سفیر کبیر Grand Ambassador

پارت ۲۰۶
«زمانی که زاده شود تو را نابود میکند ای تکه رانده شده
زمانی که آزاد شود، قالب تو را تغییر خواهد داد.
شیطان زاده میشود از درون تو
زمانی که رانده شوی از آن، تنها تو خواهی بود. زمانی که قدرت شیطان در مقابل تو خواهد ایستاد. زمانی که سیاهی زاده شود، مرگ را خواهی دید. بجو قدرتی که تو را از دیگران جدا می کند. زمانی که نفرین شیطان تو را در بر گیرد.
نفرینی ابدی، نفرین سرزمین سرخ
برای ابد برده خواهی بود
تنها با قدرت درونی نجات خواهی یافت.
زمانی که نفرین از بین رود، تو آزاد خواهی شد.
زمانی که خوبی بر بدی پیروز شود.
زمانی که شیطان نابود شود.
نفرین شدگان به آرامش ابدی خواهند رسید.
توی ای نفرین شده بدان تنها نیروی درون خواهی داشت.
زمانی که رانده شوی
زمانی که تنها میشوی
زمانی که مرگ می بینی
بجوی سرمنشاء جادو را
جادویی بر علیه پلیدی
جادوی ذهن
تنها راه بازگشت را در درون بجو. »
نمی دونستم به چی تبدیل شدم اما الان میدونستم این نفرین شیطانه انفرین سرزمین سرخ!
اون موجود در حالی که در میان هوا به آرامی حرکت میکرد از درون هاله ها بیرون رفت. برای لحظه ای فکر کردم که با رفتن اون ، هاله ها از بین خواهد رفت.
اما نه تنها هاله ها از بین نه رفتن بلکه هاله سفید با سرعت بیشتری از بین ،رفتن هاله های سیاه مانند دیوار زندانی
بودن که سازنده خودشون رو در درونشان زندانی کرده بودن
من زمانی مکنده بودم و حالا.
نفهمیدم اون چی گفت، اما طوری خندید که از ترس کمی عقب کشیدم و به طور ناخودآگاه به هاله ها برخورد
کردم.
از شدت درد فریاد کشیدم
اما هیچکس صدای من رو نمی شنید و تنها اون موجود بد ترکیب به من نگاه کرد.
پدر بزرگ به تئو در اشاره کرد و اون هم بعد از تعظیمی کوتاه ناپدید شد.
بعد از مدتی تئودور بدون هیچ صدایی ظاهر شد به نظر خیلی مضطرب می آمد در گوش پدربزرگ چیزی رو زمزمه کرد که من نشنیدم.
اما هر چی که بود باعث نگرانی پدربزرگ شده بود .
اما این نگرانی در عرض چند ثانیه جای خودش رو به آرامشی عجیب داد. او زیر لب چیزی رو زمزمه می کرد. اولش خیال کردم که حتما می خواد جادویی رو اجرا کنه، اما بعد از مدتی اون به من نگاه کرد.
احساس بدی بهم دست داد!
نمی دونستم چرا؟ اما وقتی پدربزرگ به من نگاه کرد و لبخندی غمگینی که بر چهره داشت ،باعث شد تازه به یاد
وضعیت فلاک بار خودم بیافتم.
باید خودم رو از این وضعیت خلاص می کردم.
باید دنبال سرمنشاء جادو می گشتم. پدربزرگ گفت:
ـ نفرین سرخ اوه خدای من این امکان نداره
نفرین زاده این تنها اسمی بود که میتونستم روی اون قرار بدم هنوز هم نمیدونستم چطور میشه یه روح دارای خصلت های مختلفی باشه؟ چطور من در بیرون بدنم قرار دارم و بدنم بدون اراد خودم تغییر کرد و حالا هم داره حرف میزنه
- درست فهمیدی،حالا این بدن در اختیار من خواهد بود و تو هم نمی تونی دخالت بکنی! لحن صدای من به یکباره تغییر کرده بود، صدایی که باعث ترس من می شد! این صدا به مراتب بدتر از صدای قبلی خودم بود بیشتر حالت غم زده داشت تا خوشحال.
موجود سه شاخ که بعدها فهمیدم که رئیس قبیله سورنا ها هستش با حالتی حاکی از تعجب پرسید:
دیدگاه ها (۰)

پاره شدممممممممممم

و همزمان بخاطر انگل های درون بدنش , باعث ایجاد کیست های چرکی...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام توP.15(روایت از زبان ا.ت)ج...

این اتفاقیه که وقتی چیز جدیدی یاد می‌گیریم، تو مغزت رخ میده!...

وقتی بدترین دشمن اعصابت شوهرت میشه

رمان آغوشی از جنس خطر پارت سیزدهم 1۴

پارت: 31 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*سکوتِ خفه‌کننده‌ای بینمون ...

### پارت ۷: سقوط در سیاهیاون شب، عمارت در سکوتِ سنگینی فرو ر...

dark life = 33

#عشق_ممنوعه‌_شبپارت یازدهم | انتخاب منزن هنوز جلوی در ایستاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط