچکدام از خانههایی که دیده بود، دقیقاً همان چیزی نبود که میخواست.
میرا ماشین را خاموش کرد و به آت نگاه کرد.
🌷 میرا:
«خب... خانم سختپسند، بالاخره از بین این همه خونه هیچکدوم رو انتخاب نکردی.»
آت خندید و کمربندش را باز کرد.
🖤 آت:
«خب چی کار کنم؟ من قراره توی اون خونه زندگی کنم! باید دوستش داشته باشم.»
🌷 میرا:
«باشه، قبول. ولی فردا دوباره میگردیم.»
آت در ماشین را باز کرد.
🖤 آت:
«فردا که خرید عروسی داریم.»
میرا ناگهان یادش افتاد.
🌷 میرا:
«درسته! رینا از صبح ده بار زنگ زده بود که یادمون نره.»
آت خندید.
🖤 آت:
«فکر کنم اگر فراموش کنیم، خودش میاد دنبالمون.»
🌷 میرا:
«صددرصد.»
هر دو از ماشین پیاده شدند.
𓂃 🏠 𓂃
وقتی وارد خانه شدند، آت کیفش را روی مبل گذاشت و نفس راحتی کشید.
🖤 آت:
«بالاخره رسیدیم.»
میرا خندید.
🌷 میرا:
«خستهای؟»
🖤 آت:
«خیلی.»
آت روی مبل نشست و کفشهایش را درآورد.
میرا به سمت آشپزخانه رفت.
🌷 میرا:
«چای میخوری؟»
🖤 آت:
«آره، لطفاً.»
چند دقیقه بعد، میرا با دو فنجان چای برگشت.
آت فنجانش را گرفت و روی مبل جا به جا شد.
🌷 میرا:
«راستی... بین اون خونهها، کدوم رو بیشتر دوست داشتی؟»
آت کمی فکر کرد.
🖤 آت:
«اون آپارتمانی که نزدیک پارک بود.»
🌷 میرا:
«منم همونو بیشتر دوست داشتم.»
🖤 آت:
«ولی هنوز مطمئن نیستم.»
🌷 میرا:
«اشکالی نداره. عجلهای نیست.»
آت لبخند زد.
برای اولین بار از صبح، خانه ساکت شده بود.
نه صدای ماشین...
نه خیابان شلوغ...
نه صدای رینا...
فقط صدای آرام ساعت دیواری.
آت فنجانش را روی میز گذاشت.
🖤 آت:
«میرا؟»
🌷 میرا:
«هوم؟»
🖤 آت:
«مرسی که گذاشتی بیام پیشت.»
میرا لبخند زد.
🌷 میرا:
«دیگه این حرفو نزن. تو بعد از شش سال برگشتی؛ حداقل بذار چند روز مهمون من باشی.»
آت لبخند آرامی زد.
🖤 آت:
«باشه.»
گوشی آت روی میز لرزید.
پیام جدید.
رینا 🎀
آت گوشی را برداشت.
پیام را باز کرد:
«فردا ساعت ده آماده باشید. دیر نکنید! خرید عروسی داریم. 😤😂»
آت خندید.
🌷 میرا:
«رینا؟»
🖤 آت:
«آره. دستور نظامی صادر کرده.»
میرا خندید.
🌷 میرا:
«پس بهتره فردا دیر نکنیم.»
آت گوشی را کنار گذاشت.
🖤 آت:
«باشه... فردا ساعت ده.»
اما هیچکدامشان نمیدانستند...
فردا قرار بود روزی باشد که گذشته، بعد از شش سال، دوباره درست روبهروی آت قرار بگیرد.
𓆩 🖤 𝐒𝐎𝐌𝐄 𝐑𝐄𝐓𝐔𝐑𝐍𝐒 𝐀𝐑𝐄𝐍'𝐓 𝐀𝐂𝐂𝐈𝐃𝐄𝐍𝐓𝐒. 🖤 𓆪
- ۱۷۹
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط