تو پادشاه منی 🍯💛
تو پادشاه منی 🍯💛
پارت ⁰⁵
یک هفته بعد
راوی : لیا و هواجین هر دو در باغ قصر مشغول گل دوزی برای همسرشون بودن اگر این دو رو میدیدی انگار نه انگار که هوی همن هر دو باهم خیلی مهربان بودن و مثل خواهر . هر دو سخت مشغول بودن و در حال گل دوزی طرح اژدها در لباس لیا شونه ی سمت چپ و هواجین شونه ی سمت راست رو می دوخت . عرق در آرامش بودن که با صدایی که شنیدن سوزن در دست هواجین فرو رفت .
هواجین: آخ دستم .
هر دو بلند شدن .
ملکه /م: بنشینید . جه اتفاقی برات افتاد .
هواجین: منو عفو کنید ملکه مادر .
ملکه/م : مشکلی نیست.
زیر لب که مطمعنا هر دوشنیدن: دست و پا چلفتی .
لیا: بانوی من چه اتفاقی افتاده که الان شما به این جا اومدین .
ملکه /م : اومده بودم با عروس گلم نوشیدنی خنک در این هوا بنوشم .
لیا: چه عالی . بانو چان لطفا سه تا نوشیدنی خنک برای ما بیارین .
هواجین: برای من نیاز نیست بانو من از حضور شما مرخص میشم حتما بانو از حضور من اینجا نا خوشایند هستن .
لیا: اصلا هم اینطور نیست بانوی من اینطوره ؟
ملکه : نه من کی همچین حرفی زدم .
نوشیدنی ها رو باهم خوردند .
بانو چان: بانوی من شاهزاده سهون در هین بازی زمین خوردن و الان شما رو صدا میکنن.
لیا: ای وای من .
سریع از جایشان بلند شدن و به دنبال خدمت کار دویدند . تا به سهون رسیدند . سهون روی زمین نشسته بود و گریه میکرد که از اون طرف جیمین رو دیدن که داره به طرف سهون میدوه و الان سهون رو در آغوش گرفته .
سهون: آپا هق پام درد هق میکنه (بال کشیدن بینی)
جیمین: الهی درو بچم بگردن چی شده حالت خوبه پات درد میکنه . (آروم )
طبیب و خبر کنید (عربده )
چرا کسی مراقب بچه ی من نیست ها ملکه لیا شما پس چیکار میکنین ؟
لیا: سرورم من درحال گل دوزی بودم و سهون هم پیشم بود من چیکار کنم که یک جا بند نمیشه آخه . خودش گفت که میخواد بره بازی کنه باید میزاشتم گریه کنه !
جیمین پسرش رو بغل کرد و به اتاقش برد .
طبیب: سرورم پای عالیجناب از جای در اومده و باعث درد زیادی برای ایشون میشه .
جیمین از عصبانیت سرخ شده .
جیمین: خوب چیکار میتونم کنم .
طبیب : اگر میشه خودتون ایشون رو در آغوش بگیرید تا پاشون رو جا بندازیم .
جیمین: باشه.
جیمین آروم پسرش رو در بغلش گرفت و روی پاش گذاشت در حالتی که تمام اعضای بدنش در آغوشش سفت بود به جز پای راستش .
دکتر پای سهون رو دست گرفت که گریه ی سهون شدت گرفت .
سهون: آیییی ایییی آاااا یییی هقق
جیمین: چیزی نیست بابایی الان تموم میشه .
فدات شم چیزی نیست .
صدای گریش بالا تر رفت که پاش جا افتاد
پارت ⁰⁵
یک هفته بعد
راوی : لیا و هواجین هر دو در باغ قصر مشغول گل دوزی برای همسرشون بودن اگر این دو رو میدیدی انگار نه انگار که هوی همن هر دو باهم خیلی مهربان بودن و مثل خواهر . هر دو سخت مشغول بودن و در حال گل دوزی طرح اژدها در لباس لیا شونه ی سمت چپ و هواجین شونه ی سمت راست رو می دوخت . عرق در آرامش بودن که با صدایی که شنیدن سوزن در دست هواجین فرو رفت .
هواجین: آخ دستم .
هر دو بلند شدن .
ملکه /م: بنشینید . جه اتفاقی برات افتاد .
هواجین: منو عفو کنید ملکه مادر .
ملکه/م : مشکلی نیست.
زیر لب که مطمعنا هر دوشنیدن: دست و پا چلفتی .
لیا: بانوی من چه اتفاقی افتاده که الان شما به این جا اومدین .
ملکه /م : اومده بودم با عروس گلم نوشیدنی خنک در این هوا بنوشم .
لیا: چه عالی . بانو چان لطفا سه تا نوشیدنی خنک برای ما بیارین .
هواجین: برای من نیاز نیست بانو من از حضور شما مرخص میشم حتما بانو از حضور من اینجا نا خوشایند هستن .
لیا: اصلا هم اینطور نیست بانوی من اینطوره ؟
ملکه : نه من کی همچین حرفی زدم .
نوشیدنی ها رو باهم خوردند .
بانو چان: بانوی من شاهزاده سهون در هین بازی زمین خوردن و الان شما رو صدا میکنن.
لیا: ای وای من .
سریع از جایشان بلند شدن و به دنبال خدمت کار دویدند . تا به سهون رسیدند . سهون روی زمین نشسته بود و گریه میکرد که از اون طرف جیمین رو دیدن که داره به طرف سهون میدوه و الان سهون رو در آغوش گرفته .
سهون: آپا هق پام درد هق میکنه (بال کشیدن بینی)
جیمین: الهی درو بچم بگردن چی شده حالت خوبه پات درد میکنه . (آروم )
طبیب و خبر کنید (عربده )
چرا کسی مراقب بچه ی من نیست ها ملکه لیا شما پس چیکار میکنین ؟
لیا: سرورم من درحال گل دوزی بودم و سهون هم پیشم بود من چیکار کنم که یک جا بند نمیشه آخه . خودش گفت که میخواد بره بازی کنه باید میزاشتم گریه کنه !
جیمین پسرش رو بغل کرد و به اتاقش برد .
طبیب: سرورم پای عالیجناب از جای در اومده و باعث درد زیادی برای ایشون میشه .
جیمین از عصبانیت سرخ شده .
جیمین: خوب چیکار میتونم کنم .
طبیب : اگر میشه خودتون ایشون رو در آغوش بگیرید تا پاشون رو جا بندازیم .
جیمین: باشه.
جیمین آروم پسرش رو در بغلش گرفت و روی پاش گذاشت در حالتی که تمام اعضای بدنش در آغوشش سفت بود به جز پای راستش .
دکتر پای سهون رو دست گرفت که گریه ی سهون شدت گرفت .
سهون: آیییی ایییی آاااا یییی هقق
جیمین: چیزی نیست بابایی الان تموم میشه .
فدات شم چیزی نیست .
صدای گریش بالا تر رفت که پاش جا افتاد
- ۸.۹k
- ۰۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط