{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود 

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود 

وان چنان پای گرفتست که مشکل برود

دلی از سنگ بباید به سر راه وداع

تا تحمل کند آن روز که محمل برود

چشم حسرت به سر اشک فرو می‌گیرم

که اگر راه دهم قافله بر گل برود

ره ندیدم چو برفت از نظرم صورت دوست

همچو چشمی که چراغش ز مقابل برود

موج از این بار چنان کشتی طاقت بشکست

که عجب دارم اگر تخته به ساحل برود

#سعدی
دیدگاه ها (۲)

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برودوان چنان پای گرفتست که مشکل بر...

‌گفتمش سیر ببینم مگر از دل برودوان چنان پای گرفتست که مشکل ب...

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برودوان چنان پای گرفتست که مش...

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برودوان چنان پای گرفتست که مشکل بر...

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برودوان چنان پای گرفتست که مشکل بر...

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برودوان چنان پای گرفتست که مشکل بر...

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برودوان چنان پای گرفتسگت که م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط