{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت اول ❤️

پارت اول ❤️
کلاسِ عصر تازه تمام شده بود و راهروهای خوابگاه یو.ای در سکوتِ پیش از غروب فرو رفته بود. ایزوکو، با آن موهای مجعدِ آشفته و دامنِ فرمِ مدرسه که همیشه کمی نامرتب بود، سعی داشت کتاب‌هایش را سریع‌تر توی قفسه بچیند.

قبل از اینکه فرصت کند نفس راحتی بکشد، سایه‌ای آشنا روی او خیمه زد. بوی ادکلنِ تند و گرمِ کاوچان — بویی شبیه کارامل سوخته و دودِ صبحگاهی — زودتر از خودش حضورش را اعلام کرد.

کاکوگو با همان چهره‌ی مغرور، اخم‌کنان از پشت سر به کمد تکیه داد. دستِ بزرگ و گرمش بی‌درنگ دور کمرِ ایزوکو حلقه شد و او را به سمت خود کشید، طوری که فاصله‌ی میانشان به صفر رسید.

ایزوکو نفس حبس شد و گونه‌هایش به سرخی گرایید: «ک... کاوچان! اینجا راهروست! یکی ممکنه رد بشه...»

کاکوگو با صدایی بم و خش‌دار که از توی سینه بیرون می‌آمد، نزدیک گوشش غر زد: «بذار بشنوند... مگه اهمیتی داره؟» بعد با حرکتی آرام، پیشانی‌اش را به شقیقه‌ی ایزوکو چسباند و لحنش ملایم‌تر شد، هرچند همچنان لحن دستوری همیشگی‌اش را حفظ کرده بود: «امروز خیلی معطلم کردی، نفله. زود باش بریم... خسته‌ام.»

ایزوکو لبخندِ نرم و شرنده‌ای زد، دست‌های لرزانش را بالا آورد و گوشه‌ای از کتِ فرمِ تاریکِ کاوگو را گرفت. نگاهش به چشم‌های سرخ و عمیقِ کاوگو دوخته شد. با صدایی آرام گفت: «باشه... بریم، کاوچان
دیدگاه ها (۱)

پارت چهارم ❤️ایزوکو هنوز نمی‌توانست نگاهش را از کاتسوکی بگیر...

یک نیمکت فاصله

پارت۴تویِ تاریکیِ انباری، جایی که فقط صدایِ نفس‌هایِ تندشون ...

رمان انفجار و امید

پارت ۲:ایزوکو با چشمانی که ذره ای امید درونش بود با صدایی نا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط