{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🎭 آخرین نقش

🎭 آخرین نقش

پارت پانزدهم | پایان

چند هفته بعد...

شب اکران فیلم فرا رسیده بود.

لیانا جلوی آینه ایستاده بود و با استرس به لباسش نگاه می‌کرد.

مگی از پشت سرش گفت:

— می‌خوای همین‌جا بایستی تا فیلم تموم بشه؟

— خیلی استرس دارم.

— از فیلم؟

لیانا مکث کرد.

— نه...

مگی لبخند زد.

— از تهیونگ؟

— مگی!

— خب راست می‌گم دیگه.

قبل از اینکه لیانا جواب بدهد، صدایی از پشت سرشان آمد.

— مگی، می‌شه چند دقیقه ما رو تنها بذاری؟

لیانا برگشت.

تهیونگ پشت سرش ایستاده بود.

مگی لبخندی زد.

— من اصلاً اینجا نبودم.

و سریع از اتاق بیرون رفت.

لیانا دست‌هایش را به هم گره زد.

— چی شده؟

تهیونگ چند قدم نزدیک‌تر شد.

— هیچی.

— پس چرا اینجوری نگام می‌کنی؟

— چون امشب خیلی زیبایی.

لیانا لبخند کوچکی زد.

— فقط امشب؟

تهیونگ خندید.

— نه. ولی امشب بیشتر دلم می‌خواست بهت بگم.

لیانا نگاهش را پایین انداخت.

— تهیونگ...

— هوم؟

— هنوزم یه کم می‌ترسم.

— از چی؟

— از اینکه دوباره همه‌چیز خراب بشه.

تهیونگ آرام دستش را گرفت.

— این بار نمی‌ذارم.

لیانا به دست‌هایشان نگاه کرد.

— قول می‌دی؟

— قول می‌دم.

تهیونگ کمی نزدیک‌تر شد.

— لیانا؟

— بله؟

— می‌تونم یه چیزی بگم؟

— تو که همیشه می‌گی.

تهیونگ خندید.

— دوستت دارم.

لیانا برای چند لحظه ساکت ماند.

تهیونگ با نگرانی گفت:

— هیچی نمی‌گی؟

لیانا آرام لبخند زد.

— چون نمی‌دونم چطوری بگم که منم...

چند لحظه مکث کرد.

— منم دوستت دارم.

لبخند تهیونگ بزرگ‌تر شد.

او دست دیگرش را آرام روی گونه‌ی لیانا گذاشت.

— مطمئنی؟

لیانا به چشم‌هایش نگاه کرد.

— این بار مطمئنم.

تهیونگ آرام پیشانی‌اش را به پیشانی لیانا تکیه داد.

— پس دیگه فرار نمی‌کنی؟

— تو هم دیگه چیزی رو ازم پنهان نمی‌کنی؟

— هیچ‌وقت.

لیانا لبخند زد.

— پس...

تهیونگ آرام گفت:

— پس چی؟

— فکر کنم دیگه لازم نیست نقش بازی کنیم.

تهیونگ چند لحظه به او نگاه کرد.

بعد آرام لبخند زد و او را در آغوش گرفت.

لیانا دست‌هایش را دور او حلقه کرد.

برای اولین بار...

هیچ دوربینی وجود نداشت.

هیچ کارگردانی نبود.

هیچ فیلمنامه‌ای نبود که به آن‌ها بگوید چه بگویند و چه احساسی داشته باشند.

تهیونگ کمی عقب رفت و با نگاهش از لیانا اجازه گرفت.

لیانا لبخند زد.

و این بار، خودش فاصله‌ی میانشان را کمتر کرد.

بوسه‌ای کوتاه و عاشقانه...

اما واقعی.

وقتی از هم فاصله گرفتند، تهیونگ آرام گفت:

— فکر کنم این بهترین صحنه‌ی زندگیم بود.

لیانا خندید.

— و بالاخره واقعی بود.

صدای مگی از پشت در آمد:

— اگه مراسم عاشقانه‌تون تموم شده، همه منتظرن!

لیانا با خجالت از تهیونگ فاصله گرفت.

— مگی!

تهیونگ خندید و دوباره دست لیانا را گرفت.

— بریم؟

لیانا به دست‌های گره‌خورده‌شان نگاه کرد.

بعد لبخند زد.

— بریم.

آن‌ها با هم از اتاق خارج شدند.

فیلمشان تمام شده بود...

اما داستان آن‌ها؟

تازه آغاز شده بود.

🎭🖤

«کات!»

آخرین نقش تمام شد.

اما این بار...

هیچ‌کدامشان نقشی بازی نمی‌کردند.

پایان 🖤🎬
┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈┈
خب خببب اینم از پایان رماننن . امیدوارممم که خوشتون اومده باشههههه .
ببخشید هم که دیر به دیر میزاشتممم . مدرسه بودممممم . ولی الان تموم شدددد کلاساممم
همش براتون زود به زود میزارممم
﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎﹎
شرط برای معرفی نامه ی رمان جدید : (برای تمام پارت های برسونین)
ˡᶦᵏᵉ :𝟽𝟻🐋
ᶜᵒᵐᵐᵉⁿᵗ : 𝟺𝟶🐋
ʳᵉᵖᵒˢᵗ : 𝟷𝟽🐋
دیدگاه ها (۱۱)

🎭 آخرین نقشپارت چهاردهماستودیو تقریباً خالی شده بود.لیانا وس...

🎭 آخرین نقشپارت سیزدهمآخرین روز فیلم‌برداری رسیده بود.همه‌ی ...

🎭 آخرین نقشپارت پنجمروزهای فیلم‌برداری یکی‌یکی می‌گذشتند.لیا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط