پارت دوم: «طوفان در شیشهها»
پارت دوم: «طوفان در شیشهها»
صدای رگبار باران شدیدتر شده بود و دانههای سنگین آب به شیشههای قدی پنتهاوس میکوبیدند. قرارداد روی میز امضا شده بود؛ یک معاملهی رسمی با جوهر سیاه که زندگی آندیا را به عمارت مرموز مین شوگا گره میزد.
آندیا دستهایش را در جیب هودی گشادش فرو برده بود و با کنجکاوی دور میز کار بزرگ قدم میزد. چشمش به فرمولهای پیچیدهی فیزیک و مکانیک پرتابهها افتاد که روی یکی از وایتبردهای شیشهای نوشته شده بود.
«زاویهی انکسار پرتابه رو تو باد مخالف اشتباه حساب کردی، آقای مافیا. با این زاویه، گلولهت سه سانت به چپ منحرف میشه.»
شوگا در حال ریختن چای تلخ در یک فنجان سرامیکی بود. حرکت دستش متوقف نشد، اما نگاه آرام و عمیقش روی دختر چرخید. صورتش مثل همیشه بیحس و نفوذناپذیر بود، اما درونش از این تیزبینی لذت میبرد:
«تو سرعت باد رو با فرض رطوبت صد درصد حساب کردی، نه هشتاد و پنج درصد. شلیکهای من هیچوقت سه سانت خطا ندارن.»
آندیا تکخندهای زد و به لبهی میز تکیه داد:
«خیلی به خودت مطمئنی. ولی من تکتیراندازم؛ با باد و بارون زندگی کردم. خطای محاسباتی رو حس میکنم، نیازی به فرمول ندارم.»
ناگهان نوری کورکننده تمام فضای تاریک پنتهاوس را روشن کرد. یک صدم ثانیه بعد، صدای مهیب غرش رعدوبرق چنان در اتاق پیچید که پنجرهها لرزیدند.
در کسری از ثانیه، تمام آن غرور، شیطنت و نگاه سرکش آندیا فرو ریخت. رنگ صورت دختر مثل گچ سفید شد. نفسش در سینه حبس شد، دستهایش بیاختیار لرزید و ناخودآگاه یک قدم به عقب برداشت و به پایهی میز برخورد کرد. آندیا از هیچ اسلحهای، از هیچ مافیایی و از هیچ مأموریت مرگی نمیترسید، اما صدای رعدوبرق برایش کابوسی زنده بود؛ نقطهی ضعفی پنهان که همیشه تلاش میکرد زیر خندههایش دفن کند.
رعد دوم، با صدایی حتی خشنتر و لرزانندهتر آسمان را شکافت.
آندیا ناخودآگاه چشمانش را محکم بست و دستهایش را روی گوشهایش گذاشت، انگار دنیا در حال فروپاشی بود.
شوگا که حتی در برابر کشندهترین تهدیدها پلک هم نمیزد، متوجه لرزش شکنندهی شکوهمندترین هکر شهر شد. در نگاه شوگا، مرگ یا گلوله هیچ وزنی نداشت، اما دیدن ترس واقعی در چشمان کسی که لحظهای قبل سرکشی میکرد، سیمی پنهان را در قلب سنگینش لمس کرد؛ حسی گرم و مبهم که سالها از آن گریخته بود.
شوگا بدون هیچ عجلهای، با گامهایی بیصدا جلو آمد. روبهروی آندیا ایستاد. سایهی قامتش روی دختر افتاد و نور آزاردهندهی صاعقهها را پشت سرش پنهان کرد.
با همان لحن خونسرد و آرام، اما اینبار با طنینی که عجیب آرامشبخش بود، گفت:
«اینجا دیوارهای عایق صوتی داره… اگر بترسی، فرکانس صدات فقط توی ذهن خودت میپیچه.»
آندیا آرام لای یک چشمش را باز کرد. نگاهش به سینهی ستبر و چهرهی سنگی شوگا افتاد. شوگا دستش را آرام بالا آورد و ریموت روی دیوار را فشرد؛ پردههای ضخیم و تیره اتوماتیک پایین آمدند و تمام نمای آسمان خشمگین را پوشاندند. اتاق در نوری ملایم و گرم غرق شد.
آندیا نفس عمیقی کشید، هرچند غرورش جریحهدار شده بود:
«من… نترسیدم. فقط تمرکزم به هم ریخت.»
شوگا فنجان چای را روی میز کوچک کنارش گذاشت، دستهایش را در جیب شلوارش فرو برد و در فاصلهای چند سانتیمتری از او ایستاد. چشمان کشیدهاش به چشمهای سیاهرنگ آندیا دوخته شد:
«دروغگوی بدی هستی، تکتیرانداز. توی این عمارت قرار نیست به کسی نقطهضعف نشون بدی… چون گرگها بو میکشن.»
مکثی کرد و با صدایی بمتر ادامه داد:
«ولی تا وقتی اینجایی، صاعقه به تو نمیرسه. حالا برو سیستمهایدفاعی لایهی دو رو بازبینی کن. وقت کارهای احساسی نداریم.»
شوگا چرخید و رفت، اما آندیا هنوز گرمای حضورش و لحن محافظتکنندهی پنهان در کلامش را حس میکرد؛ حسی که راه رفتن روی لبهی شیشهی عشق را خطرناکتر و جذابتر از همیشه میکرد.
صدای رگبار باران شدیدتر شده بود و دانههای سنگین آب به شیشههای قدی پنتهاوس میکوبیدند. قرارداد روی میز امضا شده بود؛ یک معاملهی رسمی با جوهر سیاه که زندگی آندیا را به عمارت مرموز مین شوگا گره میزد.
آندیا دستهایش را در جیب هودی گشادش فرو برده بود و با کنجکاوی دور میز کار بزرگ قدم میزد. چشمش به فرمولهای پیچیدهی فیزیک و مکانیک پرتابهها افتاد که روی یکی از وایتبردهای شیشهای نوشته شده بود.
«زاویهی انکسار پرتابه رو تو باد مخالف اشتباه حساب کردی، آقای مافیا. با این زاویه، گلولهت سه سانت به چپ منحرف میشه.»
شوگا در حال ریختن چای تلخ در یک فنجان سرامیکی بود. حرکت دستش متوقف نشد، اما نگاه آرام و عمیقش روی دختر چرخید. صورتش مثل همیشه بیحس و نفوذناپذیر بود، اما درونش از این تیزبینی لذت میبرد:
«تو سرعت باد رو با فرض رطوبت صد درصد حساب کردی، نه هشتاد و پنج درصد. شلیکهای من هیچوقت سه سانت خطا ندارن.»
آندیا تکخندهای زد و به لبهی میز تکیه داد:
«خیلی به خودت مطمئنی. ولی من تکتیراندازم؛ با باد و بارون زندگی کردم. خطای محاسباتی رو حس میکنم، نیازی به فرمول ندارم.»
ناگهان نوری کورکننده تمام فضای تاریک پنتهاوس را روشن کرد. یک صدم ثانیه بعد، صدای مهیب غرش رعدوبرق چنان در اتاق پیچید که پنجرهها لرزیدند.
در کسری از ثانیه، تمام آن غرور، شیطنت و نگاه سرکش آندیا فرو ریخت. رنگ صورت دختر مثل گچ سفید شد. نفسش در سینه حبس شد، دستهایش بیاختیار لرزید و ناخودآگاه یک قدم به عقب برداشت و به پایهی میز برخورد کرد. آندیا از هیچ اسلحهای، از هیچ مافیایی و از هیچ مأموریت مرگی نمیترسید، اما صدای رعدوبرق برایش کابوسی زنده بود؛ نقطهی ضعفی پنهان که همیشه تلاش میکرد زیر خندههایش دفن کند.
رعد دوم، با صدایی حتی خشنتر و لرزانندهتر آسمان را شکافت.
آندیا ناخودآگاه چشمانش را محکم بست و دستهایش را روی گوشهایش گذاشت، انگار دنیا در حال فروپاشی بود.
شوگا که حتی در برابر کشندهترین تهدیدها پلک هم نمیزد، متوجه لرزش شکنندهی شکوهمندترین هکر شهر شد. در نگاه شوگا، مرگ یا گلوله هیچ وزنی نداشت، اما دیدن ترس واقعی در چشمان کسی که لحظهای قبل سرکشی میکرد، سیمی پنهان را در قلب سنگینش لمس کرد؛ حسی گرم و مبهم که سالها از آن گریخته بود.
شوگا بدون هیچ عجلهای، با گامهایی بیصدا جلو آمد. روبهروی آندیا ایستاد. سایهی قامتش روی دختر افتاد و نور آزاردهندهی صاعقهها را پشت سرش پنهان کرد.
با همان لحن خونسرد و آرام، اما اینبار با طنینی که عجیب آرامشبخش بود، گفت:
«اینجا دیوارهای عایق صوتی داره… اگر بترسی، فرکانس صدات فقط توی ذهن خودت میپیچه.»
آندیا آرام لای یک چشمش را باز کرد. نگاهش به سینهی ستبر و چهرهی سنگی شوگا افتاد. شوگا دستش را آرام بالا آورد و ریموت روی دیوار را فشرد؛ پردههای ضخیم و تیره اتوماتیک پایین آمدند و تمام نمای آسمان خشمگین را پوشاندند. اتاق در نوری ملایم و گرم غرق شد.
آندیا نفس عمیقی کشید، هرچند غرورش جریحهدار شده بود:
«من… نترسیدم. فقط تمرکزم به هم ریخت.»
شوگا فنجان چای را روی میز کوچک کنارش گذاشت، دستهایش را در جیب شلوارش فرو برد و در فاصلهای چند سانتیمتری از او ایستاد. چشمان کشیدهاش به چشمهای سیاهرنگ آندیا دوخته شد:
«دروغگوی بدی هستی، تکتیرانداز. توی این عمارت قرار نیست به کسی نقطهضعف نشون بدی… چون گرگها بو میکشن.»
مکثی کرد و با صدایی بمتر ادامه داد:
«ولی تا وقتی اینجایی، صاعقه به تو نمیرسه. حالا برو سیستمهایدفاعی لایهی دو رو بازبینی کن. وقت کارهای احساسی نداریم.»
شوگا چرخید و رفت، اما آندیا هنوز گرمای حضورش و لحن محافظتکنندهی پنهان در کلامش را حس میکرد؛ حسی که راه رفتن روی لبهی شیشهی عشق را خطرناکتر و جذابتر از همیشه میکرد.
- ۱۱۹
- ۰۳ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط