My Vampire P38

P38
‏ {2 hours Later}
حراست خوابگاه اجازه نداد که جیا وارد اتاق بشه و به همراه یونگی رفتن عمارت چند ساعت بود که توی راه بودن و این چند ساعت باعث خوابالو شدن جیا شده بود..
30 min Later
جیا بیدار شد و دید روی تخته…اتاق ساکت بود.جیا هنوز از چیزی که دیده بود—از جعبه، از تهدید، از حرف‌های یونگی‌ تو شوک بود که یهو یونگی وارد اتاق شد آروم و بی‌صدا مثل همیشه.
در پشت سرش بسته شد..چراغ اتاق خاموش بود.
اتاق فقط با نور کم چراغ مطالعه روشن بود.یونگی بدون اینکه حرف بزنه به جیا نگاه کرد.یه نگاه… عمیق، سنگین، خطرناک.بعد خیلی آهسته دست برد سمت یقهٔ پیراهنش.جیا نفسش بند اومد.
– ی… یونگی… چیکار می‌کنی؟
یونگی فقط گفت:میخوام از یه چیزی مطمئن‌ات کنم
– م… مطمئن… از چی؟
دکمهٔ بالایی باز شد.
– از اینکه مال منی.
جیا عقب رفت، ولی چشمش…چشمش به‌سینه‌اش قفل شد.
یونگی پیراهنش رو کامل باز کرد و درآورد.
نور کم اتاق سایه انداخت روی بدنش—خط‌های محکم شکمش،اون فرو رفتگی کنار پهلوها،هیکل لعنتی‌ای که جیا چشم ازش نمی‌تونه برداره.
ولی…چیزی که واقعاً قلبش رو گیر انداخت—تتو.
همون تتوی کوچک، ظریف، درست کنار قلبش.
اسم خودش: Jia..
مثل اینکه ضربان قلب یونگی دقیقاً از کنار اسمش بالا و پایین می‌رفت.
یونگی روی تخت اومد، خیلی نزدیک شد.جوری که نفسش گرمش رو می‌شد حس کرد.
– نگاه کن.
جیا سعی کرد نگاهشو بدزده، نتونست.
– نه… یونگی… نکن…
یونگی دستش رو آورد بالا و انگشتش رو گذاشت رو تتو.
– این… این برای تو چه معنایی داره؟
جیا لبش لرزید:
– یعنی… تو یه دیوونه‌ای.
یونگی با یه نیشخند زمزمه کرد:دیوونه ی تو؟ آره.
جیا نگاه کرد به سینه‌اش… به اون اسم…انگار مغزش فریاد می‌زد فرار کن!ولی قلبش…
قلبش داشت آب می‌شد.یونگی یکم دیگه جلو اومد، طوری که فقط چند سانت بینشون مونده بود.
– هنوزم می‌ترسی ازم؟
جیا آروم نفسشو داد بیرون :آره…
– ولی نگاهت… میگه که انگار چیز دیگه‌ایه…
جیا سریع گفت:اشتباه می‌کنی!
یونگی سرشو کج کرد، انگار حرفشو می‌خوند:
– پس چرا نمی‌تونی ازم چشم برداری؟
جیا…هیچ جوابی نداشت.یونگی اون لحظه لبخند محوی زد—یه لبخند خطرناک، مطمئن، مالکانه.
– همین برام بسه.
بعد با همون بدن لخت، همون تتو، همون نگاه…دراز کشید، طوری انگار صاحب اتاقه.
– بیا…امشب کنار بانو هستم
جیا:ب… به چه اجازه‌ای؟!
– به اجازه‌ای که شما ماله منی!
دیدگاه ها (۴)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت 🖤پارت ۳ | «اتاقی که مال جیا شد»...

موضوع وقتی اسمشون رو تتو میزنی در حالی که داشتی لباس عوض می‌...

بهار بدون تو

اسمات ...............[منحرف ها کامنت ها]ویو تهیونگ :داشتم جی...

╭─────────────── 🎀 ───────────────╮✦ پارت ۶۲ | روزت مبارک، س...

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

پارت ۸: حصارِ نامرئیوقتی چشم‌هایِ ا.ت باز شد، اولین چیزی که ...

A Shadow Named You سایه‌ای به نام تو P.1 (روایت از زبان ن...

Cold melody part 10صبح شد، اما نه اون صبح‌هایِ درخشان. استود...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🧸 ִֶָ ˖ ࣪𓂃 وقتی بدونِ اجازش تتو می‌زنی... ⛓️🖤 ╰┈➤ 𝑷...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط