𝑴𝒀 𝑺𝑨𝑽𝑰𝑶𝑼𝑹
𝑴𝒀 𝑺𝑨𝑽𝑰𝑶𝑼𝑹
P⁷
از فردا...
جونگکوک صبح زود از خواب بیدار شد.
اول گوشیش رو برداشت.
'صبح بخیر، آقای خواننده. امیدوارم دیشب رو با فکر کردن به من صبح نکرده باشی. چون من همین کار رو کردم .'
جونگکوک خندید و صورتش رو توی بالش فرو کرد.
"دیوونه."
شروع کرد به تایپ کردن.
'صبح بخیر خانم مدیرعامل. راستش... آره. بهت فکر کردم.'
سه نقطه ظاهر شد. بعد:
'بذار قرار بعدی رو من بذارم.'
'باشه. کجا؟'
'سورپرایزه. چهارشنبه غروب. خودم میام دنبالت.'
__________________
سولین سر ساعت هفت رسید.
این بار با یه مازراتی سفید.
جونگکوک از پنجره نگاه کرد و سوت زد.
"چند تا ماشین داری دقیقا؟"
"کمتر از اون چیزی که فکر میکنی. سوار شو."
جونگکوک نشست. بوی یه عطر متفاوت توی ماشین بود.
بوی سولین.
"کجا میریم؟"
"گفتم سورپرایزه."
ماشین از شهر خارج شد.
بعد از نیم ساعت، رسیدن تپهی مشرف به شهر.
سولین ماشین رو نگه داشت.
"پیاده شو."
بالای تپه، یه زیر انداز کوچیک پهن بود. چند تا شمع، یه سبد غذا، و یه پتوی بزرگ.
جونگکوک خشکش زد.
"تو... اینجا رو آماده کردی؟"
"آره."
"چرا؟"
سولین به شهر نگاه کرد.
"چون اینجا جاییه که هیچوقت کسی رو نیاوردم. اینجا... اینجا برای من خیلی خاصه . جایی که وقتی عزیزترین آدم های زندگیم رو از دست دادم اومدم . جایی که وقتی خوش حالم ، حتی وقتی نیاز دارم تنها باشم میام"
برگشت و به جونگکوک نگاه کرد.
"و حالا میخوام تو هم اینجا باشی."
جونگکوک نزدیک شد. دستش رو دراز کرد و یه تار مو از صورت سولین کنار زد.
"سولین..."
"بله؟"
"من عاشق شدم."
سولین نفسش رو حبس کرد.
"چی؟"
"میدونم زوده. میدونم شاید داری فکر میکنی من... دیوونهام. ولی از همون شب ، توی کافه، یه چیزی توی من تغییر کرد. و حالا... حالا مطمئنم."
سولین آروم لب زد.
"منم..."
"چی؟"
"منم از همون شب این حس رو داشتم . ولی میترسیدم بگم. چون هیچوقت به کسی این حس رو نداشتم."
جونگکوک دستش رو گرفت.
" نترس. من اینجام. کنار تو"
سولین لبخند زد. اشک توی چشمهاش جمع شده بود.
"باشه."
روی پتو نشستن. شهر زیر پاشون بود. شمعها آروم میسوختن.
جونگکوک سرش رو روی شونهی سولین گذاشت.
"این بهترین شام عمرمه."
سولین خندید.
"هنوز غذا رو نخوردی."
"منظورم حضور تو بود ."
گونهی سولین سرخ شد.
به شونهی جونگکوک ضربه زد.
"خفه شو."
هر دو خندیدن.
سولین ؟"
"بله؟"
"تو .... ناجی منی."
و اون ، لحظه ای بود که بدون حضور خبرنگارها ، مشکلات و معاملات شرکت ، کنار هم بودن .
𝑻𝑯𝑬 𝑬𝑵𝑫....?
دخترام من سرما خوردم حالم خوب نیست (نه تنها خوب نیست بد هم هست ). یه کوچولو🤏 بهتر بشم حتما میزارم براتون .
یه نظر ازتون میخوام .
فیک جدید یا فصل دوم 𝑴𝒀 𝑺𝑨𝑽𝑰𝑶𝑹؟
P⁷
از فردا...
جونگکوک صبح زود از خواب بیدار شد.
اول گوشیش رو برداشت.
'صبح بخیر، آقای خواننده. امیدوارم دیشب رو با فکر کردن به من صبح نکرده باشی. چون من همین کار رو کردم .'
جونگکوک خندید و صورتش رو توی بالش فرو کرد.
"دیوونه."
شروع کرد به تایپ کردن.
'صبح بخیر خانم مدیرعامل. راستش... آره. بهت فکر کردم.'
سه نقطه ظاهر شد. بعد:
'بذار قرار بعدی رو من بذارم.'
'باشه. کجا؟'
'سورپرایزه. چهارشنبه غروب. خودم میام دنبالت.'
__________________
سولین سر ساعت هفت رسید.
این بار با یه مازراتی سفید.
جونگکوک از پنجره نگاه کرد و سوت زد.
"چند تا ماشین داری دقیقا؟"
"کمتر از اون چیزی که فکر میکنی. سوار شو."
جونگکوک نشست. بوی یه عطر متفاوت توی ماشین بود.
بوی سولین.
"کجا میریم؟"
"گفتم سورپرایزه."
ماشین از شهر خارج شد.
بعد از نیم ساعت، رسیدن تپهی مشرف به شهر.
سولین ماشین رو نگه داشت.
"پیاده شو."
بالای تپه، یه زیر انداز کوچیک پهن بود. چند تا شمع، یه سبد غذا، و یه پتوی بزرگ.
جونگکوک خشکش زد.
"تو... اینجا رو آماده کردی؟"
"آره."
"چرا؟"
سولین به شهر نگاه کرد.
"چون اینجا جاییه که هیچوقت کسی رو نیاوردم. اینجا... اینجا برای من خیلی خاصه . جایی که وقتی عزیزترین آدم های زندگیم رو از دست دادم اومدم . جایی که وقتی خوش حالم ، حتی وقتی نیاز دارم تنها باشم میام"
برگشت و به جونگکوک نگاه کرد.
"و حالا میخوام تو هم اینجا باشی."
جونگکوک نزدیک شد. دستش رو دراز کرد و یه تار مو از صورت سولین کنار زد.
"سولین..."
"بله؟"
"من عاشق شدم."
سولین نفسش رو حبس کرد.
"چی؟"
"میدونم زوده. میدونم شاید داری فکر میکنی من... دیوونهام. ولی از همون شب ، توی کافه، یه چیزی توی من تغییر کرد. و حالا... حالا مطمئنم."
سولین آروم لب زد.
"منم..."
"چی؟"
"منم از همون شب این حس رو داشتم . ولی میترسیدم بگم. چون هیچوقت به کسی این حس رو نداشتم."
جونگکوک دستش رو گرفت.
" نترس. من اینجام. کنار تو"
سولین لبخند زد. اشک توی چشمهاش جمع شده بود.
"باشه."
روی پتو نشستن. شهر زیر پاشون بود. شمعها آروم میسوختن.
جونگکوک سرش رو روی شونهی سولین گذاشت.
"این بهترین شام عمرمه."
سولین خندید.
"هنوز غذا رو نخوردی."
"منظورم حضور تو بود ."
گونهی سولین سرخ شد.
به شونهی جونگکوک ضربه زد.
"خفه شو."
هر دو خندیدن.
سولین ؟"
"بله؟"
"تو .... ناجی منی."
و اون ، لحظه ای بود که بدون حضور خبرنگارها ، مشکلات و معاملات شرکت ، کنار هم بودن .
𝑻𝑯𝑬 𝑬𝑵𝑫....?
دخترام من سرما خوردم حالم خوب نیست (نه تنها خوب نیست بد هم هست ). یه کوچولو🤏 بهتر بشم حتما میزارم براتون .
یه نظر ازتون میخوام .
فیک جدید یا فصل دوم 𝑴𝒀 𝑺𝑨𝑽𝑰𝑶𝑹؟
- ۱.۸k
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط