{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part 11

کایل هنوز منتظر جوابم بود.

کایل: چون اون کسی که دنبالت می‌گرده، هنوز توی قصره.

چند لحظه فقط بهش خیره شدم.

لیا: خب... منم از امروز یه کار دارم.

کایل: چه کاری؟

لیا: درمانگری.

ابروهاش کمی بالا رفت.

کایل: الان وقت مناسبی برای فکر کردن به کار نیست.

لیا: اتفاقاً هست.

از روی تخت بلند شدم و موهام رو مرتب کردم.

لیا: من نمی‌خوام تمام روز توی اتاقم قایم بشم و منتظر باشم یکی بیاد منو بکشه.

کایل: ...

لیا: اگه قرار باشه اینجا بمونم، حداقل باید کاری که برایش به قصر آورده شدم رو انجام بدم.

کایل چند ثانیه نگاهم کرد.

بعد آهی کشید.

کایل: باشه.

لیا: واقعاً؟

کایل: ولی تنها نمی‌ری.

لیا: می‌دونستم.

برای اولین بار لبخند کوچیکی زدم.

---

چند دقیقه بعد، همراه کایل از اتاق بیرون رفتیم.

راهروهای قصر مثل همیشه شلوغ بود.

خدمتکارها در رفت‌وآمد بودند و محافظ‌ها در گوشه‌وکنار ایستاده بودند.

هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودیم که صدایی از پشت سرمان آمد.

الیا: لیااا!

برگشتم.

الیا با عجله به سمتم می‌دوید.

الیا: بالاخره پیدات کردم! می‌دونی از صبح چند بار دنبالت گشتم؟

لیا: نه؟

الیا: چهار بار!

کایل: سه بار.

الیا: ...چهار بار.

کایل: سه بار.

الیا: باشه سه بار! مهم نیست!

خنده‌ام گرفت.

الیا دستم رو گرفت.

الیا: راستی شنیدم قراره امروز توی درمانگاه قصر کار کنی!

لیا: آره.

الیا: پس منم میام.

لیا: تو که جادو نداری.

الیا: برای شایعه جمع کردن استعداد دارم.

لیا: این یکی رو قبول دارم.

کایل با نگاه سردی به الیا نگاه کرد.

کایل: شما دو نفر مراقب باشید.

الیا آروم کنار گوشم گفت:

الیا: چرا فرمانده گارد سلطنتی این‌قدر دور و بر توئه؟

لیا: داستانش طولانیه.

الیا: اووووه...

لیا: حتی فکرش رو هم نکن.

---

وقتی به درمانگاه قصر رسیدیم، یک خدمتکار با عجله جلو آمد.

خدمتکار: بانو لیا! لطفاً سریع بیاید.

لیا: چی شده؟

خدمتکار: یکی از اعضای شورای سلطنتی حالشون بد شده.

کایل فوراً جدی شد.

کایل: چه کسی؟

خدمتکار: لرد مارکوس.

همه ساکت شدیم.

لرد مارکوس یکی از افراد مهم دربار بود.

و ظاهراً هیچ‌کس نمی‌تونست بیماریش رو تشخیص بده.

وقتی وارد اتاق شدیم، چند پزشک سلطنتی دور تخت ایستاده بودند.

یکی از پزشک‌ها با ناراحتی گفت:

پزشک: ضربان قلبش نامنظمه، اما هیچ بیماری مشخصی پیدا نکردیم.

لیا: اجازه بدید من امتحان کنم.

پزشک با تردید نگاهم کرد.

پزشک: شما؟

لیا: بله.

دستم رو روی سینه لرد مارکوس گذاشتم.

چشم‌هام رو بستم.

آروم نفس کشیدم.

جادوی درمان...

نور سبز کم‌رنگی از کف دستم بیرون اومد.

اول هیچ اتفاقی نیفتاد.

اما چند ثانیه بعد—

درد شدیدی توی سرم پیچید.

لیا: آه...

کایل: لیا!

چشم‌هام رو باز کردم.

اما دیگه اتاق درمانگاه رو نمی‌دیدم.

یک فضای سفید و خالی بود.

نه قصر.

نه آدمی.

فقط یک صدای ناشناس.

؟: بالاخره پیدات کردم.

لیا: کی هستی؟

صدا جواب نداد.

یک لحظه بعد تصویر عجیبی جلوی چشمم ظاهر شد.

یک دروازه‌ی عظیم.

روی دروازه همان علامت سیاهی بود که دیشب روی کاغذ دیده بودم.

لیا: این...

ناگهان همه‌چیز ناپدید شد.

چشم‌هام رو باز کردم.

کایل دستم رو گرفته بود.

کایل: لیا! صدای منو می‌شنوی؟

نفس‌نفس می‌زدم.

لیا: آره...

اما قبل از اینکه چیزی بگم، صدای دیگری از پشت سرمان آمد.

ملکه الیانا.

ملکه: این جادو...

همه برگشتند.

ملکه آرام جلو آمد.

چشم‌هایش روی دست من ثابت مانده بود.

ملکه: دوباره انجامش بده.

لیا: چی؟

ملکه: جادویت را.

کایل: اعلی‌حضرت، چرا؟

ملکه جوابش را نداد.

فقط به من نگاه کرد.

چهره‌اش برای اولین بار دیگر آرام نبود.

ترسیده بود.

ملکه: این نوع جادو...

چند لحظه سکوت کرد.

ملکه: من قبلاً آن را دیده‌ام.

قلبم فرو ریخت.

لیا: کجا؟

ملکه به من نزدیک شد.

دستش را آرام روی صورتم گذاشت.

ملکه: خیلی سال پیش...

مکث کرد.

ملکه: روی دختری که قرار بود هرگز به این دنیا برنگردد.

لیا: ...

کایل: چی گفتید؟

ملکه ناگهان دستش را عقب کشید.

ملکه: هیچ.

کایل: اعلی‌حضرت؟

ملکه: این موضوع را فراموش کنید.

اما من دیگه نمی‌تونستم فراموشش کنم.

چون یک سؤال توی ذهنم شکل گرفته بود.

اگر ملکه قبلاً این جادو را دیده بود...

پس من واقعاً اولین کسی نبودم که با این جادو وارد این دنیا شده بود؟

و درست همان لحظه، پشت پنجره درمانگاه...

یک سایه ایستاده بود.

چند ثانیه به من خیره ماند.

بعد آرام ناپدید شد.

و روی زمین، درست جایی که ایستاده بود، یک تکه کاغذ سیاه افتاد.

روی آن فقط یک جمله نوشته شده بود:

«هنوز به یاد نیاورده‌ای که چرا آوردیمت.»
دیدگاه ها (۱۲)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط