سناریو باکودکو
مرحم عشق
پارت ۴۷
کاتسوکی تمام راه حتی یه کلمه هم حرف نزد حتی با ایزوکو کل این مدت ساکت بود و این هم عجیب بود وقتی نزدیک اقامتگاه رسیدن کاتسوکی قدماشو تند تر کرد
❤: هی پسر دوت که ندادن واستااا
شوتو: این دوباره جوشی شده ولش کنید
🥦: ام... ک..کاچا...
کاتسوکی رفت تو اتاقش و ایزوکو هم میخواست بره پیشش ولی کاتسوکی محکم در رو روی ایزوکو بست که باعث تعجب ایزوکو و شوتو و ایجیرو شد
🥦: ک..کاچان☹
ایجیرو دستشو گذاشت روی شونهی ایزوکو
❤: ناراحت نشو ایزوکو اون اخلاقش همینه
🥦: ا.اما
شوتو: فعلا تنهاش بزار بیا بریم تو اتاقمون
🥦: باشه ☹
ایزوکو و بقیه رفتن به اتاق های خودشون
کاتسوکی کل اتاق رو داشت میرفت و می اومد هنوز هم کفری بود و هردفعه تصویر هری که ایزوکو رو بغل کرده بود و داشت به بدنش دست میزد جلوی چشمش بود و اعصابش رو خردتر میکرد هنوز شعلههای خشم تو چشماش مشخص بود دوست داشت همین الان یکی رو بکشه لیوان ابی رو برداشت و میخواست توش اب بریزه ولی بازم فکرش رفت طرف هری که تو تصورش بهش میخندید و دست ایزوکو رو گرفته بود انقدر اعصابش خورد شده بود که لیوانو به همراه پارچ رو به سمت میز پرت کرد که هر چیزی که روی میز بود به علاوهی پارچ و لیوان شکست کاتسوکی به اینهی روبهروش نگاه کرد و شکه شد یکی از چشماش سرخ شده بود و سفیدی نداشت خودشم نمیدونست چه بلایی سرش اومده که تصویر تو اینه بهش لبخند زد با باصدای مردونهای که با صدای کاتسوکی مخلوط شده بود شروع کرد به حرف زدن
" حال روزشو نگاه ... بیچارهی بدبخت هاها😈"
" چیشد تعجب کردی اره .. لازم نیست بترسی😈"
" ببینم چرا اعصبانی هستی .... واستا نگو نگو خودم حدس میزنم.. هاها نکنه بخاطر اون مرده اسمش چی بود ... هری"
" اخه عشقتو ازت دزدیده .... الهی کوچولو نارلحت نباش"
" تو میتونی شاهد بهم رسیدنشون باشی😈"
💥: دهنتو ببند💢
" چیه حقیقت تلخه نه"
💥: میگم ساکت شو لعنتی💢
" بیعرضه تو فقط مایهی تاسفی بدرد نخور "
💥: دهن گشادتو ببند
" تو ایزوکو رو از دست میدی تو لایق هیچی نیستی هیچی برات نمیمونه تو محکوم به تنهایی هستی"
💥: گفتم خفه شو 💢💢
کاتسوکی با مشت اینه رو شکست
ایزوکو که تو اتاقش بود با صدای کاتسوکی و بعد صدای شکستن از جا پرید
🥦: ک..کاچان
با تمام سرعت از اتاقش اومد بیرون و رفت به سمت اتاق کاتسوکی بدون لحظهای وقت تلف کردن در رو باز کرد
🥦: کاچاننننن
اتاق حسابی بهم خورده بود و همهجا شیشه خرده ریخته بود کاتسوکی روبهروی اینهی تیکه تیکه شده واستاده بود و نفس نفس میزد
🥦: کاچان چیشده
کاتسوکی حرفی نزد که این نگرانی ایزوکو رو دوچندان کرد اروم و اهسته و با احتیاط که پاش شیشه نخوره رفت سمت کاتسوکی وقتی نزدیکتر شد متوجهی خونی که روی زمین ریخته بود شد و دید که این خون از دست کاتسوکی میاد
🥦: کاچان حالت خوبه
💥: *با صدای اروم* برو بیرون دکو
🥦: چی
💥: گفتم برو بیرون * داد زدن*
ایزوکو به چهره اعصبانی کاتسوکی نگاه تو چشماش فقط خشم بود این اون چشمایی نبود که ایزوکو میشناخت
🥦: ا..اما
💥: نشنیدی چی گفتم بروووو بیروننن
ایزوکو از رفتار کاتسوکی ترسید کاتسوکی هیچوقت سرش داد نمیزد ولی حالا . ایزوکو محکم سر جاش موند و به کاتسوکی خیره شد
🥦: نه من هیچ جا نمیرم
💥: دکو اعصاب منو بیشتر خرد نکن
🥦: بزار خردشه ... بزار خرد شه.. مثلا میخوای چیکار کنی تو اون کاچانی نیستی که من میشناختم تو اون نیستی
💥: اصلا الان نمیخوام بحث کنم گفتم از اینجا برو
🥦: نخیر تو عوض شدی تو اون کسی که با من ستاره ها رو نگاه میکرد نیستی تو حتی قولمون هم فراموش کردی
💥: من هیچی رو فراموش نکردم این تو بودی که یکی دیگه رو به من ترجیح دادی دکو
🥦: من کسی رو ترجیح ندادم کاچان
💥: اه واقعا من اینطور فکر نمیکنم .. بعد من و اون دیگه کی رو میخوای که با تو با...
کاتسوکی نتونست حرفشو کامل کنه چون ایزوکو یکی خوابند تو گوشش
🥦: حد خودتو بدون کاچان بدون چی میگی.... شاید دوست داشتن تو اشتباه بود
💥: اگه اشباهه پس گورتو از اینجا گم کن
کاتسوکی دست ایزوکو رو گرفت و از اتاق انداخت بیرون و در رو محکم بست
این اولین دعوایی بود که کرده بودن و سردرگمی که نمیتونستن چطور برطرفش کنن شاید انتخابشون اشتباه بود شاید اصلا نباید پیش هم میموندن
_____________________________________
پایان😄
ریدم تو رابطهشون😁
پارت ۴۷
کاتسوکی تمام راه حتی یه کلمه هم حرف نزد حتی با ایزوکو کل این مدت ساکت بود و این هم عجیب بود وقتی نزدیک اقامتگاه رسیدن کاتسوکی قدماشو تند تر کرد
❤: هی پسر دوت که ندادن واستااا
شوتو: این دوباره جوشی شده ولش کنید
🥦: ام... ک..کاچا...
کاتسوکی رفت تو اتاقش و ایزوکو هم میخواست بره پیشش ولی کاتسوکی محکم در رو روی ایزوکو بست که باعث تعجب ایزوکو و شوتو و ایجیرو شد
🥦: ک..کاچان☹
ایجیرو دستشو گذاشت روی شونهی ایزوکو
❤: ناراحت نشو ایزوکو اون اخلاقش همینه
🥦: ا.اما
شوتو: فعلا تنهاش بزار بیا بریم تو اتاقمون
🥦: باشه ☹
ایزوکو و بقیه رفتن به اتاق های خودشون
کاتسوکی کل اتاق رو داشت میرفت و می اومد هنوز هم کفری بود و هردفعه تصویر هری که ایزوکو رو بغل کرده بود و داشت به بدنش دست میزد جلوی چشمش بود و اعصابش رو خردتر میکرد هنوز شعلههای خشم تو چشماش مشخص بود دوست داشت همین الان یکی رو بکشه لیوان ابی رو برداشت و میخواست توش اب بریزه ولی بازم فکرش رفت طرف هری که تو تصورش بهش میخندید و دست ایزوکو رو گرفته بود انقدر اعصابش خورد شده بود که لیوانو به همراه پارچ رو به سمت میز پرت کرد که هر چیزی که روی میز بود به علاوهی پارچ و لیوان شکست کاتسوکی به اینهی روبهروش نگاه کرد و شکه شد یکی از چشماش سرخ شده بود و سفیدی نداشت خودشم نمیدونست چه بلایی سرش اومده که تصویر تو اینه بهش لبخند زد با باصدای مردونهای که با صدای کاتسوکی مخلوط شده بود شروع کرد به حرف زدن
" حال روزشو نگاه ... بیچارهی بدبخت هاها😈"
" چیشد تعجب کردی اره .. لازم نیست بترسی😈"
" ببینم چرا اعصبانی هستی .... واستا نگو نگو خودم حدس میزنم.. هاها نکنه بخاطر اون مرده اسمش چی بود ... هری"
" اخه عشقتو ازت دزدیده .... الهی کوچولو نارلحت نباش"
" تو میتونی شاهد بهم رسیدنشون باشی😈"
💥: دهنتو ببند💢
" چیه حقیقت تلخه نه"
💥: میگم ساکت شو لعنتی💢
" بیعرضه تو فقط مایهی تاسفی بدرد نخور "
💥: دهن گشادتو ببند
" تو ایزوکو رو از دست میدی تو لایق هیچی نیستی هیچی برات نمیمونه تو محکوم به تنهایی هستی"
💥: گفتم خفه شو 💢💢
کاتسوکی با مشت اینه رو شکست
ایزوکو که تو اتاقش بود با صدای کاتسوکی و بعد صدای شکستن از جا پرید
🥦: ک..کاچان
با تمام سرعت از اتاقش اومد بیرون و رفت به سمت اتاق کاتسوکی بدون لحظهای وقت تلف کردن در رو باز کرد
🥦: کاچاننننن
اتاق حسابی بهم خورده بود و همهجا شیشه خرده ریخته بود کاتسوکی روبهروی اینهی تیکه تیکه شده واستاده بود و نفس نفس میزد
🥦: کاچان چیشده
کاتسوکی حرفی نزد که این نگرانی ایزوکو رو دوچندان کرد اروم و اهسته و با احتیاط که پاش شیشه نخوره رفت سمت کاتسوکی وقتی نزدیکتر شد متوجهی خونی که روی زمین ریخته بود شد و دید که این خون از دست کاتسوکی میاد
🥦: کاچان حالت خوبه
💥: *با صدای اروم* برو بیرون دکو
🥦: چی
💥: گفتم برو بیرون * داد زدن*
ایزوکو به چهره اعصبانی کاتسوکی نگاه تو چشماش فقط خشم بود این اون چشمایی نبود که ایزوکو میشناخت
🥦: ا..اما
💥: نشنیدی چی گفتم بروووو بیروننن
ایزوکو از رفتار کاتسوکی ترسید کاتسوکی هیچوقت سرش داد نمیزد ولی حالا . ایزوکو محکم سر جاش موند و به کاتسوکی خیره شد
🥦: نه من هیچ جا نمیرم
💥: دکو اعصاب منو بیشتر خرد نکن
🥦: بزار خردشه ... بزار خرد شه.. مثلا میخوای چیکار کنی تو اون کاچانی نیستی که من میشناختم تو اون نیستی
💥: اصلا الان نمیخوام بحث کنم گفتم از اینجا برو
🥦: نخیر تو عوض شدی تو اون کسی که با من ستاره ها رو نگاه میکرد نیستی تو حتی قولمون هم فراموش کردی
💥: من هیچی رو فراموش نکردم این تو بودی که یکی دیگه رو به من ترجیح دادی دکو
🥦: من کسی رو ترجیح ندادم کاچان
💥: اه واقعا من اینطور فکر نمیکنم .. بعد من و اون دیگه کی رو میخوای که با تو با...
کاتسوکی نتونست حرفشو کامل کنه چون ایزوکو یکی خوابند تو گوشش
🥦: حد خودتو بدون کاچان بدون چی میگی.... شاید دوست داشتن تو اشتباه بود
💥: اگه اشباهه پس گورتو از اینجا گم کن
کاتسوکی دست ایزوکو رو گرفت و از اتاق انداخت بیرون و در رو محکم بست
این اولین دعوایی بود که کرده بودن و سردرگمی که نمیتونستن چطور برطرفش کنن شاید انتخابشون اشتباه بود شاید اصلا نباید پیش هم میموندن
_____________________________________
پایان😄
ریدم تو رابطهشون😁
- ۴.۹k
- ۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط