پارت ۴۶"انتقام"
"انتقام"
پارت ۴۶
با چشایی که توش اشک حلقه زده بود خیره شدم بهش..که دستشو گذاشت رو صورتم و آروم نوازشم کرد که یهو یه مشت زدم تو بازوش و خنده هام بلند شد
_تو الان فکردی من ناراحت شدم؟..اوف چقدرم قشنگ جاش مونده دمم گرم اصلا پشیمون هم نیستم!
که یهو با این کارم سرشو انداخت پایین و ریز ریز میخندید که از سرجام پاشدم و رفتم داخل اتاقم..یه دوش ۲۰ دقیقه ای گرفتم و رفتم خودمو رو تخت پرت کردم و گوشیمو برداشتم و باهاش شروع بهکار کردم
/ساعت ۷ شب
تنه لشمو از رو تخت جمع کردم و رفتم تو سالن پرستار هایجین پیام داده بود که رفتن خونه مامانم..کلافه وارد سالن شدم که چشم جیمین رو ندید که یه بیخیال زیر لب گفتم و رفتم سمت آشپز خونه حسابی گشنم بود باید میرفتم یه چیزی درست میکردم که یهو به جیمین برخورد کردم که یه قدم رفتم عقب که دیدم لباس تنش نیست (بالا تنه)
_تو چرا داری لخت تو خونه میگردی؟
+میبینم که مثل قدیما از دیدن بدن لختم خجالت نمیکشی!
کلافه با دستم هلش دادم اونور و رفتم سمت آشپز خونه
_چرا باید خجالت بکشم؟(بلند)
وارد آشپز خونه شدم و با خودم درگیر شدم که چی درست کنم که آخر از سر تنبلیم تصمیم گرفتم نودل درست کنم درگیر وسایلش شدم که یه دستی دورم حلقه شد که یه جیغ خفیفی کشیدم بدن لختش چسبیده بود بهم
_داری چیکار میکنی ولم کن!
دستمو گذاشتم رو دستاش که دورم حلقه شده بود و سعی کردم بازش کنم که انگار فایده ای نداشت که دستمو گرفت و منو چرخوند طرف خودش و بدون اینکه دستمو ول کنه خودشو چسبوند بهم
_خیلی پسر خاله شدی ها..حواست هست؟
سرشو اورد جای گوشم که نفساش قلقلکم میاد و سعی داشتم خودمو کنترل کنم
+نیازمندم به یه شروع دوباره..
بعد از حرفش برگشت عقب نگاهشو داد بهم که منم فقط نگاش میکردم نمیدونستم باید چه واکنشی داشته باشم یا چی بگم یا دلم چی میخواد..اما وضعیتم خوب نیست من باید چیکار کنم..
همینطوری ساکت بودم که خودش دهن وا کرد
+میدونم که وضعیتت چطوره سعی نکن ازم مخفی کنی!
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:منظورت چیه؟
+منظورم همون سرفه هاس که تبدیل به خون میشه
با این حرفش کلا ازش جدا شدم و رفتم عقب و همونطوری تکیه دادم به کابینت و برای نگه داشتنم ازش کمک گرفتم و سرمو انداختم پایین و تو همون حالت لب زدم
_چطور فهمیدی؟
+اینش مهم نیست من نمیخوام الان درباره این حرف بزنم.
یه قدم نزدیکم شد که سرمو اوردم بالا و نگاهمو دادم بهش
+لازم باشه باهات میمیرم..باهات زندگی میکنم..تو فقط بخواه تا برات انجامش بدم.
اشک تو چشام حلقه زد که رفتم سمتش و بغلش کردم دستامو انداختم دور گردنش که اونم از کمرم بغلم کرد آروم اشکام میریخت
_من تو این موقعیت بهت نیاز دارم..ازم دور نشو باهام تو این درد همراه شو(اروم)
که منو بیشتر تو بغلش فشرد که بعد از چند دقیقه ازش جدا شدم و رفتم سمت شیر آب و دست و صورتمو شستم که جیمین هم تکیه داد به اوپن..یه نفسی گرفتم و رفتم گاز رو روشن کردم
+اصلا از این ۶ سال که نبودم ناراحت نیستی؟
برگشتم طرفش و جواب نه رو دادم و باز برگشتم طرفی که بودم
+خودم رفتم ولی خیلی اذیت شدم..خیلی.. خودم نمیتونم خودمو ببخشم
_همونقدری که تو اذیت شدی منم اذیت شدم..مال من سخت تر بود چون هایجین..ولش دربارش نحرفیم!
سرشو انداخت پایین و دیگه چیزی نگفت که منم ساکت شدم و مشغول کارم شدم که جیمین هم از آشپز خونه خونه رفت تا لباسشو بپوشه رفتم میز رو چیدم ک نشستم سر میز تا جیمین بیاد ... بعد از اومدنش شروع به خوردن کردیم که بعد جمع کردن میز رفتم وسط سالن نشستم حصلم ریده بود نمیدونستم باید چیکار کنم هیچی هم نبود..جیمین هم انگار رفته بود خوابیده بود کلافه از اینجا به اونجا میرفتم یه نگاهی به ساعت کردم ساعت ۱۰ شده بود..
پارت ۴۶
با چشایی که توش اشک حلقه زده بود خیره شدم بهش..که دستشو گذاشت رو صورتم و آروم نوازشم کرد که یهو یه مشت زدم تو بازوش و خنده هام بلند شد
_تو الان فکردی من ناراحت شدم؟..اوف چقدرم قشنگ جاش مونده دمم گرم اصلا پشیمون هم نیستم!
که یهو با این کارم سرشو انداخت پایین و ریز ریز میخندید که از سرجام پاشدم و رفتم داخل اتاقم..یه دوش ۲۰ دقیقه ای گرفتم و رفتم خودمو رو تخت پرت کردم و گوشیمو برداشتم و باهاش شروع بهکار کردم
/ساعت ۷ شب
تنه لشمو از رو تخت جمع کردم و رفتم تو سالن پرستار هایجین پیام داده بود که رفتن خونه مامانم..کلافه وارد سالن شدم که چشم جیمین رو ندید که یه بیخیال زیر لب گفتم و رفتم سمت آشپز خونه حسابی گشنم بود باید میرفتم یه چیزی درست میکردم که یهو به جیمین برخورد کردم که یه قدم رفتم عقب که دیدم لباس تنش نیست (بالا تنه)
_تو چرا داری لخت تو خونه میگردی؟
+میبینم که مثل قدیما از دیدن بدن لختم خجالت نمیکشی!
کلافه با دستم هلش دادم اونور و رفتم سمت آشپز خونه
_چرا باید خجالت بکشم؟(بلند)
وارد آشپز خونه شدم و با خودم درگیر شدم که چی درست کنم که آخر از سر تنبلیم تصمیم گرفتم نودل درست کنم درگیر وسایلش شدم که یه دستی دورم حلقه شد که یه جیغ خفیفی کشیدم بدن لختش چسبیده بود بهم
_داری چیکار میکنی ولم کن!
دستمو گذاشتم رو دستاش که دورم حلقه شده بود و سعی کردم بازش کنم که انگار فایده ای نداشت که دستمو گرفت و منو چرخوند طرف خودش و بدون اینکه دستمو ول کنه خودشو چسبوند بهم
_خیلی پسر خاله شدی ها..حواست هست؟
سرشو اورد جای گوشم که نفساش قلقلکم میاد و سعی داشتم خودمو کنترل کنم
+نیازمندم به یه شروع دوباره..
بعد از حرفش برگشت عقب نگاهشو داد بهم که منم فقط نگاش میکردم نمیدونستم باید چه واکنشی داشته باشم یا چی بگم یا دلم چی میخواد..اما وضعیتم خوب نیست من باید چیکار کنم..
همینطوری ساکت بودم که خودش دهن وا کرد
+میدونم که وضعیتت چطوره سعی نکن ازم مخفی کنی!
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:منظورت چیه؟
+منظورم همون سرفه هاس که تبدیل به خون میشه
با این حرفش کلا ازش جدا شدم و رفتم عقب و همونطوری تکیه دادم به کابینت و برای نگه داشتنم ازش کمک گرفتم و سرمو انداختم پایین و تو همون حالت لب زدم
_چطور فهمیدی؟
+اینش مهم نیست من نمیخوام الان درباره این حرف بزنم.
یه قدم نزدیکم شد که سرمو اوردم بالا و نگاهمو دادم بهش
+لازم باشه باهات میمیرم..باهات زندگی میکنم..تو فقط بخواه تا برات انجامش بدم.
اشک تو چشام حلقه زد که رفتم سمتش و بغلش کردم دستامو انداختم دور گردنش که اونم از کمرم بغلم کرد آروم اشکام میریخت
_من تو این موقعیت بهت نیاز دارم..ازم دور نشو باهام تو این درد همراه شو(اروم)
که منو بیشتر تو بغلش فشرد که بعد از چند دقیقه ازش جدا شدم و رفتم سمت شیر آب و دست و صورتمو شستم که جیمین هم تکیه داد به اوپن..یه نفسی گرفتم و رفتم گاز رو روشن کردم
+اصلا از این ۶ سال که نبودم ناراحت نیستی؟
برگشتم طرفش و جواب نه رو دادم و باز برگشتم طرفی که بودم
+خودم رفتم ولی خیلی اذیت شدم..خیلی.. خودم نمیتونم خودمو ببخشم
_همونقدری که تو اذیت شدی منم اذیت شدم..مال من سخت تر بود چون هایجین..ولش دربارش نحرفیم!
سرشو انداخت پایین و دیگه چیزی نگفت که منم ساکت شدم و مشغول کارم شدم که جیمین هم از آشپز خونه خونه رفت تا لباسشو بپوشه رفتم میز رو چیدم ک نشستم سر میز تا جیمین بیاد ... بعد از اومدنش شروع به خوردن کردیم که بعد جمع کردن میز رفتم وسط سالن نشستم حصلم ریده بود نمیدونستم باید چیکار کنم هیچی هم نبود..جیمین هم انگار رفته بود خوابیده بود کلافه از اینجا به اونجا میرفتم یه نگاهی به ساعت کردم ساعت ۱۰ شده بود..
- ۶۴.۱k
- ۰۴ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۱۰۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط