رمان ملکه زندگیم

رمان ملکه زندگیم

پارت(1)

پانیذ: ساعت ۹ صبح بود یهو دیدم گوشیم زنگ میخوره دیدم رضا است جواب دارم گفتش:

لئورضا: الو پانیذ سلام خوبی فقط بدو بیا کافه

پانیذ: سلام مرسی تو خوبی چرا چیشده

لئورضا: پانیذ نپرس فقط بدو بیا کافه

پانیذ: باشه باشه الان میام

لئورضا: باشه بدو

پانیذ: سریع لباس و شالم رو پوشیدم رفتم کافه حتی کیفمم یادم رفت بیارم همون موقع رضا رو جلوی در کافه دیدم

لئورضا: پانیذ یک کاری رو بگم انجام میدی

پانیذ: آره جانم بگو

لئورضا: ببین الان دیانا اومد کافه بهش میتونی بگی ارسلان داره واسه همیشه میره ترکیه

پانیذ: واقعا ارسلان داره واسه همیشه میره ترکیه

لئورضا: آره واسه ی همیشه


ادامه اش پارت بعدی
دیدگاه ها (۰)

☆چند پارتی☆☆پارت: ۰۲☆☆وقتی دخترتون.....☆+ه...هیون.....ه...هی...

وانشات هایکیو درخواستی

پارت 6 ★رمان ازدواج مخفی با هوانگ★ویو صبح: ات: بلند شدم دیدم...

My Boy❄

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۲چند روز بعد، دوباره رفتم. این ب...

پارت چهار هانا: ممنون راستی خانواده من هم میانیونگی: آره میا...

* در یه بخش دیگه از ولاگ، هوپی به خواهرش زنگ زد تا بهش یادآو...

پارت ۵- خب همه چی اوکیه + واو ...چرا اینجا دو خوابه هست ؟- ر...

رئیس دوست داشتنی من پارت دوازدهمصبح بود من به سرکار اومدم ته...

پارت 29رمان عشق مدرسه ای ویو فردا صبح وقتی ات داشت برای مدرس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط