{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

You are mine...³

You are mine...³

[ویو نیلا]
چشم هام رو با تابش نور خورشید باز کردم
اخرین چیزی که یادم میومد،مه بود و بارون و مسابقه
و بعدش..دره
به سقف نگاهی انداختم..
نه شبیه بیمارستان بود..و نه شبیه خونه
سرم رو چرخوندم و با دیدن یه مرد که توی بغلش بودم،جیغی بلند زدم:

-یا امام‌زاده ی پشم..تو کی هستی؟

پسره با جیغ من صاف نشست و با چشم های خواب الود نگاهم کرد
وقتی منو دید،از ترس چند قدم عقب رفت..

+تو کی هستی؟
-این دقیقا سوال منم هست!

به لباسام نگاه کردم..
شبیه لباسای حدودا ۶۰۰ سال پیشه..

-اسمت چیه پسره؟
+جونگکوک
-جئووون؟منم نیلام!
+وایسا..پس چرا قیافه هامون شبیه پادشاه و ملکه ی دوران چوسانه؟

به اطراف نگاهی انداختم..

-الان چه سالیه؟
+بزار ببینم گوشیم کجاست

همه جارو گشتیم..
زیر بالشت ها..توی کمد ها..زیر لباس ها..حتی لب پنجره
ولی نبود.
که یهو،در زده شد و چند نفر با لباس های خدمتکار سلطنتی وارد شدن:

:سلام بر پادشاه و ملکه
:مادر و پدر پادشاه سه‌جونگ می‌خواهند شمارا راس ساعت ۶،ملاقات کنند
-این الان یه شوخیه دیگه؟
:خیر،بانوی من
+الان چه سالیه؟
:۱۴۱۸ عالیجناب
-تروخدا کار میا باشه..لطفا یه دروغ مسخره باشه
:درمورد چی حرف میزنید بانوی ملکه؟
-خیل‌خب..باشه..برید بیرون تا من و پادشاه اماده بشیم
:حتما

و رفتن بیرون..
باورم نمیشه که برگشتیم به گذشته!
با صدای بسته شدن در،برگشتم سمت جونگکوک

-خب..ببین ما واقعا برگشتیم به گذشته
+خب..پنج دقیقه وایسا تا اینو حضم کنم..

پنج دقیقه صبر کردم.
واقعا مثل بچه ها داشت با انگشتاش حساب‌کتاب میکرد..اخی:)

+ادامه بده
-و الان،اگر تو پادشاه سه‌جونگ باشی،من ملکه سو میشم
+از کجا میدونی همسر منی؟
-عمت رو که بغل نکرده بودی!همسرت میشم دیگه
+نهههههه نمیخوام تو همسرم بشی
-منم از خدام نیست که اقای یخ بیاد بشه شوهر من..حالا گمشو بیرون میخوام لباسمو عوض کنم
-نچ نچ..ببین چجوری با پادشاه مملکت حرف میزنه

با پام هلش دادم بیرون و در رو بستم
از داخل کمد ها،یه لباس برداشتم و پوشیدم
زیاد راحت نبودم چون بیشتر تیشرت و شلوار لانگ میپوشم،ولی همچین بد هم نبود
بعد از درست کردن موهام و میکاپم توسط کادر سلطنتی،از اتاق اومدم بیرون
از راهروی اتاق ها گذشتیم
از چندتا در عبور کردیم
و بعد بالاخره،رسیدیم به قسمت پادشاهی
جونگکوک با یه لباس سلطنتی نشسته بود و داشت به بحث وزیر هاش نگاه میکرد:

:به نظرم باید از شمال غربی حمله کنیم
:نظرم مخالفه!کاملا مخالفم!
:نظر تو مهم نیست
:هست!
:نیست
:هست
:نیست
:هست

جونگکوک چشماشو بین اون دوتا میچرخوند

:گفتم هست
:منم میگم نیست
-ببندین دهنتون رو دیگه

جوری داد زدم که سالن،توی سکوت عمیقی فرو رفت

+هووی پادشاه..داری چه غلطی میکنی؟ساکتشون کن دیگه!

صدای پچ‌پچ ها شروع شد:

:چقدر ملکه شجاع شده
:قبلا که به پادشاه 'تو' نمیگفت
:به نظرم میخواد بمیره

اما جونگکوک،با همون چهره ی خونسردش،سرش رو پایین انداخت

+باشه..حق با شماست

از کارش تعجب کردم..
الان باید بهم فحش میداد..چرا انقدر مهربون شده؟...

[ویو جونگکوک]
خدایا من نمیتونم جلوی این همه ادم بهش چیزی بگم..
ایش ایش..عمرا بزارم زنم بشه..پدرم رو در میاره!

:پس چیکار کنیم اعلیاحضرت؟
+از شمال برید..و فعلا من و نیلا...

یه جوری نگاهم کرد که زیرنویسش پخش شد:اوسکل خر الان باید بگی بانو سو..
فکر کنم دقیقا همین بود!

+یعنی من و بانو سو رو تنها بزارین
:چشم..اعلیاحضرت

و همه،یکی یکی رفتن بیرون...

*ادامه دارد...
فکر کنم انتظار اینو نداشتین...
دیدگاه ها (۱۸)

You are mine...²کلاهم رو سرم کردم و با لحن کنایه دار گفتم:-ح...

You are mine...¹[ویو نیلا]با عجله کفش هامو پوشیدم و از مامان...

درحال اسکول کردن بازیبرای خرید لباس و وسایل پول میخواد یه لب...

✨REGRET✨PART: 13ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ...

وقتی دلدرد داشتی...¹جیمین،برادر بزرگترت بودحدودا ۱۲ سال باهم...

رمان تو خود منی

#in_your_eyespart_11۲ویو کایلا از همون اول صبح می‌دونستم امر...

فیک شوگا یادم نیست پارت چنده

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۴: بخشی از آزمونجونگ‌کوک همین‌جوری که داش...

شاهزاده دوست داشتنی من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط