{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آنقدر دردِ درون را در دل خود ریختم

آنقدر دردِ درون را در دل خود ریختم
تا که خود با درد هستی سوز خود آمیختم

تا جدا ماند منِِ در من زِ هر بیگانه ای
از تو هم ای عشق بی فرجام من بگریختم

برگ زردی بودم و در تند باد حادثات
بر تن هرشاخۀ بی ریشه ای آویختم


با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام
نور مهتابم که در ویرانه ها افتا ده ام

سایه پروردِ بهشتم از چه گشتم صید خاک
تیره بختی بین ، کجا بودم کجا افتاده ام

خاک ناچیزم مرا در بوستان مقدار نیست
اشک بی قدرم ز چشم آشنا افتاده ام

تا کجا راحت پذیرم یا کجا یابم قرار ...
برگ خشکم در کف باد صبا افتا ده ام

بر من ای صاحبدلان رحمی، که از غمهای عشق
تا جدا افتاده ام از دل جدا افتا ده ام

Msn
دیدگاه ها (۱)

ﻣـﺮﺩﯼ ﺑـﻪ ﺯﻧـﺶ ﮔـﻔـﺖ: "ﻧـﻤـﯿـﺪﺍﻧـﻢ ﺍﻣـﺮﻭﺯ ﭼـﻪ ﻛـﺎﺭ ﺧـﻮﺑـﯽ ﺍﻧ...

پدرکه باشی سردت می شود ولی کت برشانه فرزند می اندازی. چهره ا...

توی آلمان ﺩﻭ ﺗﺎ ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺎﻻ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺗﺼﺎﺩﻑ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ ...

نویسنده ی این متن هرکسی که بوده....انگشتانش عبادت گاه منه......

آنقدر دردِ درون را در دل خود ریختمتا که خود با درد هستی سوز ...

این پست رو به افتخار پدر ویسگون گذاشتم......دوستان لطفاًهمرا...

#تنهای_من_عمیقترین_جای_دنیاست

✿ زندان خاک ✿ با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده ام نور مهتا...

با دل روشن در این ظلمت سرا افتاده امنور مهتابم که در ویرانه ...

📜#غزلیات#رهی_معیری#غزل_سومبا #دل روشن در این ظلمت سرا افتاده...

با دل روشن در این ظلمت‌سرا افتاده‌امنور مهتابم که در ویرانه‌...

با دل روشن، در این ظلمت سر افتاده امنور مهتابم، که در ویرانه...

باور نداشتم که گُلِ آرزوی منبا دست نازنینِ تو بر خاک اوفتدبا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط