من اسیر بیقراری میشوم...
می روی و من اسیرِ بی قراری می شوم
می زند یادت به جانم، باز جاری می شوم
روزها را با دلِ تنگم ، به پایان می برم
شب که می آید،دچارآه و زاری می شوم
میشمارم لحظه هارا یک به یک کم می کنم
از خودم ،از حال چشمانم ، فراری می شوم
هر چه می کوشم که درمانش کنم این درد را
باز هم درمانده ی این زخم کاری می شوم
هر کجا را چون، سراغی از تو یابم رفته ام
خوب می دانم که آخر رو به خواری می شوم
حاصلی بیهوده دارد، جستجویم تا ابد
آخرهم بازنده ی ، این بد قماری می شوم
می زند یادت به جانم، باز جاری می شوم
روزها را با دلِ تنگم ، به پایان می برم
شب که می آید،دچارآه و زاری می شوم
میشمارم لحظه هارا یک به یک کم می کنم
از خودم ،از حال چشمانم ، فراری می شوم
هر چه می کوشم که درمانش کنم این درد را
باز هم درمانده ی این زخم کاری می شوم
هر کجا را چون، سراغی از تو یابم رفته ام
خوب می دانم که آخر رو به خواری می شوم
حاصلی بیهوده دارد، جستجویم تا ابد
آخرهم بازنده ی ، این بد قماری می شوم
- ۱۵.۸k
- ۰۵ آبان ۱۴۰۰
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط