{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

first love

part thirty-one³¹ :)
"دلم براش تنگ شده، بعد از مرگ عمه باهم کمتر در ارتباط بودیم درحالی که ... من به عمه قول دادم همیشه حواسم بهش باشه"
یونا متوجه حالت غمگینم شد"تقصیر تو نیست.. سرت شلوغ بوده، پس واقعا این فرصت رو خوب ازش استفاده کن."
لبخند زدم و به صندلیم تکیه دادم و به بیرون نگاه کردم.
ساعت ۹ شب رسیدیم استامبول ، ساعت ۳ عصره ترکیه و من وقتی چمدونم رو تحویل گرفتم با نگاهم دنبال سوهئون گشتم و وقتی دیدمش که روی صندلی نشسته و سرش توی گوشیشه دوییدم سمتش
"اوپاااااااا"
سرش رو اورد بالا و منو دید، منم نشستم کنارش سریع."خوبی؟ دانشگاه چطوره؟خوب غذا میخوری؟خواب چی؟کسی که اذیتت نمیکنه؟جات راحته؟از شوهرعمه خبر داری؟ "
سوهئون لبخند زد، از بچگی هم کم پیش میومد خندش رو ببینم" اروم باش آهی، من خوبم همه چی خوبه"
آهی.. اولین کسی که این لقب رو داد بهم عمه بود.. یعنی مامان سوهئون.
اعضای بی‌تی‌اس و گروه خودم رسیدن بهمون، سوهئون بلند و تعظیم و احترام و سلام کرد منم نشسته نگاهش کردم،"این سوهئون عه، پسرعمه ام، برای دانشگاه اینجا تحصیل میکنه بخاطر علاقه‌ی زیاد بی دلیلش به ترکیه توی شهر کونیه البته یا همون قونیه"(این شهر توی map اسمش konia عه ولی ما به قونیه میشناسیمش)


جونگ کوک:
تهیونگ یواشکی هلم داد جلو. "سلام سوهئون-شی ، جونگ کوکم از اشنایی باهات خوشبختم"
سوهئون لبخند "ممنون منم خوشبختم، اینجا یه رستوران خوب میشناسم حتما گشنتونه"
اهیون پرید وسط"خوبه ،مهمونه من"
وسایل و چمدون ها رو گذاشتیم توی انباری فرودگاه و رفتیم به سمت رستوران.
سوهئون دستش رو دور شونه اهیون حلقه کرد"چه خبر از مینهو"
"نمیدونم.."
"دعواتون شده؟ چقدر شما خواهرو برادر دعوا میکنید"
"والا بیشتر از تو باهاش بحث ندارم"
سوهئون لبخند زد"اه..اره خیلی سر به سرت میزاشتم نه‌؟ چه روز های خوبی بود، چقدر دوربین اینجاس! باور کنم آهی کوچولویی که همیشه از دوربین و عکس فراری بود الان توی این وضعیته؟؟"
"هنوزم متنفرم"
"ولی مامان همیشه یواشکی ازت عکس میگرفت"
چشای اهیون پر از اشک شد"عمه..." ولی سریع پلک زد تا اشکاش پخش بشه"عمه.. همیشه حواسش بهم بود"
"خیلی دختر دوست داشت و خب تو همیشه توی چشمم اون دخترش بودی"
اهیون دیگه چیزی نگفت.. انگار دلش نمیخواست این بحث ادامه پیدا کنه.
رسیدیم به رستوران که کنار یه رودخونه بود و نشستیم و غذا سفارش دادیم، اهیون چیزی نگفت برای همین گفتم"آهیونا چرا تو چیزی سفارش نمیدی؟"
سوهئون جاش جواب داد"پیتزا پروشتو میخوره مثل همیشه، نیازی نیست بگه"
یه لحظه حسودیم شد که اون راجب اهیون انقدر خوب میدونه ولی با یاداوری رابطه خواهر برادری شون حسادتم محو شد.
"اهیونا اب میخوری یا نه؟"
جین کنجکاوانه پرسید"خب با پیتزا کوکا بخور"
اهیون با لبخند به جین جواب داد"به نوشابه و نوشیدنی های گاز دار حساسیت دارم، اره یه بطری اب برام سفارش بده."
بعد نیم ساعت همه سفارش ها رو اوردن و اهیون کفشاش رو در اورد و زانو هاشو جمع کرد و روی صندلی نشست و شروع کرد به خوردن، متوجه شدم موقع جوییدن ناخوداگاه لبشو غنچه میکنه. خندم گرفت که جیمین با لبخند مشکوک نگام کرد و خندمو جمع کردم.
"۲ ساعت دیگه پرواز داریم" سونیا گفت.
اه راستش ایده بدی نبود ، فکنم اینبار باید به جیمین و تهیونگ اعتماد کنم:)
سوهئون بعد خوردن برگرش تماس تصویری زد به یه نفر و وقتی دوربین رو گرفت سمت اهیون ،اهیون با دهن پر و لپ های پر به دوربین فاک نشون داد و بلند شد با کیف پولش تا بره شام رو حساب کنه که در حین رفتش یه پسری از پشت خط داد رد" یاااااا دختره ی گستاخ ادم با داداشش که ۷ سالش ازش بزرگتره اینجوری رفتار نمیکنههههههههه"
کیف پولم رو برداشتم و سریع دوییدم دنبال اهیون"بزار من حساب کنم"
"چی نه! من مهمونتون کردم پس من حساب میکنم"
"تا وقتی من هستم نیازی نیست تو دست بکنی تو جیبت، پولت رو نگه دار برو باهاش ابنبات بخر برای خودت"
تا اومد چیزی بگه با بلک کارتم کارت کشیدم و حساب کردم"بریم بشینیم؟"
چپ چپ نگام کرد و بعد بدون توجه به من برگشت سمت میز.
#bts#jungkook#بی‌تی‌اس#جونگکوک#جیمین#تهیونگ#نامجون#جین#یونگی#جیهوپ#کره#jimin#taehyung#namjoon#jin#yoongi#jhop#korea#kpop
دیدگاه ها (۶)

dark life = 40

ثبت‌ شده با دوربین خودم 🎥✨🤍اجازه نمی دادن که گل بیاریم یه نف...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۲چند روز بعد، دوباره رفتم. این ب...

پارت ۲۶

فیک

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.60(روایت از زبان ا.ت)بع...

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

*🩷 𓂃 ࣪˖ ִֶָ🦋اون شب، جیمین شمع‌ها رو فوت کرد.🎂و درست همون لحظ...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت سیزدهمویو اتچند هفته از اون روز...

سورا و رین

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط