{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان فیک"هومین و بک جین"

رمان فیک"هومین و بک جین"

باران از عصر شروع شده بود
هومین زیر سایه یک ساختمان قدیمی وایساده بود و ۱سال گذشته بود .اما هنوز گاهی یک اسم ذهنش را بهم میریخت:نا بک جین
صدای قدم هایی از پشت سرش شنیده میشد هومین برگشت
+بکجین:میدونستم خودتی
صدای بک جین اروم بود،ه مین برگشت
بک جین چند قدم دورتر ایستاده بود و ماهایش از باران خیس شده بود و همان نگاه های سرد همیشگی اش رو داشت.
هومین لبخند کوتاهی زد
هومین:هنوزم وقتی میبینم ،اولین چیزی که یادم میاد اینه که چقدر اعصابمو خرد میکردی》بک جین نزدیک تر اومد
بک جین:و با این حال اومدی
باکو:تو گفتی بیام
بک جین:میتونستی نیای
.هومین چند ثانیه نگاهش کرد
باکو:میتونستم..
بک جین نگاهش رو پایین انداخت..
بکجین:پس چرا اومدی؟
باکو جواب نداد بجای ان یک قدم جلو رفت
باکو:خودت میدونی.
بک جین برای اولین بار نگاهش رو از باکو دزدید و گفت نه
هومین خندید و گفت دروغ نگو
بک جین دستهاش رو داخل جیب کتش برد
بکجبن:خیلی وقته میخواستم فراموشت کنم‌......هومین اروم گفت:ولی موفق نشدی.:)
بکجین سرش رو بالا اورد و چشمهایشان درهم قفل شد
بکجین:نه...؛انقدر اروم گفت که باکو هم نشنید
بکجین نزدیک تر شد^تو چی^؟
باکو نفس عمیق کشید و گفت:منم نه..*
فاصله هایشان هم چند قدم بود
این همه مدت خشم،ناراحتی و سوءتفاهم و حرف های ناگفته بینشان ایستاده بود..اما هیچکدام دیگر نمیخواستند عقب بروند
بک جین اهسته گفت:اگه این کارو بکنیم دیگه نمیتونیم وانمود کنیم چیزی بینمون نیست.^هومین نگاهش کرد گفت:من از وانمود کردن خسته شدم.
باکو دست بک جین و گرفت و برای لحظه ای لبهایشان بهم برخورد کرد.
هردو بلافاصله از هم فاصله گرفتند و انگار خودشون هم باورشون نمیشد که چه اتفاقی افتاده.هومین خندید و گفت بالاخره
بکجین ابرو بالا انداخت و گفت بالاخره چی؟
باکو:تو نتوستی من و شکست بدی
بکجین برای اولین بار از ته دل خندید
بکجین نزدیک تر اومد و محکم لبهای باکو رو بوسید،اینبار بدون عجله و اروم بود.هم رو خیلی .......بوسیدن
بعد ازاین به خونهی بکجین رفتند و شب رو باهم گذروندند و کارهای مثبت ۱۸ کردن دیگه👍🤭
دیدگاه ها (۲۴)

پارت ۱رمان رو گزاشتمممممممممببخشید زیاد شد

۴۰۰ تایی شدیمممم هورااااااااااا مرسی که تا اینجا باهام بودین...

بچه ها لایک ها رو زیاد کنین پست بزارم

چند پارتی پارت ۵ | فقط وانمود کن دوست‌پسرمیدختر چند ثانیه فق...

🖤 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پارت یازدهم 𓆪ات درِ اتاق را باز کرد و وارد ...

#عاشق_خونش_یا_بدنش پارت ²¹بعد از اون شب مینهو و جونگین تصمیم...

سه تا رازپارت ۲ | چیزی که هان نمی‌دیدهان بالاخره خودش رو به ...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟗 🌷🎧𓂃 ࣪˖ ִֶָ «پس اینجا جاییه که م...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۰ | «مهمان ناخوانده، رئیس...

💜 پارت اول | شبی که همه‌چیز شروع شد صدای موسیقی کل بار رو پر...

پارت سوم | بدون شکرسه روز گذشته بود.لیانا طبق معمول وارد کاف...

نام: قرارداد نفرتPart:⁴⁶صبح روز بعد...نور آفتاب از لای پرده‌...

.......//برده ی زیبا//........

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط